دوستان عزیز پنجره در این قسمت می تونید مطالب خودتون رو برامون بنویسید تا اگه از نظر کارشناسای پنجره خوب بود ، توی برنامه مون ازش استفاده کنیم.
اگه هم توی برنامه استفاده نشه حتما همینجا با اسم خودتون میآریم
قصه ، روایت ، حرفهای قشنگی که مجریان از اون ها استفاده کنند و ...
منتظرتون هستیم
یک برنامه در تاریخ 26 دی
فرار شاه معدوم از ایران ...
.
یک برنامه در تاریخ 27 دی
سالروز شهادت شهید نواب صفوی ...
.
یک برنامه در تاریخ 25 بهمن
سالروز صدور حکم تاریخی امام خمینی (ره) مبنی بر ارتداد سلمان رشدی ...
.
..:: تاریخ و موضوع برنامه های دیگر به زودی اعلام می شود ::..
معلم: آفرین رسول تو افتخار ایران و ایرانی هستی. باریکالله پسر. بازم بهترین نمره مال تو شد. میدونی که به خاطر هوش زیادت قراره که به خرج دولت بری فرنگ و رشتهی مورد علاقهتو بخونی؟ داروسازی؟
راوی: با شنیدن اسم فرنگ. ته دل رسول خالی شد. درسته اون شاگرد زرنگی بود. خیلی هم به داروسازی علاقه داشت. اما نمیتونست بره فرنگ. تو تمام این دنیا فقط یه مادر داشت که باید کنارش میموند. میدونست که تنها گذاشتن مادرش اونو خیلی غصهدار میکنه. سرشو انداخت پایین و گفت:
رسول: خیلی ممنون آقا. اما ما نمیتونیم بریم فرنگستون. آخه... آخه مادرمون از دار دنیا فقط مارو داره اگه تنهاش بذاریم. دق میکنه.
معلم: چی میگی رسول؟ میخوای لگد به بختت بزنی؟ هیچ میدونی خیلیا آروز دارن الان جای تو باشن؟
رسول: میدونیم آقا. اما چیکار کنیم؟ مادرمونه. یه عمر زحمتمونو کشیده دُرُس نیس حالا که امیدشه ما کنارش باشیم و زحماتشو جبران کنیم. تنهاش بذاریم و بریم سراغ خودمون.
معلم: اما.... اما آخه....
رسول: ببخشید آقا نمیخواستیم ناامیدتون کنیم اما شاید این سفر، قسمت ما نباشه . بدین به نفر دوم. اونی که نمرهش از ما یه کم کمتر شده. شاید حق اون باشه که بره.
معلم: اما تو میخوای چی کار کنی؟
رسول: تصمیم گرفتیم بریم زیر بازارچه ، پیش آقا رمضون عطار، کار کنیم. اینطوری هم خرجمونو درمیاریم. هم عطاری به داروسازی نزدیکه. خب یه جورایی چیزی که دوست داریمو دنبال میکنیم.
راوی: معلم خواست حرفی بزنه. اما رسول عذرخواهی کرد و از مدرسه اومد. بیرون. فردای اون روز یا علی گفت و رفت مغازهِ عطاری و شروع کرد به کار. دو سه روزی از این قضیه گذشته بود که یه دفعه یه مشتری بهش گفت: ببخشید. من کلیهام درد میکنه به نظر شما چی مصرف کنم؟ خوب میشه؟
رسول: یا عرق خارشتر یا سنگل این دوتا برای کلیه خیلی خوبن>
مشتری: میشه بیاین از نزدیک توضیح بدین صداتو نمیشنوم.
راوی: رسول که جلو اومد با تعجب معلمشو دید. همدیگرو در آغوش گرفتن. معلم گفت که خبر خوبی برای رسول داره. اون به رسول گفت که به تازگی مدرسهی دارالفنون توی تهران تآسیس شده. یکی از رشتههایی هم که توش تدریس میشه داروسازیه. حالا رسول با خیال راحت میتونه بره تهران و توی رشته ای که مورد علاقه شه و استعدادشم داره تحصیل کنه. رسول از خوشحالی رو پاش بند نبود. اما فاصلهی اصفهان تا تهران زیاد بود.
غروب معلم اومد خونه شونو با مادر رسول صحبت کرد. قرار شد که رسول بره و توی مدرسه ثبت نام کنه بعد که کمی کار کرد و پول درآورد بیاد دنبال مادرشو اونو با خودش از اصفهان ببره تهران. حالا رسول هم میتونست کنار مادرش باشه هم اینکه تو رشته ی مورد علاقه ش تحصیل کنه و بهترین داروساز بشه.
**************
روایت:
میرزا تقی خان فراهانی مشهور به امیرکبیر، یکی از صدراعظمهای ایران در دوره ناصرالدینشاه قاجار بود و یکی از کسانی بود که سبب شد ایران در راه تمدن قدم بگذاره.
اصلاحات امیرکبیر کمی بعد از رسیدنش به صداراعظمی آغاز شد و تا پایان مدت کوتاه مسئولیتش ادامه پیدا کرد. مدت صدارت امیر کبیر ۳۹ ماه (۳سال و ۳ماه) بود.
امیرکبیر موسس مدرسه دارُالفُنون بود که برای آموزش علوم و فنون جدید، به فرمان او در تهران تأسیس شد. همچنین انتشار روزنامه وقایع اتفاقیه از اقدامات مهم این مرد بزرگ به حساب مییاد. امیرکبیر بعد از این که با توطئه اطرافیان شاه از مقام خودش برکنار و به کاشان تبعید شد، در حمام فین اونجا به دستور ناصرالدینشاه به قتل رسید.
امیر کبیر در سال ۱۱۸۶ در فراهان متولد شد. پدرش کربلایی قربان نام داشت و آشپز قائم مقام فراهانی بود. او در خانه قائم مقام تربیت شد و در جوانی تونست سمت منشیگری قائم مقام را به دست بیاره.
میرزا تقی خان در اوایل سلطنت ناصرالدینشاه به مقام صدر اعظمی دست پیدا کرد و لقب امیرکبیر رو دریافت نمود.
امیرکبیر در جوانی، پهلوان و کشتی گیر بود. سیمایی گشاده داشت و در هوشْ نابغه بود. پشتکار، درستی، راست کرداری، فسادناپذیری، دلاوری و جسارت، از ویژگی های او به شمار می آمد. امیر، رفتاری متین و سنگین داشت. او را مناعت طبع می شناختند که از مظاهر غرور نفسانی اش بود. به خواری تن در نمی داد، حق شناس بود، سخن کوتاه می گفت و کوتاه می نوشت. ساده می نوشت. خداترس بود و در تمام مدت عمر، به ویژه در دوران صدارت خویش، کمتر مرتکب خطا و خلاف گردید و به همین دلیل، گفتار و رفتارش سرمشق همه مردم دور و نزدیک بود.
امیرکبیر، هیچ گاه با روحانیان و عالمان به مخالفت نپرداخت و حتی در امور قضا و بسیاری از امور دیگر، از آن ها مشاورت و مدد می جست.
عده ای، بنیان گذار ارتش نوین را در ایران، رضاخان پهلوی می دانند، ولی در واقع، امیر کبیر بنیان گذار ارتش ملی نوین در ایران است. پیش از امیر، ارتش به صورت غیرسازمانی و موقّت بود که درمواقع اضطراری، از قبایل و ایلات گردآوری می شد. امیرکبیر سیاست مداری روشن بین بود که وجود ارتش، لشکر و سپاه قوی را در عرصه نظامی ضروری می دانست و دراین مسیر، با تعلیم و تربیت لشکریان و یاد دادن فنون نظامی جدید و ایجاد ساز و برگ و لباس یکسان و گزینش نام ها و درجات نظامی و حقوق و مزایا، قشون منظمی را پایه نهاد و با تمرینات لازم، آنها را آماده دفاع از میهن خود نمود
امیرکبیر علاوه بر وصول مالیات معوقه و افزودن به درآمد دولت بر توسعه کشاورزی و تجارت نیز افزود، از اسراف و تبذیرها جلوگیری میکرد.
در گماشتن افراد صالح و صدیق بر سر کارها و طرد اشخاص نالایق اهتمام بسیار مینمود. با متحداشکل کردن سپاه ایران – کارخانه اسلحه سازی در ایران تأسیس کرد که روزانه 1000 تفنگ میساخت.
در بسط فرهنگ و استخدام استادان خارجی دقت بسیار میکرد و برای استخدام استادان شرایط خاصی وضع نمود.
اقدامات انقلابی و ملی امیرکبیر سبب شد که گروهی سودجو، بنای تحریک نسبت به وی بگذارند تا جایی که فرمان عزل و قتل امیر کبیر را از ناصرالدین شاه گرفتند او را در حمام فین کاشان توسّط حاجی علی خان حاجب الدوله کشتند.
جسد امیرکبیر ابتدا در کاشان دفن شد ولی چند ماه بعد با تلاش عزتالدوله، همسرش ، به کربلا منتقل شد.
اما چيزي كه بيش از همه مايه ناراحتیه اينه كه اكثر قريب به اتفاق ايراني ها نمي دونن مزار اين اسطوره تاريخ كجاست!
راوی: زنگ تفریح زده شده بود اما سعید و دوستاش هنوز تُو کلاس مونده بودن و داشتن با هم بحث میکردن. معلم ساعت قبل، چیزی بهشون گفته بود و حالا اونا داشتن با هم حرف میزدن و هرکسی نظرشو میگفت:
عباس: من میگم. کلا بزنیم تو کار ورزشی. تمام روزنامه رو مطلب ورزشی بذاریم. همه از ورزش خوششون میاد.
رضا: نه بابا. ورزشی چیه؟ نه اینکه بد باشه. نه. اما مطلب باید یه چیزی باشه که آموزنده باشه.
عباس: مگه ورزش آموزنده نیس؟ تازه کلی هم برای سلامتی مفیده.
سعید: من میگم. مختلط کار کنیم. از همه چی بذاریم. طنز. علمی. خبر. سیاسی. ورزش.
رضا: اوووووهه.!!! سخته بابا!!! کی میخواد بره دنبال اطلاعات؟
عباس: راس میگه. اینجوری هی باید از این شاخه به اون شاخه پرید. بهتره فقط رو یه چیز متمرکز بشیم.
سعید: خب میتونیم تقسیم وظیفه کنیم. هرکس اون موضوعی که مورد علاقهشه برداره و بره دنبالش تحقیق کنه. بعد... همهی مطالبو با هم میاریم. کنار هم میذاریم و اونوقت یه روزنامه دیواری خوشگل تحویل آقای طلوعی میدیم.
راوی: حرفای سعید که به اینجا رسید. دوستا یه نگاهی به هم انداختن و دیدن سعید همچین بیراه هم نمیگه. بهترین کار همینه که روزنامهشون، پر از اطلاعات مختلف باشه. این شد که هرکس علاقهی خودشو بیان کرد. و بعد مشخص شد که هرکدوم دنبال جمعآوری چه مطلبی برن. عباس از 4 سالگی کاراته کار میکردو خیلی ورزش رو، دوست داشت این شد که تهیهی مطالب ورزش به اون افتاد. رضا هم که دست به قلمش خوب بود هم مسئول تهیهی خبرهای اجتماعی شد و هم ویرایش مطالب. بخش سیاسی هم افتاد به سعید.
رضا( با دلخوری): سلام سعید. پسر تو چرا نمیجنبی؟
سعید: به خدا دارم تلاشمو میکنم اما نمیشه.
عباس(با هیجان): سلام. بفرمایید اینم سومین خبر ورزشی. آقا رضا خوندن مطلب و ویرایش دست شما رو میبوسه. ما وظیفهمونو انجام دادیم.
رضا: دستت درد نکنه. میبینی سعید؟ عباس تا حالا سه تا خبر آورده. خودِ منم دوتا مطلب اجتماعی جمع کردم ولی تو هنوز...
عباس: اِ سعید. هنوز هیچ کاری نکردی؟ دِ پسر بجنب. سه چهار روز دیگه باید روزنامه رو تحویل آقای طلوعی بدیم.
سعید: میدونم. به خدا همهی اینارو میدونم. اما هنوز مطلب درست و حسابی پیدا نکردم.
عباس: این فکرو باید دو هفته پیش میکردی. اون موقع که گفتی به سیاست علاقه داری و یه پا واستادی که با مطلب سیاسی، روزنامهمون خیلی وزین میشه و اینا.
راوی: بچهها بحثشون بالا گرفت. سعید حقو به دوستاش میداد اما در عین حال، کلافه شده بود و نمیدونست چیکار کنه. از مدرسه که اومد خونه با پدرش مشورت کرد. پدر پیشنهاد خوبی بهش داد. لزومی نداشت که وقایع سیاسی به روز باشن. میتونست از تاریخ کمک بگیره. وقایع سیاسی رو بیان کنه که تو گذشته اتفاق افتاده. اما هنوز هم دارای ارزشه. سعید با این پیشنهاد پدرش رفت سراغ تقویم. روزی که معلم گفته بود آخرین مهلت تحویل روزنامه دیواریه، مصادف بود با سیزدهم دی. سعید توی تقویم به این جمله برخورد. پیام تاریخی امام خمینی(ره) به میخاییل گورباچف، رییس جمهور شوروی سابق. به سرعت رفت به طرف تلفن
سعید(با خوشحالی): سلام رضا جون
رضا: سلام.
سعید: وقت داری بیام خونهتون؟
رضا: چی شده؟
سعید: هیچی یه مطلب توپ برای روزنامه پیدا کردم. همونجا مینویسم و تو هم ویرایشش کن. باشه؟
رضا: حالا چرا با این عجله؟
سعید: آخه خیلی مهمه. از طرفی به تو احتیاج دارم چون تو مطلب درآوردنت از اینترنت حرف نداره.
راوی: روز تحویل روزنامهنگاریها رسیده بود. سعید و دوستاش یه نگاه پرغروری به روزنامهشون انداختن و اونو تحویل معلم دادن. واقعاً روزنامهشون تک شده بود و هیچی کم نداشت. مطمئن بودن که روزنامه دیواریشون جزء برترینها میشه.
**************
روایت:
در اولین روز سال 1989 میلادی، نامه امامخمینی خطاب به میخائیل گورباچف آخرین رئیسجمهور شوروی در زمینه مرگ کمونیسم و ضرورت پرهیز روسیه از اتکاء به غرب انتشار یافت.
این نامه در شرائطی منتشر شد که شوروی هنوز به عنوان یک مجموعه
برقرار بود، جنگ سرد خاتمه نیافته بود، دیوار برلین به عنوان نماد جدائی شرق و
غرب، فرو نریخته بود و حاکمیت کمونیسم بر قانون اساسی شوروی و بر مقدرات مردم در
جمهوری های این کشور، هنوز برقرار بود. با این حال امام خمینی در نامه عبرتآموز
خویش به گورباچف از صدای شکسته شدن استخوانهای مارکسیسم سخن به میان آورد و وی را
از روی آوردن به غرب برای حل مشکلات اقتصادی اتحاد جماهیر شوروی برحذر داشت.
هيات
اعزامي از طرف امام خميني به سرپرستي آيت الله جوادي آملي در روز سيزدهم دي ماه
1367 وارد مسکو شد و پيام امام خميني را همراه با تبيين و تفسير به گورباچف ابلاغ
کرد.
جناب آقای گورباچف، برای همه روشن است که از این پس کمونیسم را
باید در موزههای تاریخ سیاسی جهان جستجو کرد؛ چرا که مارکسیسم جوابگوی هیچ نیازی
از نیازهای واقعی انسان نیست؛ چرا که مکتبی است مادی، و با مادیت نمیتوان بشریت
را از بحران عدم اعتقاد به معنویت، که اساسیترین درد جامعه بشری در غرب و شرق
است، به در آورد.
مشکل اصلی کشور شما مسئله مالکیت و اقتصاد و آزادی نیست. مشکل شما عدم اعتقاد
واقعی به خداست. همان مشکلی که غرب را هم به ابتذال و بنبست کشیده و یا خواهند
کشید. مشکل اصلی شما مبارزه طولانی و بیهوده با خدا و مبدأ هستی و آفرینش است.
جناب آقای گورباچف، از شما میخواهم
درباره اسلام به صورت جدی تحقیق و تفحص کنید. و این نه به خاطر نیاز اسلام و
مسلمین به شما، که به جهت ارزشهای والا و جهان شمول اسلام است که میتواند وسیله
راحتی و نجات همه ملتها باشد و گره مشکلات اساسی بشریت را باز نماید.
در خاتمه صریحاً اعلام میکنم که جمهوری اسلامی ایران به عنوان بزرگترین و قدرتمندترین پایگاه جهان اسلام به راحتی میتواند خلأ اعتقادی نظام شما را پر نماید.
با این همه، گورباچف هشدار امام خمینی را جدی نگرفت و همانگونه که در پیام امام خمینی پیشبینی شده بود دو سال بعد شوروی به 15 کشور تقسیم شد و قدرت کمونیسم برای همیشه نابود گشت.
در سالگرد رحلت امام خمینی در سال 1378 گورباچف طی مصاحبهای با خبرنگار واحد مرکزی خبر در مسکو از اینکه به هشدارهای آن روز بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران بیاعتنائی کرده بود، اظهار تأسف نمود. وی در این مصاحبه اظهار داشت.(14)«مخاطب پیام آیتالله خمینی از نظر من، همه اعصار در طول تاریخ بود». وی افزود «زمانی که من این پیام را دریافت کردم احساس کردم که شخصی که این پیام را نوشته بود متفکر و دلسوز برای سرنوشت جهان است. من از مطالعه این پیام استنباط کردم که او کسی است که برای جهان نگران است و مایل است من انقلاب اسلامی را بیشتر بشناسم و درک کنم»
گورباچف سپس با تشریح نابسامانی های اقتصادی و سیاسی روسیه، تصریح کرد «اگر ما پیشگویی های آیتالله خمینی را در آن پیام جدی میگرفتیم امروز قطعاً شاهد چنین وضعیتی نبودیم.»
راوی: پدر، یه دستفروش بود اما با آبرو و زحمتکش. چند روزی بود که مریض شده بود و نتونسته بود از جاش بلند شه و بره سرکار. از صبح، حال پدر، خیلی بد شده بود. هر کاری میکردن تبش پایین نمیومد. رضا، بالای سر پدرش نشسته بود و زانوهاشو بغل کرده بود. گوشهی اتاق خواهر کوچکترش داشت آروم مشقاشو مینوشت. مادربزرگ، کمی بالاتر سر سجاده نشسته بود و مرتب تسبیح میگردوند و زیر لب دعا میخوند. مادر با گوشهی روسریش اشکشو پاک کرد. مقداری از سوپی که داشت روی اجاق میجوشید برداشت و ریخت توی یه کاسه. آروم بلند شد و اومد طرف پدر که توی رختخواب دراز کشیده بود.
*مادر: رضا جون سر باباتو یه کم بلند کن این سوپو آروم بدم بخوره.
- رضا: مامان. یعنی بابا خوب میشه؟
* مادر: انشاءالله پسرم. خدا میدونه که ما به بابات احتیاج داریم. حتما خوبش میکنه. براش دعا کن.
راوی: رضا دیگه چیزی نگفت. با غصه سر باباشو بلند کرد. مریم خواهر کوچیکش از گوشهی اتاق گفت:
+ مریم: داداشی، معلم بهداشت مدرسه گفته هرکی مریض بشه اگه سوپ مرغ بخوره. آب میوه بخوره. خوب میشه. بریم برای بابا سوپ مرغ و آب میوه بخریم؟
- رضا: کاش میشد مریم جون. با کدوم پول؟
راوی: مادربزرگ، آه بلندی کشید. مریمو صدا کرد طرف خودش سرشو گذاشت رو زانوهاشو و موهاشو نوازش کرد. بعد بهش گفت: این ماه ماه عزیزیه. از صاحب این ماه بخواین حتما بابارو خوب میکنه. اون پیش خدا آبرو داره.
+ مریم: مامان بزرگ. صاحب این ماه کیه؟ یعنی چی پیش خدا آبرو داره؟
مادر: دخترم. امام حسین و یاراش صاحب این ماهن. اونا برای خدا عزیزن. اگه اونها به خدا چیزی بگن. حتما خدا حرفشونو گوش میده.
روای: رضا انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشه. یه دفه بلند شد و از خونه رفت بیرون. پیاده خودشو رسوند به امامزاده. وضو گرفت و نماز خوند و بعد یه دل سیر گریه کرد و یه نذر کرد. نذری که فقط خودش و خدا میدونستن. چند روز بعد، بابا حالش بهتر شد. روز به روز که میگذشت حال پدر بهتر میشد. تا اینکه روز تاسوعا دیگه پدر تونست از جاش بلند شه و خودش کاراشو بکنه. همه خوشحال بودن. انگار توی اون اتاق کوچیک و محقر نور امیدی پاشیده باشن. روز عاشورا. رضا دم در خونه ایستاده بود و 72تا لیوان شیرداغ هم جلوش بود و داشت اونو به بچهها میداد. رضا داشت نذرشو ادا میکرد. شب، همه دور همه نشسته بودن و داشتن از نذر رضا میگفتن و از اینکه چقدر خوشحالن که پدر دوباره سلامتیشو به دست آورده. رضا توی اخبار شنید که فتنه گران و منافقین، حرمت امام حسین و محرم رو شکوندن. یه چیزی ته دلش صدا خورد و شکست...
فردای اون روز، رضا بین جمعیت بود و با تمام وجود فریاد می زد: ما عاشق حسینیم.
پایان
**************
روایت:
ماجرا از تلاش عدهای برای ایجاد تردید در انتخابات سال 88 شروع شد. جریان فتنه با تمام جوسازی ها نتونست ادعای خود رو با مدرک و سند ثابت کنه. اونها با امیدی که در خصوص تحت فشار قرار دادن نظام داشتند وارد این عرصه شدند. این طراحی اونها مبتنی بر کودتاهای مخملی بود یعنی به دست آوردن قدرت از طریق ایجاد شبهه تقلب در انتخابات و استفاده از آشوبهای خیابانی.
زمانی که دروغ بودن ادعای تقلب در انتخابات اثبات شد جریان فتنه از ادعای خود دست نکشید و سعی کرد با فریب عده ای از هواداران، آنها را به خیابانها بکشد. در راستای همین استراتژی بود که استفاده از مناسبت های مختلف برای به چالش کشیدن نظام در دستور کار این جریان قرار گرفت. مناسبت روز قدس، مناسبت روز سیزدهم آبان، مناسبت روز دانشجو از جمله مراسم هایی بود که از سوی این جریان مورد سوء استفاده قرار گرفت.
اما همین مناسبتها موجب افشای ماهیت نفاق گونه جریان فتنه شد.
این سلسله وقایع به اتفاقات روز عاشورا ختم می شود.
در این روز فتنه گران با خط دهی بیگانگان وارد صحنه می شوند و نه تنها عزاداری نمی کنند بلکه عزاداران را مورد هجوم قرار می دهند. خیمه های عزاداری امام حسین – علیه السلام - را آتش می زنند. اینجاست که کاملا برای مردم آشکار می شود که این جریان به دنبال اعتراض به نتیجه انتخابات نیست بلکه جریانی است که آمده با اسلام و نظام اسلامی مقابله کند.
در حقیقت حرکت نهم دی ماه یک حرکت خودجوش و مردمی بود. چرا که اونها احساس کردند انقلاب و دین اونها به خطر افتاده و مردم هم هیچ وقت در حمایت از نظام و دین خودشون کوتاه نمی یان.
مردم با بصیرت ایران در 9 دی تیر خلاص رو به جریان فتنه زدن و بعد از اون مشخص شد که این حرکت حماسی مردم رمقی رو برای فتنه گران باقی نگذاشت و اونها رو به طور کامل زمین گیر کرد.
مردم در روز 9 دی ماه نشان دادند که این مردم همون ملتی هستند که در سال 57 ریشه کهنسال شاهنشاهی رو سرنگون کردن و نظام اسلامی رو جایگزین اون کردند و این مردم همان ملتی هستند که در 8 سال دفاع مقدس یکسره به جهاد و دفاع از انقلاب پرداختن و انقلاب رو با حضورشون در روز 9 دی ماه بیمه کردند.
حماسه نهم دیماه به گونه ای بود که حتی افراد قلیلی هم که تا اون روز باور نداشتند جریان فتنه تا این حد معاند و وابسته به بیگانگان باشه، به ماهیت واقعی این جریان پی بردن و پرونده فتنه گران را برای همیشه بستند.
مهمترین پیام حماسه نهم دی ماه نشان دادن بصیرت و آگاهی مردم بود که نسخه فریب و نیرنگ های دشمن رو درهم پیچید.
بعد از نهم دی ماه کارشناسان غربی تحلیل های فراوانی رو در نشریات مختلف همچون واشنگتن تایمز، نیویورک تایمز و برخی روزنامه های دیگه منتشر کردن و همگی در این نکته اشتراک نظر داشتن که انتظار فروپاشی نظام اسلامی از درون، انتظاری باطله. حتی شخصی مثل گری سیک به این مسئله اذعان کرد که اوباما با حمایت از فتنه گران بزرگترین اشتباه استراتژیک خودش رو مرتکب شده. حتی روزنامه آمریکایی «نیویورکتایمز» در سرمقاله اش به قلم «فیلینتلورت» در تحلیل 9دی با اشاره به تلاشهای غرب و رسانههای غربی در پوشش گسترده تحولات داخلی ایران نوشت: «اصلا تصور اینکه جمهوری اسلامی از درون منفجر بشه، تصور اشتباهیه و «باراک اوباما» رئیسجمهوری آمریکا از اون برای سرپوش گذاشتن بر شکست خودش در محقق ساختن وعدههاش استفاده کرد.
راوي: اون دوتا بين بقيهي دوستاشون نشسته بودن و نميدونستن چي كار كنن؟ باباهاشون يه مدت بود كه با هم دعوا داشتن و اين مسئله ناخودآگاه رو زندگي اونام تأثير گذاشته بود. هر راهي كه به نظرشون ميرسيد رفته بودن اما به هيچ نتيجهاي نرسيده بودن.
Pسعيد: خب بابك بالاخره ميخواين چي كار كنين؟
بابك: والا خودمم نميدونم. هر كاري كه بگيد هر راهي كه فكرشو بكنيد من و رامين رفتيم اما به هيچ نتيجهاي نرسيديم.
²رامين: آره بابا. اين دعواي باباهامون مارم كلافه كرده. كافيه اسم بابكو تو خونه بيارم. بيا و ببين چي ميشه؟ حالا بابام كاري نداره اين بابك كيه؟ پادشاه سلسهي اشكانيه؟ یا باغبون خونهي شماس؟ ...
راوي: پدر بابك پزشك
بود و پدر رامين شغل آزاد داشت. اونا همسايه بودن. توي يه سري خونههاي ويلايي
خارج شهر زندگي ميكردن و مشكل درست همينجا بود. پدر رامين معتقد بود كه قانون و
قوانين فقط مختص شهرنشينه. براي همين هر كاري دلش ميخواست انجام ميداد. تلويزيون
رو با صداي بلند گوش ميداد به خصوص مواقعي كه يه مسابقه ورزشي پخش ميشد. و اصلاً
قبول
نميكرد كه سرو صداش باعث مزاحمت پدر بابك ميشه. بخصوص كه آقاي دكتر بعضي شبا چون
توي اتاق عمل بود. روز كه بر ميگشت خونه احتياج به استراحت داشت. يا اينكه
ماشينشو توي كوچه هر جور كه دلش ميخواست پارك ميكرد و حالا دوستا داشتن فكر ميكردن
كه چيكار كنن تا به اين غائله واسه هميشه پايان بدن.
بابك: رامين، اين چه كاري بود بابات امروز كرد؟
²رامين: چي كار كرد؟
بابك: تموم برگاي خشك باغچهتونو آورد صاف گذاشت تو كوچه. بابام ميگفت. داشته ميومده خونه خيلي سخت تونسته با ماشينش رد بشه. چون گوني برگا راهشو گرفته بود.
²رامين: ديگه عقلم به جايي قد نميده. نميدونم والا. نگران نباش اومدي خودت كه ديدي ديگه گوني برگي تو كوچه نبود درسته؟ چند ساعت پيش با خشايار گوني رو برداشتيم بار دوچرخه كرديم برديم لب جاده گذاشتيم. اگه بابام پرس و جو كرد ميگم خبر ندارم. حتما اين كارگراي دوره گرد اومدن واسه كود درست كردن بردنش.
راوي: بچهها چند تا راه ديگه رو هم پيشنهاد دادن اما خوب كه فكر ميكردن هر كدوم آخرش به يه بنبستي ميرسيد. اون شب، اتفاقي افتاد. ساعت نزديك 2 صبح بود كه زنگ در خونهي بابك اينا به صدا دراومد. يكي دستشو گذاشته بود رو درو، ور نميداشت. پدر بابك كه درو باز كرد، تعجب كرد. باباي رامين با صورت عرق كرده دم در وايستاده بود.
éپدر رامين(با نگراني): سلام. ميدونم آقاي دكتر. دير وقته. اما توروخدا به دادم برس. رامينم داره از دست ميره. نميدونم چش شده. تب كرده شديد. دو دفعهام حالش بهم خورده. الان افتاده به هذيون گويي. تو رو خدا بيا يه نگاهي بهش بنداز.
راوي: پدر بابك داشت بر ميگشت به طرف خونه كه باباي رامين دستشو گرفت.
éپدر رامين(با التماس): وايستا مرد. هرچي بخواي بهت ميدم. الان موقع تلافي نيست. ماشينم خراب شده وگرنه ميرسوندمش شهر. تازه ميترسم پسرم تو راه تلف شه. (با داد) وجدانت كجا رفته؟ ما دوتا دعوا داريم به بچهها چه ربطي داره؟
Uپدر بابك: چي ميگي؟ دارم ميرم كيف پزشكيمو بيارم.
راوي: پدر بابك رامينو معاينه كرد. بدون اينكه باباي رامين بفهمه يه آمپول بهش تزريق كرد تا آروم بشه. اما موقع رو مناسب ديد براي اينكه به همسايهاش بفهمونه قانون توي همه جا لازمه.
Uپدر بابك (با خونسردي): من يه نگاهي به رامين انداختم. ميدونمم چشه اما معالجهاش نميكنم.
éپدر رامين(با ناراحتي): چي؟ آخه واسهي چي؟ گفتم كه دعواي ما ربطي به بچهها نداره.
Uپدر بابك: براي اينكه محل خدمت من توي بيمارستانه نه توي خونه. بچهتو بيار بيمارستان منم در خدمتم.
éپدر رامين(با عصبانيت): چرا حرف مفت ميزني دكتر؟ طبابت كه خونه و بيمارستان نداره، تو قسم خوردي. همه جا، هرجا، مريض ديدي مداواش كني.
Uپدر
بابك: كي گفته؟ موقع قسم پزشكي من شما حاضر بودي؟ بعدشم، مگه خود شما نبودي كه
ميگفتي قانون فقط مال تو شهره نه اينجا كه كيلومترها با شهر فاصله داره. خب
همونطور كه قانون فقط واسه يه جاهاي به خصوص كاربرد داره، طبابت منم فقط توي
بيمارستان كاربرد داره. همين. باهاش مشكل داري؟ من هيچ امكاناتي اينجا ندارم. بيا
بيمارستان همه جوره كمكت ميكنم. حالا برو كنار ميخوام برم خونه.
راوي: پدر رامين تازه متوجه اشتباه خودش شده بود. درسته كه غرورش اجازه نميداد به اشتباهش اعتراف كنه اما جون بچهاش از همه چي مهمتر بود. جلوي دكتر رو گرفت. التماسش كرد و گفت كه قبول كرده قانون براي همه، توي همه جا يكسانه. و از اين به بعد هيچ كار خلاف قانوني انجام نميده. دكتر كه به اعتراف پدر رامين جلوي همه گوش داد. بهش اطمينان داد كه بيماري رامين يه مسموميته و خيلي زود رامين حالش بهتر ميشه. بابكم خوشحال بود هرچند حل شدن اين قضيه به قيمت بيماري رامين تموم شده بود اما ارزششو داشت.
**************
روایت:
قانون اساسی مشروطه اولین قانون اساسی ایران بود که در ۱۴ ذیقعده ۱۳۲۴ هجری قمری به امضای مظفرالدینشاه رسید. اين قانون که مانند قانون اساسي عثماني اقتباس از قوانين غربي بود ۵۱ ماده داشت که عموماً مربوط به طرز کار مجلس شورای ملی و مجلس سنا میشد، به همین دلیل در ابتدا به نظامنامه مشهور شد.
این قانون با عجله تهیه شده بود و در اون حرفی از حقوق ملت و رابطه اختیارات حکومت و حقوق مردم نبود، بنابراین در پي پافشاري علما براي تطبيق قانون با قواعد شرع بالاخره، در تاريخ ۲۹ شعبان ۱۳۲۵ه .ق متمم قانون اساسي در ۱۰۷ اصل در زمان محمدعلي شاه قاجار به تصويب رسید .
این قانون و متمم آن تا سال ۱۳۵۷ که حکومت پادشاهی در ایران برافتاد، قانون اساسی ایران بود.
نقدهای جدي ای که در مورد ریشه های تفکر غربی در اون قانون
بود باعث تزلزل قانون سابق شد. یکی از مهمترین این نقدها، درخواست حضور بيشتر دين در عرصه حيات اجتماعي بود .
در این زمان نخبگان کشور مركب از
روحانيون، اديبان و استادان دانشگاه گامي جلوتر کذاشتند و به تبيين ارزش هاي سياسي اجتماعي برگرفته از
دين پرداختند و به اندازه زيادي موفق به تغيير نگاه ها شدند. اين ارزش هاي سياسي اجتماعي جديد،
برگرفته از تفكر ديني ای بود كه در سال ۴۸ توسط امام خميني(ره) در قالب نظريه
حكومت اسلامي و ولايت فقيه تكميل و تدوين شد و با اقدامات بعدي روشنفكران و
روحانيون ايران به قدرتمند ترين ايدئولوژي و بهترین جایگزین براي
سلطنت
پهلوي تبديل شد.
فکر
تدوین قانون اساسی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، به هنگام اقامت امام خمینی در
پاریس به وجود اومد و پیش نویس اولیه اش هم در همون جا تهیه شد و بعدا هم مورد
بررسی های متعدد قرار گرفت. امام خمینی ره) در ابتدای ورودشون به
ایران در سخنرانی بهشت زهرا به مردم وعده تشکیل مجلس مؤسسان رو دادن و برای این
کار در 15 بهمن ماه امام، مهندس بازرگان رو با پیشنهاد شورای انقلاب به عنوان
مامور تشکیل دولت موقت تعیین کردند تا اقدامات زیر رو انجام بده:
1. اداره امور کشور
2. انجام رفراندوم (رجوع به آرای عمومی) درباره دونستن نظر مردم نسبت به انتخاب نظام جمهوری اسلامی
3. تشکیل مجلس مؤسسان منتخب ملت جهت تصویب قانون اساسی جدید
4. انتخاب نمایندگان ملت طبق قانون اساسی جدید
بعد ازآغاز دولت موقت با
تصویب هیئت دولت، شورای عالی طرح های انقلاب در تاریخ 8/1/58 تاسیس شد و اساسنامه اون
به تصویب رسید. این اساسنامه یکی از وظایف شورا رو تهیه طرح قانون اساسی بر مبنای
ضوابط اسلامی و اصل آزادی مقرر کرد.
بر این
اساس اعضای دولت موقت و شورای انقلاب با حضور امام خمینی (ره) جلسه ای
تشکیل دادن تا موارد رو بررسی کنند. با
تصویب اکثریت و موافقت امام مقرر شد که مجلسی به نام مجلس بررسی قانون اساسی تشکیل
بشه. و طرح های پیشنهادی قانون اساسی بعد از بررسی به همه پرسی گذاشته بشه .بعد از
اون لایحه قانونی انتخابات در تاریخ 16/4/58 به تصویب شورای انقلاب رسید
خلاصه اینکه قانون اساسی کشور تهیه شد و سال 58 به همه پرسی گذاشته شد. البته این قانون کمی و کاستی هایی هم داشت که در تاریخ 4/2/68 به دستور امام، حکم بازنگری در قانون اساسی به رئیس جمهور وقت صادر شد.
راوي: تقريباً تمام راهو دويده بود. وقتي به بالاي تپه رسيد، خيالش راحت شد. قاسم، دوستش، مطابق معمول گله رو رها كرده بود تا علف بخورن و خودش زير سايهي يه درخت نشسته بود و داشت به يه كتاب نگاه ميكرد.
رسول(در حال نفس نفس زدن): سلام قاسم، رفتم خونهتون ننهت گفت اومدي اينجا. مگه امروز نوبت داداشت نبود گله رو بياره واسه چرا؟
*قاسم: خب آره. اما دلم گرفته بود. به اكبر گفتم اون به جاي من بره سرِ زمينِ خان به آقام كمك كنه منم گله رو بيارم بالاي تپه.
رسول: خب حالا حالت چطوره؟ ببينم تُو بساطت شيري، آبي، پيدا ميشه؟ تموم راهو دويدم. تشنهمه.
*قاسم: آره. بيا يه كم شير بخور، تازه س. اگرم آب ميخواي كه يه كم بري پايين ميتوني از چشمه بخوري.
رسول: حالا اين كتاب چيه دستت؟ تو كه نميتوني بخوني چرا كتاب ميگيري؟ به عكساش نگاه ميكني؟
*قاسم: هم آره هم نه. خندهات نگيره ها، يه چيزايي تو ذهن خودم ميسازمو شروع
ميكنم به خوندن. انگار كه تو كتابه. ميدوني
رسول. خيلي دوست دارم خوندن ياد بگيرم. آرزومه. كاش ميشد من و تو هم سواد ياد
بگيريم.
*راوي: رسول گفت امروز، ديده كه چندتا مأمور دولتي، با يه روحاني به نام سيدحسن مدرس به روستا اومدن. در واقع اونو تبعيد كرده بودن. بعد از رفتن مأمورا، اهالي روستا تو خونهي روحاني جمع شدن و از مشكلاتشون گفتن. يكيش بيسوادي بچهها. و اون روحاني قبول كرده بود كه به بچههاي روستا خوندن و نوشتن ياد بده.
قاسم(با هيجان): راس ميگي رسول؟
رسول: آره بابا دروغم چيه. به جون آقام خودش گفت. اگه ببينيش عاشقش ميشي انقده مهربونه..
قاسم: ميگم مشكل برامون دُرُس نشه مگه نگفتي تبيعد شده؟
رسول: چرا، اما تنهاس. مطمئن باش. تازه كي از اوضاع اين روستاي دورافتاده خبرداره؟
قاسم: قنبر و جواد و كريم چي؟ اونام ميان؟
*راوي: رسول گفت بهتره دوتايي با هم برن به بچههاي ديگه هم بگن. قرار بود اول با خوندن قرآن شروع كنن خوب كه راه افتادن نوشتن و خوندن ياد بگيرن.
قاسم: اما قنبر بنده خدا ميره كارخونه آجرپزي. كريمم كه بايد با خواهراش بشينه پاي دار قالي. جواد بندهي خدام كه...
رسول: قرار شده همه مون، هرشب بعد اذون مغرب بريم خونهي سيد. يكي دو ساعت باهامون كار ميكنه و بعد هر كي ميره خونه. اينطوري هم من روزا ميتونم تُو قهوهخونه به آقام كمك ميكنم هم تو گله رو مياري چرا هم قنبر از كارخونه آجرپزي برگشته ... خلاصه همه هستيم.
قاسم: راس ميگي. ما كه شبا كاري نداريم جز دراز كشيدن رو پشتبومو ستاره شمردن. خدايا يعني ميشه سواد دار شيم.
راوي: رسول به دوستش گفت كه حالا ديگه اون ميتونه خوشحال باشه. وقتي خوندن ياد بگيره، ديگه لازم نيست كتاب دستش بگيره و الكي صفحاتشو ورق بزنه يا اينكه تو ذهنش داستان بسازه و مثلا اداي كتاب خوندن رو در بياره. شب، تقريبا همهي بچهها با خبر شده بودن. همه با هم رفتن درخونهي سيد تا بگن كه همهشون با جون و دل ميان تا درس ياد بگيرن اما هرچي در زدن كسي درو باز نكرد.
قاسم: پس چي شد رسول؟ مگه نگفتي خود آقا سيد گفته بعد اذون مغرب بيايد؟
رسول: چرا به خدا. به جون آقام خودش قول داد. اما... اما نميدونم چرا درو وا نميكنه.
قنبر: شايد خواب باشه.
قاسم: خواب چيه بابا؟! تازه سرشبه. بعدشم الان وقت افطاره. ما بچهايم روزه نميگيريم. اما اين آقا چرا. به خصوص اينكه سيدم هست.
قنبر: پس شايد داره افطار ميخوره.
رسول: نه بابا. اگه افطارم ميخورد
حداقل يه صدايي ميكرد. جوابمونو ميداد اصلا ميومد دم در
ميگفت داره افطار ميكنه. شايد رفته باشه بيرون. همينجا منتظرش ميمونيم.
راوي: بچهها ناراحت
بودن. ساعتها پاي در نشستن، اما هيچ جوابي نيومد. بعد همگي نااميد بلند شدن و رفتن
خونههاشون. سيد، نه اون شب و نه هيچ شب ديگه در خونه رو باز نكرد. فرداي
اونروز، قاسم نيلبكش رو برداشت و رفت به صحرا. تمام اميداش از بين رفته بود. وقتي
رسول بهش گفته بود كه قراره باسواد بشه چقدر ذوق داشت؟ تو تنهايي خودش شروع كردن
به ني زدن... يعني ميشد بالاخره يه روزي برسه كه اونو بقيهي دوستاش خوندن و نوشتن
ياد بگيرن؟
پايان
**************
روایت:
شهید مدرس بعد از جريان نهضت مشروطه به سياست روي آورد. فعاليت سياسي این مرد بزرگ با عضويت در انجمن ايالتي اصفهان آغاز شد و با انتخاب او به عنوان يکي از پنج تن علماي منتخب، براي دوره دوم قانونگذاري مجلس، در تاريخ 1289 شمسي، چهره سياسي اون هم شناختهتر شد.
مدرس در اين مجلس نقش خودش رو به خوبي ايفا کرد. او در دوره سوم هم از طرف مردم تهران به نمايندگي انتخاب شد؛ ولي اين مجلس به علت فشار خارجي و آغاز جنگ اول جهاني يکسال بيشتر دووم نياورد. مدرس از چهرههاي سرشناس کميته دفاع ملي بود که برای جلوگيري از پيشرفت نيروهاي روسيه به طرف پايتخت به قم مهاجرت کردند.
مدرس در طول دوران نمایندگیش به موضوعات خیلی مهمی می پرداخت که بعضی از اونها عبارتند از:
توسعه علم و فرهنگ بین همه ی مردم، مبارزه با استکبار، بخصوص انگلیس، همبستگي و اتحاد اسلامي و
روشنگری در مورد دخالت بيگانگان.
در سال 1298، وثوقالدوله قرارداد ۱۹۱۹ رو با انگلستان منعقد کرد که براساس اون اختیار امور مالی و نظامی دولت ایران به دست مستشاران انگلیسی می افتاد. وثوقالدوله تصمیم داشت تا این قرارداد رو در مجلس به وسیله طرفداران و دست نشاندگان خودش به تصویب برسونه؛ اما براثر مخالفتهای آیتالله سیدحسن مدرس در مجلس و افکار عمومی، مجلس قرارداد مذکور رو رد کرد و وثوقالدوله به ناچار از کار برکنار شد.
بعد از کودتای ۳ اسفند ۱۲۹۹ شمسی که توسط رضاخان و سید ضیاءالدین طباطبایی صورت گرفت، بسیاری از آزادیخواهان دستگیر شدن. از جمله اونها آیتالله سیدحسن مدرس بود که به قزوین تبعید و در اونجا زندانی شد. اون بیش از ۳ماه در حبس بود ولی بعد از عزل سید ضیاء آزاد شد.
شهید
مدرس بعد از آزادی به نمایندگی مردم تهران
در مجلس چهارم انتخاب شد و به عنوان نایب رییس مجلس و رهبری اکثریت مجلس برگزیده
شد. دوره پنجم مجلس هم در ۱۳۰۲ افتتاح شد و در این دوران پر اهمیت تاریخ
مشروطه که با تغییر سلسله قاجاریه و روی کار آمدن رضاخان همراه بود، آیتالله سیدحسن
مدرس رهبری اقلیت مجلس رو بر عهده داشت.
یکی از وقاع مهم مجلس پنجم طرح استیضاح رضاخان
بود، آیتالله سیدحسن مدرس به همراه شش تن دیگر از نمایندگان به دلیل سوء سیاست
داخلی و خارجی، قیام و اقدام بر ضد قانون اساسی و حکومت مشروطه
در 8 مرداد 1304 طرح استیضاح رضاخان رو به مجلس دادند اما برخی از طرفداران رضاخان
و گروهی از اراذل و اوباش درصدد به هم زدن جلسه برآمدند و تونستن استیضاح رضاخان
رو به زور از دستور مجلس خارج کنند.
در سال 1304 رضاخان تونست مقدمات تصویب انقراض قاجاریه رو فراهم کند و در تاریخ ۹ آبانهمون سال رسما پادشاهی خودش رو اعلام کرد.
رضاخان در طی برگزاری انتخابات مجلس هفتم، اجازه نداد آیتالله سیدحسن مدرس به مجلس راه پیدا کنه به نحوی که حتی یک رای به نام مدرس از صندوقها بیرون نیومد و سپس ایشون رو در ۱۶ مهر ۱۳۰۷ دستگیر و به دامغان و مشهد و سپس به خواف تبعید کرد.
آیتالله سیدحسن مدرس ۷ سال در خواف توسط مأموران تحت نظر بود و در ۲۲ مهر ۱۳۱۶ از خواف به کاشمر منتقل شد. در این زمان رضاخان دستور قتل آیتالله سیدحسن مدرس رو به رئیس شهربانی کاشمر داد ولی او به این کار تن نداد و در نتیجه این مأموریت به جهانسوزی، متوفیان و خلج واگذار شد. اونها هم در شب ۱۰ آذر ۱۳۱۶ برابر با ۲۷ رمضان ۱۳۵۶ (قمری) مدرس رو شهید کردند. قبر آیتالله سیدحسن مدرس هم بعد از شهریور ۱۳۲۰ و خروج رضاخان از ایران، توسط اهالی محل مشخص شد.
داستان:
²علي: پاشو پسر، پاشو انقد بُق نكن. حالا كاريه كه شده.
éمسعود: نميتونم علي. تنهام بذار.
Pامير: بابا مسعود. تو كه مقصر نيستي. همه ميدونن...
éمسعود: همه چي رو ميدونن؟ نبايد اينجوري ميشد. واي خدا... مامانم.... كلي اميد داشت..
راوي: سه تا دوست تُو حياط مدرسه نشسته بودن. مادر مسعود تازه قلبشو عمل كرده بود. شنيدن خبر بد اصلاً براش خوب نبود. اما مسعود، امروز اصلاً خبر خوبي براي مادرش نداشت، چونكه...
éمسعود: علي، من چطور اين كارنامه رو به مامان و بابام نشون بدم؟
راوي: مسعود بلند شد و رفت. اون حق داشت ناراحت باشه. موقع امتحانات آخر سال به خاطر عمل مادرش انقدر فكرش مشغول بود كه نتونست اونطور كه بايد درس بخونه و حالا يه تجديدي تو كارنامهاش آزارش ميداد. رسيد خونه. اما پاهاش جلو نميرفت. حس ميكرد پاهاش انقدر سنگينن كه نميتونه اونارو حركت بده. به مادرش فكر كرد. حالا كه بابا مأموريت بود. اون بايد مراقب مامان ميشد و حق نداشت ناراحتش كنه. يه خندهي مصنوعي گوشهي لباش نشست و رفت تو.
مادر: سلام پسر گلم. چي شد عزيزم؟ گرفتي؟
éمسعود: سلام مامان. چي؟ چي رو گرفتم؟ دواهاتونو كه ديروز گرفته بودم.
مادر: مسعود جان حواست كجاس مادر؟ تو براي چه كاري رفته بودي بيرون؟
éمسعود: واسه چه كاري؟ بايد چيزي ميخريدم؟ ببخشيد با علي و امير مشغول حرف زدن شدم يادم رفت. دوباره ميگيد؟
مادر: مسعود؟! حالت خوبه؟! نكنه قبول نشدي؟ كارنامهتو ميگم. گرفتي؟
راوي: با شنيدن اسم كارنامه. مسعود تازه به خودش اومد. گيج شده بود. چي كار بايد ميكرد؟ اگه حقيقتو ميگفت ممكن بود مادرش غصه بخوره كه با مريضيش سهماه تابستون بچهاش رو خراب كرده و اين براي سلامتياش خوب نبود. اگرم نميخواست حقيقتو بگه بايد دروغ ميگفت. كه اصلاً دروغ گفتنو دوست نداشت. تو افكار خودش بود كه دوباره مادر صداش زد.
مادر: كجايي مسعود؟ چرا امروز اينجوري شدي؟ كارنامهات؟ كارنامهات كجاست؟
éمسعود: گرفتم!
مادر: خب چی شد؟ قبول شدی مگه نه؟
éراوی: گریه امونش نداد. سرشو گذاشت تو دامن مادرشو تا میتونست گریه کرد. مادر همه چی رو فهمید. خیلی ناراحت شد.اما دلش نیومد چیزی به پسرش بگه میدونست که مسعودٰ تقصیری نداشته.
مادر: پاشو پسرم. پاشو غصه نخور حالا کاریه که شده. چندتا؟
مسعود: چی چندتا؟
مادر: چندتا تجدید آوردی؟
راوي: مسعود، کارنامه.ی مچاله شده توی دستشو گرفت طرف مادر و سکوت کرد. حال و اوضاعش زیاد خوب نبود.با کسی حرف نمیزد و یه گوشه مینشست و تو خودش بود. دو روز بعد دوستاش اومدن دنبالش و گفتن كه خبر خوبي براش دارن.
²علي: امير تو ميگي يا من بگم. فقط از الان بگم شوخي و زيادي حرف زدنو بذار كنار. يه راست برو سر اصل مطلب.
Pامير: اصلاً خودت بگو. شماها روحيهاتون خشنه. منو بگو كه استعدادمو واسه شما بروز ميدم كه يه كم سرحال بياين و بخندين.
²علي(با خنده): كدوم هال؟ همون كه كَفِش موكتِ و رو به پاسيو باز ميشه؟
éمسعود: بالاخره ميخواين حرف بزنين يا برگردم برم؟
راوي: دوستاي مسعود بهش گفتن كه مسجد محل داره براي بسيج ثبتنام ميكنه. كساني كه درسشون خوبه يا هنري بلندن، ميتونن توی کلاس فوق برنامه تابستون به بقيه آموزش بدن.
éمسعود: خب اين چه ربطي به من داره؟
²علي: دِ نگرفتي پسر. من می خوام هنر و نقاشي آموزش بدم. اميرم كه داستاننويسيش خوبه قراره يه كارگاه نويسندگي راه بندازه.
éمسعود: خُب. كه چي بشه؟ منظورتونو نميفهمم.چه ربطی به من داره؟
Pامير: اَ مسعود. ديگه كم كم دارم شك ميكنما. ببين يه هندونه تو باغ كارنامهات، كامل تمام سيستماي عصبيتو به هم ريخته، مثل زهر هلاهل، مغزتو از كار انداختهها. ايست مغزي. دربست خيابون گيجها. كوچهي دوزاري كج. پلاك مسعود شوتي...
éمسعود: چي ميگي امير؟ زهر هلاهل چيه؟ اين مشخصاتيام كه دادي برازندهي خودته.
راوي: بچهها براي مسعود توضيح دادن ميتونه سه ماه تابستون توی طرح تابستونی بسیج محل ثبت نام کنه و توی کلاس تقویتی درسش رو بخونه. تازه می تونه درسهای سال بعدش رو هم توی همون کلاس تقویتی ها ÷یش ÷یش بخونه. اينطوري هم به امتحانش ميرسه، هم تابستونش به بطالت نميگذره. راه افتادن به طرف مسجد تا تو طرح بسيج ثبتنام کنن.
مسعود تصمیم گرفت سال بعد انقدر خوب درس بخونه تا خودش بتونه به بچهها درس بده.
پايان
**************
روایت:
از نظر امام خمینی تاریخ و سابقه بسیج به حرکت های تاریخی ای مثل، بسیج افرد پا برهنه و فقیر صفه در برابر ظلم و غارت اشراف بت پرست مکه، به دعوت پیامبر اعظم بر می گشت
مساجد مرکز بسیج مردمی بر ضد اهداف شوم دشمن هستند و مسجد
در اسلام و در صدر اسلام همیشه مرکز جنبش حرکت های اسلامی بوده، از مسجد، تبلیغات
اسلامی شروع می شده و حرکت قوای اسلامی برای سرکوبی کفار از مسجدها شروع می شده و
همیشه در صدر اسلام مسجد مرکز حرکات و مرکز جنبش ها بوده .
اما نقطه آغاز شکل گيري بسيج در ايران، صحبت
های حضرت امام خميني در چهارم آذرماه ۱۳۵۸ بود. ايشون در بخشي از سخنانشان فرمودن:
« مملکت
اسلامي بايد همه اش نظامي باشد و تعليماتش نظامي باشد. بايد ملت ما جوان هايش مجهز
باشند به همين جهاز و علاوه بر جهاز ديني و ايماني که دارند، مجهز به جهازهاي مادي
و سلاحي هم باشند. جوانها را يادشان بدهيد، همه جا بايد اينطور باشد که يک مملکتي
بعد از چند سالي که ۲۰ ميليون جوان دارد ، بيست ميليون تفنگدار داشته باشد و يک
چنين مملکتي آسيب پذير نيست و الآن هم الحمدالله آسيب پذير نيست.»
بعد از اين فرمان ، اقدامات
اوليه براي آموزشهاي عمومي مورد نياز مردم شروع شد و مردم هم براي شرکت در بسيج
عمومي اعلام آمادگي کردند.
به دنبال فرمان حضرت امام و
تاکيدات يشون، شوراي انقلاب اسلامي هم در تاريخ 19/4/1359 تشکيل « سازمان بسيج ملي» رو
تصويب کرد تا اين سازمان ضمن آموزش و سازماندهي همه افراد داوطلب، اونها رو براي
مقابله با تهديدها و تجاوز داخلي و خارجي آماده کنه.
نیروهای بسیجی نقش مهمی رو در
هشت سال دفاع مقدس ایفا کردن و با هجوم ارتش عراق به کشور اسلامیمون در شهریور 59 ، نیروهای
مردمی که صاحبان اصلی انقلاب اسلامی بودن برای حضور گسترده در جبهه ها، گروه گروه به بسیج ملحق
شدن و عملیاتهایی مثل طریق القدس، شکست حصر آبادان، فتح المبین، ثامن الائمه و
الفجر 8 ، کربلای 5 و .... از دستاوردهای عظیم این نیروی الهی بود.
**************
داستان:
راوي: دوتا دوست، دم در خونه با همديگه خداحافظي كردن و قرار شد كه بعد از صحبت با خانواده، نتيجه رو به همديگه اطلاع بدن. ميخواستن يه كاري انجام بدن و قبلش حتما بايد با خانواده، مشورت ميكردن و موافقت اونا رو ميگرفتن.
{مريم: سلامي چو بوي خوشِ آشنايي... بَه نگا كن ببين چه غورههايي؟ دلم ضعف رفت. (مادر بزرگ را ميبوسد) اوووووم. قربون مامان بزرگ خوشگل خودم. امروز اوضاع چطوره؟ شما چطوري خانوم خونه؟
Pمادر: سلام. خوبم. به اين غورهها دست نميزنيا. نَشُسته است.
{مريم(با
خنده): ميوه نَشُستَهاش خوبه. بچه نِشَستَهاش خوبه. غذا نَسوختهاش خوبه. ماماني
خندهاش خوبه. بوسه به بندهش خوبه.. يه
بوس نميدي؟
Pمادر: خيل خب. خيل خب. برو كنار. انقدم خودتو لوس نكن. چيه؟ باز چه خبر شده؟
{مريم: چه خبر شده؟ هيچي؟ خبر سلامتي. خداييش دختر شاعر داري حظ نميكني؟
Pمادر: چرا والا. به خصوص اگه پشت اين شاعريش يه دنيا حرف و درخواست باشه. بگو خانوم. سراپا گوشم. باز چه دسته گلي به آب دادي يا ميخواي بدي؟
{مريم:
اِ مامان بزرگ شما يه چيز به مامان بگيد. اين همه قربون صدقهاش ميرم باز قدرمو
نميدونه.
Pمادر: بيخودي واسه خودت يار جمع نكن. مامان بزرگتم اذيت نكن. بنده خدا اومده چند روز مهمونمون باشه. تازه اون كه تو رو نميشناسه. من بزرگت كردم. حالا برو سر اصل مطلب.
مريم(با دلخوري): اصل مطلب اينه كه گرسنهمه. ناهار چي داريم.
Pمادر:
چي شده امروز شكمتو با هله هوله پر نكردي؟ تو دردت ناهار نيس. چيز
ديگهس. ميگي يا برم به كارام برسم. بعد ديگه وقت ندارم به حرفات گوش بدما. گفته
باشم. بايد اين غورهها رو آب بگيرم.
{مريم: خيل خب. بابا. تمام ذوق آدمو كور ميكنيد. ثبتنام كردم تو بسيج. حالا رضايت نامهي شما لازمه.
مادربزرگ: واي خدا مرگم بده. ميخواي اسلحه دست بگيري؟ دوباره قراره جنگ بشه؟ تو بچهاي مريم جون. جنگ كار مرداس. تو رو چه به بسيج و اين حرفا؟
مريم (با خنده): نه مامان بزرگ جنگ كدومه؟
راوي: مريم، توضيح داد كه حضور توی بسیج چه فوایدی می تونه داشته باشه و چه تجربیاتی می تونه کسب کنه. اون گفت و قراره يه دوره آموزش كمكهاي اوليه ببينه. و به همراه خيلي از دوستاش قراره فعاليتهاي ديگه انجام بدن. فعاليتهايي مثل آموزش به بيسوادها. جمعآوري كمك براي مناطق محروم، آموزش خياطي. گلكاري و خيلي چيزاي ديگه. در واقع هر كس بسته به علاقهاش تو يه زمينه فعاليت ميكنه. مادر نگران بود كه مبادا شركت تو اين طرح، باعث بشه كه مريم از درسش غافل بشه. اما مريم به مادرش توضیح داد که توی بسیج کلاسهای فوق برنامه هم هست که تازه شرکت در اونها به درسهاش کمک می کنه. اون خيلي اميدوار بود كه خانواده با شركتش توي اين طرح موافقت كنن.
{مريم: ماماني قبول كن ديگه. خب... خب اين كلاسا يه جور آمادگي واسه آيندهمم هست. توروخدا رضايت بدين برم ديگه. شما بگيد آره. بابام حرفي نداره. (با خنده) اصلاً كسي جرأت نداره رو حرف كدبانوي خونه، اين ملكهي بزرگوار، شهبانوي مهربان ما حرفي بزنه..
Pمادر: بسه. برو غذاتو بخور. اينقدم زبون نريز. نميدونم اين زبون بازي رو از كي به ارث بردي؟ اگه قول بدي به درسات ميرسي حرفي ندارم.
{مريم(با شادي): چشم. الهي قربون تو مامان گلم. سنبلم. بلبلم. ماماني نگو. ماه. فرشتهي خدا...
Pمادر: پاشو ديگه.پاشو غذات رو گازه. اينجوريام به اين غورهها زُل نزن! حق نداري بخوري. بايد بشورمشونو آب بگيرم. فقط اگه رفتي بگو تو كلاساتون بهتون ياد بدن ميوهي نَشُسته نخوريد.
راوي: مريم مادرشو بوسيد. با خوشحالي رفت طرف تلفن تا با دوستش تماس بگيره و خبر رضايت خانوادهاش رو اعلام كنه. از همين حالا تصميم گرفته بود كه براي حضور در پایگاه انسان سازی برنامه ریزی دقیقی کنه.
**************بسیج از ابتدای تشکیلش مسؤولیت های سنگینی رو به عهده داشت و تونست یك
ارتش معنوی مردمی رو پایه ریزی كنه، طوری كه امام خمینی(ره) در مورد بسیجیان
قهرمان فرمودند: شما آیینه مجسم مظلومیت ها و رشادت های این ملت بزرگ، در صحنه
نبرد و تاریخ مصور انقلابید.
من به طور جد و اكید می گویم كه انقلاب و
جمهوری اسلامی ، به وجود یكایك شما نیازمند است چه صلح باشد و چه جنگ.
در طول 8 سال دفاع مقدس، بسیج آن چنان ظاهر
شد كه دشمنان اعتراف كردند با قدرتی كه در بسیج نهفته، توان مقابله با یكایك ارتش
های كلاسیك جهانی رو داره.
جوانان سلحشوری كه به فرمان امام(ره) در پایگاه های مقاومت تحت عنوان بسیجی گرد اومده بودن و با كوچك ترین اشاره امامشون به جبهه های نبرد هجوم می بردند و تا آخرین قطره خون خودشون ایستادگی و مقاومت می كردند.
البته وظیفه بسیج فقط به جنگ و مساله نظامی محدود نمی شد و امنیت داخلی
كشور در سخت ترین شرایط یعنی دوران فعالیت منافقین و دیگر گروه های ضد انقلاب كه
با كمك بعضی از كشورهای خارجی درصدد آشوب و اغتشاش بودند، به مدد نیروی بسیج و
پایگاه های مقاومت حفظ شد.
در حوادث طبیعی و بلایا هم، مثل زلزله، سیل
و طرح واكسیناسیون فلج اطفال حضور بسیجیان گره گشای مشكلات و مایه دلگرمی مردم و
مسؤولان بود. كما این كه در حادثه اسفبار زلزله رودبار در سال 1369 سرعت عمل و
ایثار نیروهای مردمی و بسیجی در عملیات نجات به حدی بود كه خارجی های حاضر در
منطقه با اظهار تعجب از حضور گسترده بسیجی ها اقرار كردند كه به حضور اونها احتیاجی
نیست.
امام خمینی(ره) درتاریخ 2/9/67 در هفته بسیج
درباره خطر غفلت از بسیجیان و روحیه بسیجی گری به مسؤولان پیامی رو صادر کردند.
البته امروز که در دوران صلح وثبات هستیم،
ماموریت های بسیج تموم نشده و در جبهه های دیگه ای باید حضور پیدا کنند.
از جمله این ماموریت ها و ستیز و مبارزه با استکبار و جهانخواران و به
ویژه دشمن اصلی این انقلاب، امریكاست.
یکی دیگه از مهمترین وظایف و ماموریت های
بسیج هوشیاری و قیام در مقابل انحرافاتیه که مسیر انقلاب رو هدف گرفتند.
همچنین امروز بسیج در جبهه ی دیگه ای به
مجاهدت می پردازه که جبهه ی پیشرفت های علمی و فناوریه.
Pمسئول فوق برنامهي دانشجويي: خُب تصميم بر اين شد كه بوفهي دانشگاه رو اين ترم، آقاي حسين مسلمي بگردونه.
²مجتبي (با حالت اعتراض): ولي چرا؟! من كلي با شما صحبت كردم!
Pمسئول: پسرم. اين تصميمو من به تنهايي نگرفتم. در ثاني، اين حسينآقا، دانشجوي سال آخرِ. تو ورودي جديد هستي. ترماي بعدم ميتوني براي گردوندن بوفه تلاش كني.
²مجتبي(با ناراحتي و اعتراض): ولي من اين ترم، كار دانشجويي لازم دارم.
Pمسئول: ديگه بحث نكن جانم. سرم خيلي شلوغه. خُب حسين آقا، شما بايد يه ضامن بياري.
راوي: مجتبي كه ديد مسئول امور دانشجويي ديگه به حرفاش توجهي نميكنه. با دلخوري از دفتر اومد بيرون. كلي نقشه كشيده بود كه اگه بوفهي دانشگاه رو به دست بگيره، با پولش چه كارايي براي خودش انجام بده، اما حالا همهي نقشههاش به هم ريخته بود. تو اين افكار بود كه در باز شد و حسين اومد بيرون.
²مجتبي (با ناراحتي): هي آقا پسر. با توئم. جناب ارشد.
õحسين: بله! بفرماييد.
²مجتبي: پولي كه از بوفه در مياري، حلال نيس!
õحسين(با آرامش): ببين دوست خوب، من اسمتو نميدونم. اما اشتباه ميكني. ديدي كه..
مجتبي (با عصبانيت): اسمم مجتباس فهميدي؟ اين تويي كه اشتباه ميكني نه من. تو و امثال تو فقط دارين...
õحسين: اين بحث بيفايده است آقا مجتبي. من بايد برم كار دارم. اگه چيزي نميگم، واسه اينه كه ازم كوچيكتري. منم حرمت...
راوي: مجتبي ديگه نذاشت حسين به حرفش ادامه بده. با عصبانيت بهش گفت كه مشكل همينجاس. اينكه همه اونايي كه بزرگترن، فكر ميكنن فقط خودشون حق دارن. بعد بدون اينكه بخواد، ناخودآگاه، لابه لاي حرفاش، واقعيت زندگيشو به حسين گفت. اينكه چند سال پيش، به همراه يكي از دوستاش از يه پرورشگاه توي شهرستان فرار كردن و اومدن تهران. سالار، كه بزرگتر بود مثل برادر كنار مجتبي موند. كار كرد تا مجتبي درس بخونه. اما دوسال پيش به خاطر فعاليتاي سياسي دستگير شد و بعد هم زير شكنجه از دنيا رفت. حسين با شنيدن اسم سالار و ماجرايي كه مجتبي تعريف كرد يكه خورد. بدون اينكه بخواد خاطرات دو سال قبل براش زنده شد. ديگه حرفاي مجتبي رو نميشنيد..
D مامور ساواك: بگو این اعلامیه ها رو از كجا آوردي؟ كي اينارو بهت داده؟ نقشهات چيه؟ از كي دستور ميگيري؟
õحسين: نميدونم. من چيزي نميدونم. خوابم مياد.
Dمامور ساواك (با لحن تمسخر): جدي؟ خوابت مياد؟ چشم! الان ميگم برات يه بالش پَرِ قو بيارن با يه تشك از جنس پشم گوسفند تا راحت بخوابي و جبران اين سه روز بيخوابيت بشه. (با فرياد) : بزنش تا خواب از سرش بپره پسرهي خائن وطنفروش.
(صداي كتك زدن و داد و فرياد)
راوي: مامور ساواک، حسین رو با سر و بدن خوني و تقريباً نيمهجون هلش داد به طرف سلول. انقدر كتك خورده بود كه حس ميكرد ديگه استخوني توي بدنش نيست و همه خُرد شده. چشماش داشت بسته ميشد كه صداي زمزمهي حزنآلود ولي دلنشيني رو شنيد.
éسالار: اَلا بِذكرالله تَطمَئِنالقُلوب. چشاتو واكن مرد. بيا اين آبو بخور. آروم. عجله نكن. اسمت چيه قهرمان؟
õ(حسين با صدايي گرفته ): حسين.
éسالار: چه اسم زيبايي داري. الهي كه خود صاحب اسمت يارت باشه قهرمان. حالا بخواب. زياد حرف نزن. برات خوب نيست.
راوي: اون دوتا، روزهاي زيادي رو توي سلول با هم گذروندن و حسين هر روز چيزاي زيادي از سالار ياد گرفت. تا اينكه يه روز كه همسلوليش رو براي بازجويي برده بودن. ديگه برنگشت و اون فهميد كه زير شكنجه تموم كرده. خاطرهي سالار هميشه با حسين بود. توي زندان كه بودن سالار كل زندگيشو براي حسين تعريف كرده بود آدرسي رو بهش داده بود و ازش قول گرفته بود اگه تونست از زندون جون سالم به در ببره مجتبي رو پيدا كنه و در حقش برادري كنه. و حالا مجتبي روبروش بود. حسين به خودش اومد
õحسين: تو.. تو گفتي سالار؟ درست شنيدم؟ ميشه بيشتر از سالار برام بگي؟
²مجتبي: هيچ ربطي به تو نداره. سالار يه مرد بود فهميدي؟
راوي: قبل از اينكه حسين بتونه با مجتبي حرفي بزنه، اون دانشكده رو ترك كرد. چند روزي ازش خبر نبود. حسين هرچي تلاش كرد مجتبي رو پيدا نكرد. يك هفتهي بعد، روز بزرگي براي ملت ايران بود. تسخير لانهي جاسوسي. حسين داشت با غرور و چشماي پر از اشك از لابه لاي جمعيت رد ميشد كه چشمش به مجتبي افتاد. با هر زحمتي بود خودشو به اون رسوند.
õحسين: سلام آقا مجتبي گل! خوبي؟
²مجتبي(با عصبانيت و حرص): چي؟ بازم تو؟ دير رسيدي جونم! من و امثال من كه به نظرت بچهايم. اينجارو گرفتیم.
õحسين: اشتباه ميكني مجتبي! يه پيغام از سالار برات دارم.
راوي: حسين، تا جايي كه ميشد قضيه رو براي مجتبي توضيح داد و اينكه بعد از آزادي از زندان هر جا گشت مجتبي رو پيدا نكرد. حالا طبق قولي كه به سالار داده اومده تا مراقب برادر كوچيكش باشه.
õحسين: سالار هميشه ميگفت كه تو مثل گل قهر كن ميموني اما منظورشو نميفهميدم. بيا اين كليد بوفه. از فردا بوفه رو راه بنداز. ميدوني كه من سال آخرم. بايد بيشتر وقتمو واسهي درسم بذارم.
²مجتبي: اما... تو....
õحسين: ديگه اما و ولي نيار. درس دوم: رو حرف بزرگت حرف نزن.
²مجتبي: منو ببخش كه باهات بد حرف زدم. اينهمه سختي كشيدي و حرف نزدي. زندان بودي اما من...
õحسين : اينارو از سالار ياد گرفتم. خيليا واسه به بار نشستن اين درختي كه تو امروز زير سايهاش نشستي زحمت كشيدن اما هيچوقت حرفي نزدن و نميزنن.
راوي: اون روز،حسين، درس بزرگي به مجتبي داد. اينكه: يه دريا، از بينهايت قطره درست شده. اما، هيچكدوم اون قطرهها، هيچوقت ادعايي ندارن كه خودشون به تنهايي يه دريا هستن
**************
روایت:
بعد از پیروزی انقلاب، یکی از آرزوهای مردم، محاکمه ی شاه بود، ولی شاه فراری، بعد از آوارگی در چند کشور، بالاخره به آمریکا رفت و مردم هم که دل خوشی از آمریکا نداشتن، بیش از پیش از اقدامات این کشور عصبانی شدن، اما دانشجوها به فکر افتادن که کاری کنن تا هم آمریکا، شاه رو به ایران تحویل بده و هم این که اموال مردم رو که در اون کشور، بلوکه شده بود، پس بده.
اونها اینطور برنامه ریزی کرده بودن که به بهانه ی روز 13 آبان جلوی سفارت آمریکا تظاهرات کنن. این تظاهرات خودجوش و دانشجویی، تبدیل شد به یک اقدام انقلابی که انقلاب دوم نام گرفت.
سفارت آمریکا به دست دانشجویان خط امام تسخير شد.
بعد از تصرف کامل، دانشجوها به جستجو پرداختن و سعی کردن که مدارکی که هنوز نابود نشده رو جمع آوری کنن.
این اتفاق به سرعت به امام اطلاع داده می شه و اطمینان می دن که دانشجوها همه از نیروهای انقلابی و مقلد امام هستن.
چند دقیقه بعد، حاج احمد اقا، به دانشجویان تلفن می زنن و می گن، امام فرموده: خوب جایی رو گرفتید، محکم نگه دارید...
بعد از این اعلام موضع امام، هیجان و شور و نشاط بین دانشجوها ایجاد شد و بعد از چند ساعت مجلس خبرگان هم از این اقدام حمایت کرد.
همون شب، حاج احمد آقا، به نمایندگی از امام، در جمع دانشجوها حاضر شدن و سپس به نزد امام برگشتن تا ایشون رو از جزئیات آگاه کنن.
امام هم در سخنرانی 14 آبان و به فاصله ی یک روز از این اتفاق، امریکا رو شیطان بزرگ خوندن و به سفارت امریکا لقب لانه ی جاسوسی دادن.
بعد از این جریان، اتفاقات زیادی افتاد. از طرفی امریکا تمام تلاش خودش رو برای تحت فشار گذاشتن ایران انجام داد و از طرفی هم در داخل، عده ای از نیروهای لیبرال که از رابطه با آمریکا استقبال می کردن، مخالفت هایی با مواظع یکپارچه ی امام و مردم می کردند. شاید هم می ترسیدن که بعد از جمع آوری اسناد و مدارک دستشون رو بشه.
آمریکا سعی کرد که از طریق شورای امنیت و دادگاه های بین المللی و سپس از طریق حمله ی نظامی به طبس گروگان ها رو آزاد کنه. اما همه ی اینها به خفت خودش انجامید و در نهایت، بعد از مذاکراتی که با میانجی گری الجزایر اتفاق افتاد، دولت آمریکا شروط ايران رو پذيرفت و موافقت کرد که شاه رو اخراج کنه و دارایی های ایران رو برگردونه و در امور کشورمون دخالت نکنه.
در نهایت ایران، گروگانهای آمرکایی رو بعد از 444 روز آزاد کرد اما آمریکا به هیچ کدوم از حرفها و قول هاش پایبند نموند.
P سعيد: سلامٌ عليكم و رحمته الله و .....
{امير: بركـــــــــــاته. اومديم باز به كسب و كارت بركت بديم. چطوري آقا رضاي گُل؟
²رضا: خوبم. ممنون. شما چطور؟
Pسعيد: ما هم. هي فعلا اين نفسه میاد و میره. اينجوري آآآآ. به! مباركه آقا رضا ميبينم ترازوي وزنكشي آوردي كنار بساطتت.
²رضا: آره خُب. اين وزنه رو گذاشتم مردم خودشو وزن كنن. يه تومنم بيشتر نميشه.
{امير: آفرين. خب اول ما خودمونو وزن كنيم. بعد بريم سر درس و مشق امروز...
راوي: رضا، 9 سالش بود از يه خونوادهي پر جمعيت. پدرش كارگر ساختمون بود. اما چند وقت پيش از داربست افتاده بود و خونهنشين شده بود. حالا اون مثل باقي خواهر برادراش يه جورايي خرج خونواده رو به دوش ميكشيد. مدرسه نميرفت. اما هر روز جلوي يه مدرسهي پسرونه بساط ميكرد و همهي اميدش اين بود كه بچهها ازش خريد كنن تا مثلاً چرخ زندگي اونا هم بچرخه. امير و سعيد، دوتا از بچههاي همون مدرسه، تازه با رضا دوست شده بودن و وقتي از وضعيتش باخبر شدن، هر روز- بعد تعطيلي مدرسه- ميومدن و بهش درس ميدادن تا از مدرسه عقب نيوفته. بعضي روزا هم كه ميديدن رضا كوچولو زياد فروش نكرده، حتي اگه چيزي لازم نداشتن ازش خريد ميكردن تا اون دست خالي خونه نره.
{امير: باز هم روزي ديگر و روزگاري ديگر. سلام آقا رضاي پهلوون.
²رضا: سلام بچهها، خوبين؟ دير كردين؟!
Pسعيد: آقا رضا اگه بدوني امروز اين دوستاي گلت چه كاري كردن؟ حيروون ميموني.
²رضا: چي شده؟ خب به منم بگين.
{امير: اِهم. بسمالله الرحمن الرحيم. بدينوسيله به استحضار آقا رضاي گل گلاب ميرساند كه آقايان سعيد طلوعي و امير ثابت (يعني خودِ خودِ شريفم....) (چاكرم. مخلصم. خواهش ميشه تشويق نفرماييد). طي يك حركت بسيار بسيار خارقالعاده و مليگرايانه در بسيج ثبت نام نموده و از اين به بعد قرار است... ادامهشو لطفا شما قرائت بفرماييد آقاي سعيد خان. ما نفسمان گرفت. كمي آب مينوشيم.
Pسعيد (با خنده): قرار است كه... پس از يادگيري يك سري تعليمات نظامي، به جنگِ دشمنِ خونخوارِ بيدينِ از خدا بيخبرهِ ملعونِ كافرِ زبون نفهمِ خروس جنگيهِ گرگ صفتِ...
{امير(با صداي بلند و تعجب): هِِِِِِِِِِــــــــــــــي. چه خبره؟؟؟؟ يه دفه ترمز بريدي؟ بيچاره رضا رو ببين هاج و واج مونده.
Pسعيد: جون تو دست خودم نيس. بدجور قاطي كردم از دست اين از خدا بيخبرا. شيطونه ميگه همچي بزنمشون....
امير (با صداي بلند و كشدار): خب بابا. خب. فهميديم. عصباني هستي. اما يواشتر- تا نزدي بند و بساط رضاي بنده خدا رو درب و داغون نكردي.
²رضا (با تعجب): من نفهميدم. ميشه بهتر بگين. من كه مثل شما....
راوي: اونا براي رضا توضيح دادن كه همراه چند تا از بچههاي مدرسه تُو بسيج ثبتنام كردن و قراره آموزش دفاعي ببينن تا بعد اگه لازم شد اعزام بشن جبهه. دليلشونم اين بود حالا كه عراق به ایران حمله کرده. همه- كوچيك و بزرگ- در قبال وجب به وجب اين خاك مسئولن و بايد براي حفظش از دست دشمن هركاري ميتونن انجام بدن.
{امير: خب آقا رضا اينم از درس امروز. حالا برو كنار، بذار خودمو وزن كنم.
²رضا: چقدر خودتو وزن ميكني؟ تو كه اومدي خودتو وزن كردي.
{امير: آره اما اون موقع كلهام پر محفوظات بود. حالا كه همهشو خالي كردم و كلي انرژي گذاشتم و به شما درس دادم، 2 كيلو لاغر كردم. ديدي ديدي گفتم. اولش 41 كيلو بودم حالا شدم 39. يالله. يه دو سير از اون نخودچي كيشميشات بده ببينم. بايد خودمو تقويت كنم حسابي.
راوي: چند ماهي از اين قضيه گذشت. حالا ديگه وقتي دوستا ميومدن، علاوه بر درس، چيزايي رو هم كه تو كلاساي آموزش دفاعي ياد گرفته بودن به رضا ميگفتن. يه روز از امير خبري نشد. سعيد و رضا هرچي صبر كردن نيومد. بعد از چند روز فهميدن كه اون شناسنامهاش رو دستكاري كرده بود تا بتونه همراه نيروهاي اعزامي مسجد محل، بره جبهه. اونا خيلي نگران امير بودن و براي سلامتياش دعا ميكردن. يه روز صبح كه رضا داشت بساطشو جلوي مدرسه پهن ميكرد، ديد زمين جلوي مدرسه آبپاشي شده. چند تا دسته گل بزرگم گذاشتن جلوي در مدرسه. بعد سرايدار مدرسه اومد و يه پرچم بزرگ سياه بالاي سردر مدرسه نصب كرد. رضا خوب كه دقت كرد. سعيدو ديد كه يه گوشه واستاده و سرش رو شونههاش خم شده با عجله رفت طرفش.
²رضا: سلام سعيد. چي شده؟ اينجا چه خبره؟.
Pسعيد (با گريه): سلام رضا جون. امير خيلي نامرده. خيلي بيمعرفته. اگه اينجا بود همچين
ميزدمش. اون حق نداشت تنهایی بره. اون زير قولش زد. اومدم خداحافظي. اميرخان فكر كرده فقط خودش. نخير. امروزم موندم كه بهش سلام كنم بعد بهش بگم كه منم دارم ميام. اون حق نداره تنها بره حق نداره
²رضا: مگه امير اومده؟ تو كجا ميخواي بري؟ امير كجا حق نداره بره؟
راوي: كمي كه گذشت، رضا همه چيزو فهميد. امير حالا ديگه بينشون نبود. قرار بود اون روز واسهي اميرو دوسهتا از بچههاي مدرسه كه تو عمليات چند روز پيش شهيد شده بودن، مراسم بگيرن.
Pسعيد (با هق هق گريه): رضا. وزنهات رو ور دار. مشتري هميشگيات رفت. حالا ديگه به وزنه...
راوي: حق با سعيد بود. امير حالا ديگه به هيچ وزنهاي احتياج نداشت. اصلا ديگه هيچ وزنهاي نبود كه بتونه عظمت و بزرگي روح اون و خيلي از بچههاي ديگه كه جونشونو واسه سربلندي اين آب و خاك داده بودن تحمل كنه.
**************
روایت:
شهید محمد حسین فهمیده، در اردیبهشت سال 1346، در شهر مقدس قم به دنیا اومد و تا سال 52 در اون شهر زندگی می کرد و به مدرسه می رفت، اما از این سال به بعد، بخاطر انتقال خانواده اش به کرج، او هم تحصیلاتش رو در اون شهر ادامه داد.
شهید فهمیده در حالیکه تنها 12 سال داشت، تصمیم به جنگیدن گرفت. سال 59 بود که ناآرامی هایی در کردستان اتفاق افتاد و محمد حسین که عشق امام و انقلاب رو در سر داشت، خودش رو به کردستان رسوند. اما بخاطر کمی سن، اون رو برگردوندن و در حضور مادرش، می خواستن که ازش تعهد بگیرن که دیگه از کرج خارج نشه، اما شهید فهمیده، این تعهد نامه رو امضا نمی کنه و می گه، اگر هم امضا کنم، دروغ گفتم، چون اگر امام دستور بدن، من به هر کجا که باشه، آماده ی رفتن هستم.
در همون روزهای ابتدای جنگ، محمد حسین تصمیمش رو می گیره و به یکی از دوستانش می گه که سه روز بعد، به خانواده اش اطلاع بده که به جبهه های خوزستان رفته.
شهید فهمیده، به هر قیمتی که شده، خودش رو به جبهه های جنوب می رسونه، اما هیچ گروه و دسته ای، بخاطر سن کمش حاضر نمی شه که اونو همراه خودش ببره. تا اینکه در نهایت سراغ فرمانده ی گروهی از دانشجوهای انقلابی دانشکده ی افسری می ره و سعی می کنه که راضیش کنه.
فرمانده هم به هیچ قیمتی زیر بار نمی رفته، تا اینکه محمد حسین اونو متقاعد می کنه که برای یک هفته، همراه اونها به خرمشهر بره.
در همین یک هفته هم شهثید فهمیده، سعی می کنه که خودش رو حسابی به فرمانده نشون بده و در همه ی کارها پیشقدم بشه.
محمد حسین در طی همون مدت مجروح شد ولی با همون تن زخمی، دوباره خودش رو به خرمشهر می رسونه و در مقابل امتناع فرمانده، با چشمان اشک آلودش می گه که من به شما ثابت می کنم که می تونم به خط مقدم برم و لیاقتش رو دارم.... و برای اثبات لیاقتش، یک بار به تنهایی میون عراقی ها می ره و لباس و اسلحه ای از اونها رو غنیمت می گیره و بر می گرده.
شهید فهمیده، اونجا می مونه، تا اینکه بعد از هجوم عراقی ها به خرمشهر، نیروهای ایرانی محاصره می شن.
محمد حسین وقتی که می بینه چند تانک عراقی، به طرف رزمنده ها هجوم می یارن، تعدادی نارنجک به کمرش می بنده و چند تا هم در دست می گیره و به طرف تانک ها حرکت می کنه.
اما تیری به پاش می خوره و مجروح می شه و لی اون که تصمیمش رو گرفته بود، در لابلای تیرهایی که به طرفش شلیک می شدنف خودش را به طرف تانک ها می رسونه و اولین تانک رو منفجر می کنه و خودش تکه تکه می شه.
افراد دشمن هم که فکر می کردن، حمله ای از جانب رزمنده های ایرانی ترتیب داده شده، تانک ها رو رها می کنند و از اونجا فرار می کنن. در نتیجه حلقه ی محاصره شکسته می شه و نیروهای کمکی سر می رسن.
بعد از خبر شهادت شهید محمد حسین فهمیده بود که حضرت امام خمینی اون جمله ی معروف شون رو می گن که رهبر ما آن طفل دوازده ساله ای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است با نارنجک خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز شربت شهادت نوشید.
راوي: وقتي دوستش ازش پرسيد چي شد كه اومدين تهران؟ گفت:
Pابراهيم (با آه): راستش، ننهم تازگيا مريض شده. آورديمش اينجا- تُو مريضخونه بستريش كرديم. آقاجونم زمينُ خونهمونو تُوي ده فروخت و همه با هم اومديم تهرون.
راوي: پدر، توي تهران يه دكهي كوچيك باز كرده بود و ميوه و سبزي ميفروخت. ابراهيم و خواهرش گُلي هم بيرون دكه ميايستادن. ميوههاي خرابو جدا ميكردن. آشغال سبزيا رو بر
ميداشتن ميريختن دور، تا وقتي مشتري اومد ميوه و سبزي خوب با خودش ببره.
پدر: ابراهيم. آقاجون بسه. ظهر شد. برو يه نون سنگك بگير. تا تو بياي منم دوغو آماده كردم. گُلي بابا ميتوني دو تا خيار بشوري؟ عجله كنين كه امروز ميخوام خوشمزهترين غذارو بهتون بدم. (با خنده)آب دوغ خيار. زود باشين.
گُلي: آقاجون واسه ننهم ببريم از اين آب دوغ خيارا؟
پدر: نه گُلم. تُو مريضخونه غذا بهش ميدن. راستي امروز يكشنبهس نه؟ پس زودتر بخورين، بعدش يه سر بريم عيادت. مريضخونه اونور شهره. تا بريم و برگرديم شب شده.
راوي: حالا كه مادر مريض بود. بابا سعي ميكرد تا ميتونه مراقب بچهها باشه. بهشون برسه و نذاره نبود مادرشونو احساس كنن. هر هفته هم دو روز بچهها رو مينشوند روي گاري دستيشو تا شمال شهر ميرفتن كه برسن به بيمارستان و عيادت مادر.
Pابراهيم: گلي جون چي رو نگا ميكني؟ بيا كمك من.
گلي: داداشي اون هاپوهه رو. مثل گرگيه خودمون تو روستاست. كاش گرگي رو با خودمون آورده بوديم تهران.
ابراهيم: نميشد گلي جون. گرگي اينجا عذاب ميكشيد. پيش عمو جواد جاش بهتره. همراه گوسفندا ميره تو دشت و تو صحرا و از گله محافظت می کنه، اینجا چکار کنه؟ اینجا می شه یک سگ ولگرد.
راوي: چند روز بود كه يه نفر با ماشين ميومد و چند ساعتي ميرفت تو ساختموني كه اونور خيابون بود. يه سگم همراهش بود كه هر روز اونو تحويل ميداد به نگهبان جلوي درو خودش وارد ساختمون ميشد. گلي كوچولو كه سگو ديده بود دلش واسه سگ خودشون تنگ شده بود.
Pابراهيم: گلي جون اگه دوست داري از نزديكش ببينيش، صبر كن به آقاجون بگم: ميخوايم بريم اونور خيابون آب زرشك بخوريم. بعدش ميبرمت كنارِ سگه كه از نزدیک ببینی.
گلي: باشه داداشی.
راوي: وقتي رسيدن به اونطرف خيابون، ابراهيم رفت تا دو تا آب زرشك خنك بخره. گلي طاقت نياورد. دست داششو ول كرد و دويد به طرف سگ.
Pابراهيم: كجا؟! صبر كن با هم بريم.... گُلي...
راوي: گلي كوچولو تا رفت به طرف سگه يه دفعه سگه به طرفش حمله كرد و پاشو گاز گرفت. جيغ گُلي كوچولو رفت به آسمون. پدر كه از دور اين صحنه رو ديد يه چوب برداشت و دويد اون سمت خيابون و باهاش زد به سگه تا پاي گلي رو ول كرد. صاحب سگه که از راه رسیده بود و این صحنه رو داشت مثل فیلمهای اکشن نگاه می کرد تا دید سگش افتاد رو زمین، دوید سمت پدر و اون رو هل داد و پدر خورد زمین. تو همین لحظه همه مردم جمع شدن و ...
همون روز پدر رو بردن بازداشتگاه و گلي رو رسوندن بيمارستان. چند روز بعد دادگاهي براي رسيدگي به اين جريان تشكيل شد اما راي قاضي دادگاه، چيزي بود كه ابراهيمُ با كولهباري از غم و بيكسي تنها گذاشت. چون اون مرد آمريكايي بود، مطابق قانون كاپيتولاسيون بايد تو كشور خودش محاكمه ميشد نه اينجا. پدر هم به جرم اهانت به يه آمريكايي و سگش علاوه بر زندان به پرداخت خسارت به اون سگ آمریکایی هم محکوم شد. حالا ابراهيم مونده بود و يه دكه و يه عالم تنهايي و نگاهی به آينده...
**************
روایت:
کاپیتولاسیون، برای اولین بار، بعد از شکست دوم ایران از روسیه، در زمان قاجار و بعد از عقد قرار داد ننگین ترکمانچای، به ایران تحمیل شد که نتایج خفت باری برای ایران بوجود اورد و عملا از این طریق کشورهای خارجی، مداخله اشون رو در امور داخلی کشور شروع کردند.
در سال 1306 شمسی، نمایندگان مجلس مشروطه ششم به رهبری مرحوم مدرس، لایحه ی کاپیتولاسیون رو لغو کردند و به همین دلیل دولت رو مجبور کردند تا تمامی قراردادهایی که با این مضمون با کشورهای خارجی بسته شده بود رو لغو کنه.
اما در زمان محمرضا شاه پهلوی، آمریکاییها ایران رو جولانگاه خودشون قرار داده بودن و تعداد زیادی از مستشاران نظامی اون کشور، در ایران به سر می بردن و آمریکاییها که از سابقه ی کاپیتولاسیون در ایران اگاه بودن، سعی کردن که دوباره چنین امتیازی رو به دست بیارن.
سال 43، در حالیکه حسنعلی منصور، نخست وزیری رو به عهده داشت، شاه برای جلب رضایت بیشتر آمریکاییها و همچنین گرفتن وام به آمریکا سفر کرده بود که در اونجا آمریکایی ها کمک هاشون رو منوط به بستن این قرارداد کردن.
شاه هم از نخست وزیرش خواست تا این لایحه رو به جریان بندازه و منصور هم که از آبروریزی ابن لایحه مطلع بود، سعی می کرد اون رو بی اهمیت جلوه بده و در نهایت، در مهرماه سال 42، این لایحه توسط مجلس اون زمان تصویب شد.
شاه که می دونست، بازتاب این لایحه ی ننگ آور، چقدر می تونه اون رو بی آبرو کنه، سعی کرد که اخبار اون رو مخفی نگه داره، اما در نهایت این خبر به گوش حضرت امام خمینی رسید و امام هم که نمی تونست در مقابل این وطن فروشی ساکت بنشینه، تصمیم گرفت که سخنرانی کنه و مردم رو از عواقب این بی غیرتی آگاه کنه.
رژیم شاه که از این سخنرانی آگاه شده بود برای جلوگیری از اون، نماینده ای رو به قم و پیش حاج آقا مصطفی، فرزند امام فرستاد و به امام پیغام داد که: اگر در سخنانشون، حتی به شاه هم حمله کنن مهم نیست، فقط به آمریکا چیزی نگن که مبادا به اونها بربخوره.
اما این تهدیدها اثری نداشت و امام در 4 آبان ماه سال 43، سخنرانی افشاگرانه ای انجام دادن و مردم رو از این خیانت بزرگ پهلوی آگاه کردند.
پخش نوار صوتی سخنرانی حضرت امام
همین سخنرانی و سایر افشاگری های ایشون باعث شد که رژیم تصمیم بگیره امام رو در سیزدهم آبان همون سال، به ترکیه تبعید کنه.
حسنعلی منصور هم مزذ خیانتش رو گرفت و 3 ماه بعد، توسط شهید بخارایی ترور شد.
راوي: خوشحال و آروم يه گوشه نشسته بود و داشت بازي رو نگاه ميكرد. هر وقت برادرش و دوستاش مسابقه داشتن اونم يه شيشهي بزرگ شربت ميآورد و همون گوشهي زمين مينشست تا اگر كسي تشنهاش شد بهش شربت بده.
سعيد (با هيجان و در حال نفس نفسزدن): آبجی نرگس، زود يه ليوان شربت بده. ميبيني؟.... داداشت- خودش- يه پا مارادونا شده!
P امير (با خندهي ريز): آره جون تو. همين روزاس كه باشگاه منجستري، چلسيي، بارسلونايي تو رو بخواد.
² سينا (با خندهي بلند): راست ميگي. يادم باشه امشب يه تماسي با خوزه مورينيو بگيرم... بگم: سعيد كاپلو، اينجا حيف شده. بياين باهاش قرار داد ببندين. (به خنده ادامه ميدهد)
راوي: نرگس با خندهي داداششو دوستاش خنديد. از شادي اونا شاد بود. حالش خوب نبود اما دلش نميومد بازي بقيه رو خراب كنه ترجيح داد فقط لبخند بزنه و سكوت كنه.
P امير (با خنده): كاپلو. فِك كنم خواهر كوچولوت فهميده زيادي داري واسه خودت كارت دعوت ميفرستي، همينطور ساكت داره نگات ميكنه. يعني: حالا ديدي ما بچهايم، ديگه پنبه نيستيم كه هيچي حاليمون نشه.
² سينا (با خنده): آره. طفلي ناراحته. چون ديگه نميتونه شربت زعفروني به داداشش برسونه. دوپينگ كنه.
راوي: بچهها برگشتن تو زمين. نرگس محو تماشاي اونا شده بود. يه دفعه احساس كرد دستاش بيحس شدن. چشاشو بست و ليوان از دستش افتاد. چند ساعت بعد، نرگس، بخش مراقبتهاي ويژهي بيمارستان بستري شده بود.
à بابا (با بغض): دكترا گفتن دريچهي قلب نرگس تنگتر شده. هرچه زودتر بايد يه قلب جايگزين براش پيدا كرد. شايد... اينجوري بتونه زنده بمونه.
راوي: سعيد حال خودشو نفهميد. شايد تقصير اون بود. اگه از خواهرش نميخواست تو اون گرما بياد كنار زمين شايد اينجوري نميشد. نميدونست چيكار كنه بيشتر به نظر ميرسيد داره خودشو تنبيه ميكنه. با گريه از راهروي بيمارستان خارج شد تا بره حياط و كمي هوا بخوره.
امير(با ناراحتي): غصه نخور سعيد. حال نرگس خوب ميشه.
² سينا: راست ميگه. اينجوري بابا- مامانت بايد غصهي تو رو هم بخورنا. پاشو مرد باش. پاشو كاپلو.
سعيد (با صداي خفه و ناراحت): سينا الان وقت شوخي نيس. حال ندارم. بريد ميخوام تنها....
راوي: هنوز حرفاي سعيد تموم نشده بود كه چند تا آمبولانس وارد حياط بيمارستان شدن و درست جلوي پاي بچهها توقف كردن. پرستارا شروع كردن به بيرون آوردن چند تا بچه از آمبولانس. وضعشون خيلي خوب نبود. يكي از بچهها فقط يه دست داشت. چند تاي ديگه هم با اينكه سر و صورتشون باندپيچي شده بود مشخص بود كه حال خوبي ندارن. سعيد دستشو دراز كرد تا مثلا يكي از اونارو نوازش كنه. اما زير ملافه چيزي نبود. ملافه رو كه زد بالا ديد پايي وجود نداره. سعيد ديگه طاقت نياورد. از حال رفت. دوتا دوستاشم همونجا با اینکه از دیدن این صحنه ها حالشون دست کمی از سعید نداشت، با این حال سعید رو كشون كشون از اونجا بردن.
سعيد (در حال نفس نفسزدن): بچهها ديدين؟ اينا چي شده بودن؟
Pامير (با صداي ضعيف): نميدونم حالم بد شد. واي خدا چه صحنهي بدي بود.
²سينا: همينجا بمونيد ميرم يه سري اطلاعات به دست بيارم.
سعيد و امير: كجا سینا؟ وايسا....
راوي: تا دوستا بخوان سينا رو صدا كنن اون با عجله از اونجا رفته بود. چند دقيقه بعد تو حياط بيمارستان همهي ماجرارو واسه دوستاش تعريف كرد. اون بچهها فلسطيني بودن كه تو حملهي اخير رژيم صهيونيستي اونجوري زخمي شده بودن. يكيشون، قبل رسيدن به اتاق عمل شهید شد. سعيد و دوستاش رفتن عيادت اون چند تاي ديگه. فردا بچهها تو زمين مسابقه جمع شده بودن. تصميم بزرگي گرفته بودن. سعي كردن هر چقدر ميتونن به دوستاي ديگه و بچههاي فاميلشون خبر بدن. روز جمعه، پارك توي محل غلغه بود. تا چشم كار ميكرد بچه اونجا جمع شده بود. سعيد و دوستاش تصميم گرفته بودن يه بازارچهي خيريه راه بندازن. كتاب، لوازمالتحرير، توپ، خلاصه هرچي كه ميشد بفروشن و پولشو نذر سلامتي نرگش كنن و بفرستن واسه بچههاي فلسطيني كه رو تخت بيمارستانا زجر ميكشيدن. نرگس هم با شنیدن این اقدام بچه ها خوشحال شده بود و حالش هم نسبتا بهتر شده بود. قرار شد آخر برنامه هم يه مقواي خيلي بزرگ روي زمين پهن كنن و همهي بچهها دستاشونو بزنن توي رنگ و بعد بزنن روي مقوا. اينجوري بچهها نشون ميدادن كه همه با همن و ديگه هيچ بچهاي توي هيچ گوشهاي از اين دنيا تنها نيست و نبايد درد بكشه.
**************
روایت:
11 سال قبل، یعنی نهم مهر ماه سال 1379، مصادف با سال 2000 میلادی، اتفاقی افتاد که باعث شد، مردم دنیا اندکی با رنج های مردم فلسطین آشنا بشن. همزمان با انتفاضه ی دوم و یورش های وحشیانه ی رژیم اشغالگر قدس به مناطق اشغال شده ی فلسطین، شبکه های مختلف دنیا، صحنه ای رو نشون دادند، که دل میلیونها بیننده رو به درد آورد.
محمد الدوره، نوجوان 12 ساله ی فلسطینی، در حالیکه از ترس تیر اندازی نظامیان صهیونیست در آغوش پدرش پناه گرفته بود و پدرش هم مدام به نظامیان التماس می کرد که به اونها که اسلحه ای نداشتند، تیراندازی نکنند. محمد، با تیر مستقیم اسرائیلی ها در آغوش پدرش به شهادت رسید.
همین اتفاق باعث شد که جهانیان باز هم به جنایت های بی رحمانه نظامیان رژیم اشغالگر قدس پی ببرن و البته به یاد مصائب کودکان فلسطینی بیفتند.
به همین دلیل این روز به عنوان روز حمایت از کودکان و نوجوانان فلسطینی نام گذاری شد.
الان سال ها و دهه هاست که مردم فلسطین از رنج های اشغالگری صهیونیست ها در عذابند، اما یکی از قشرهایی که بیشترین ضربه رو از اشغال و جنگ خوردند، بچه های فلسطینی هستند، بچه هایی که در اسارت به دنیا می یان و در سختی رشد می کنن و قد می کشن.
یکی از سیاست های کثیف رژیم صهیونیسیتی، کشتن و یا اسارت بچه های فلسطینیه، اونا از هیچ اقدامی، مثل حمله به مدرسه ها و شکنجه و بازداشت و دزدیدن بچه های فلسطنی فروگذار نمی کنن.
بچه ها می شه گفت که هر ساله حدود 500 کودک فلسطینی بازداشت می شن. از ابتدای سال 1987 یعنی انتفاضه ی اول تا سال 2000 یعنی انتفاضه ی دوم، 11 هزار کودک فلسطینی و از سال 2000 تا الان حدود 3500 کودک فلسطنی بازداشت و اسیر شدن.
حتی همین الان هم بچه هایی که در غزه زندگی می کنن، به نوعی در اسارت هستن، چون که اشغالگران صهیونیستی اجازه ی رسیدن آب و غذا و امکانات رو به اونها نمی دن و هنوز هم بعد از حمله ی وحشیانه ی اونها به غزه تا الان مدرسه های اونها که خراب شده بود، امکان بازسازی پیدا نکردن...
بچه هایی که امروز در غزه زندانی هستن با مشکلات مختلفی مثل سوء تغذیه و ضعف و بیمارهای جسمی دست و پنجه نرم می کنن، و البته به خاطر از دست دادن عزیزانشون و همینطور تجربه های وحشتناک جنگ و خرابی، مشکلات روحی هم اونها رو تهدید می کنه... البته، نباید فراموش کرد که اونها از درس و مدرسه و ادامه ی تحصیل هم محروم هستن.
رژیم اشغالگر قدس با روش های مختلفی، به دستگیری و اذیت و آزار این بچه ها اقدام می کنه، مثلا بعضی از بچه ها وقتی که از ایست و بازرسی های صهیونیستها عبور می کنن به خاطر شباهت اسمی با بعضی از مبارزین تحت تعقیب، بازداشت می شن، یا اینکه سرویس های اطلاعاتی اسرائیلی، با لباس مبدل عربی، در نیمه های شب به خانه های فلسطینین ها یورش می برن و بطور دسته جمعی بچه ها رو بازداشت می کنن، و گاهی هم برای بازداشت، از روش کثیف استفاده از سگ های وحشی استفاده می کنن.
حتی وقتی هم که این بچه ها به زندان ها منتقل می شن، با شکنجه های مختلفی مواجه می شن... مثلا اونها رو به دستگاه هایی می بندن که بدن اونها رو به شدت تکون می ده و این باعث از دست دان هوش و حواس و در نهایت اغما می شه.
اسرائیلی ها، در زندان هاشون بچه های فلسطینی رو تهدید می کنن که اعضای خانوادشون رو می کشن، حتی اونها از خواب و خوراک و استراحت هم محروم می شن و اجازه ی ملاقات با اعضای خانواده رو هم پیدا نمی کنن و حتی در مواردی هم دیده شده، که نوجوون های نابالغی رو که محتاج حمایت و سرپرستی خانواده هاشون هستند رو به تبعید فرستادن!
این شکنجه ها و آزار و اذیت ها به مرور زمان مشکلات مختلفی رو برای بچه ها به بار می یاره، مثل بیماری های جسمی و معلولیت، مشکلات روانی و شخصیت و همچنین عقب موندگی تحصیلی...
خب بچه ها، حالا که کمی با مشکلات بچه های فلسطنی آشنا شدین، فهمیدین که چرا که یک روز، به عنوان روز حمایت از بچه های فلسطینی نامگذاری شده.
ما اگه کاری هم از دستمون برنمی یاد، حداقل می تونیم براشون دعا کنیم تا اونها هم روزی، زندگی شاد و آرامی داشته باشن و به خونه های اشغال شده شون برگردن.
ساعت 7 بعدازظهر بود. دقیقه ها ارزش زیادی داشت. قرار بود ساعت 4 صبح یه عملیاتی انجام بشه اما قبل اون یه گروه شناسایی باید می رفت و از لشکرهای دشمن و نفراتشون اطلاعاتی به دست می آورد و برمی گشت. همه توی سنگر فرمانده جمع شده بودن و آماده بالاخره فرمانده 4 نفر از نیروهای زبده رو انتخاب کرد.
بچه ها بیاین فکر کنیم داریم می ریم مسابقه
اطاعاتی 2: چرا؟
اطلاعاتی 3: راست می گه اینجوری کیفش بیشتره الان ما نفرات یه تیمیم دارمی می ریم خبر بگیریم بیاریم برای مربی مون. مسابقه راس سعت 4 صبح شروع میشه و ما باید چی؟
همه با هم: برنده بشیم.
راوی: توی راه خیلی باهم حرف زدن و کلی هم خندیدن. سر به سر هم گذاشتن و اصلا انگار نه انگار که داشتن می رفتن تو دل دشمن. فقط به هدفشون فکر می کردن.
ساعت یک صبح بود. اطلاعاتشون کامل شده بود. با خوشحالی راه افتادن که برن. ناگهان یه نورافکن پرتاب شد به هوا.
اطلاعاتی 1: بچه ها فکر کنم شناسایی مون کردن.
اطلاعاتی 2: مسعود تو دونده ی خوبی هستی مگه نه ؟ یادمه می گفتی قهرمان دو بودی و کلی مدال گرفتی.
مسعود: خب آره. ولی چه ربطی داره؟
اطلاعاتی 3: من گرفتم ببین ما سعی می کنیم یه جور اینارو سرگرم کنیم تو هم هرجوری شده خودتو برسون به عقب. بجنب قهرمان دیر کنی همه ی بچه ها از بین رفتن
مسعود: اما
اطلاعاتی 4: دیگه ولی و اما نداره. برو قهرمان.. آخ..
راوی: یه تیر اصابت کرد به محسن و شهید شد . دوستا حتی فرصت نکردن باهاش خداحافظی کنن.
اطلاعاتی 2: بجنب مسعود. برو. ما برای تو سد درست می کنیم. برو قهرمان. برو...
راوی: مسعود هر چند دلش نمیومد دوستاشو تنها بذاره اما فرمانده و یه گردان منتظر این اطلاعات بودن اگه معطل می کرد همه کشته می شدن. فرصت خداحافظی با دوستاشو پیدا نکرد. تمام توانشو توی پاهاش ریخت و دوید....
راوی: ساعت 3 صبح بود مسعود با تن و بدن خونی توی سنگر کنار فرمانده و چند نفر دیگه روی زمین دراز کشیده بود
مسعود: فرمانده.ما کار خودمونو کردیم حالا نوبت شماست. برید. فقط یادتون باشه بچه ها اونجا افتادن کسی نبود بیاردشون عقب توروخدا نذارید غریب اونجا بمونن. برشون گردونین
راوی: فرمانده و باقی گردان با اشک به مسعود نگاه کردن قهرمان دو باز هم مدال گرفته بود و قهرمان شده بود چیزی به شروع عملیات نونده بود باید می رفتن تا از جون گذشتگی تیم شناسایی بی نتیجه نمونه.
**************
روایت:
دفاع مقدس، اسمی آشنا در فرهنگ حماسه های عزت آفرین ایرانه که خاطرات دلاوری های اون، برای همیشه در حافظه ی این دیار به یادگار می مونه.
جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، تنها جنگ دو کشور نبود، بلکه جنگ ابرقدرت های دنیا با ایران بود و اگه از این جنگ به عنوان حماسه بزرگ و دفاع مقدس یاد می شه، به این دلیله که که فرزندان رشید ایران اسلامی با بضاعتی ناچیز به مصاف کسانی رفتند که از پیشرفته ترین ماشین های جنگی برخوردار بودن. به همین دلیله که دفاع مقدس نماد استقامت و سمبل پیروزی ملت ما به شمار می ره.
دفاع مقدس دستاوردهای بزرگ و فراوونی به دنبال داشت. یکی از مهمترین اونها، دستاوردهای سیاسیه. بسیج همگانی مردم دلاور ایران بیش از هر چیز نشون از وحدت ملی و ملزم دونستن ایرانی ها به حفظ منابع و مرزها و سرمایه های ملی بود و به همه ی زورمداران و مستکبرین دنیا ثابت کرد که با هیچ عاملی نمی تونن، این کشور رو دوباره به استعمار خودشون دربیارن.
انسجام نیروهای بسیجی و بی توقّعی و انگیزه الهی فرزندان این مرز و بوم نشون از رشد بینش سیاسی، درایت و آگاهی و همچنین شعور الهی اونها بود که علی رغم هم سختی ها و فشارهای ناجوانمردانه و نابرابر دشمنان دین خدا، ایستادگی و مقاومت رو پیشه ی خودشون کردن تا از این آزمون بزرگ الهی هم سربلند بیرون بیان.
یکی از ثمرات بزرگ دفاع مقدس، فرهنگ سازیه. در دفاع مقدس جوانان و رزمندگان اسلام با از خودگذشتی ها و ایثارگری های خودشون، آیین و مرامی رو بنیان گذاشتند که ایثار و شهادت به عنوان فرهنگی ارزشی و ارزشی فرهنگی همه جریان ها و مسائل دیگه رو تحت الشعاع قرار بده.
حماسه دفاع مقدس، با سختی ها و نثار خون های پاک جوانانش به ثمر نشست و از حرکت باز نایستاد. از مهم ترین دستاوردهای بین المللی این حماسه، شناسوندن انقلاب اسلامیه ؛ انقلابی نوپا که به یکبار ره صد ساله رو پیمود و با ایستادگی در برابر قدرت های بزرگ، خودش را به عنوان نظامی مردمی و قدرتمند، شناسوند و دفاع جانانه رزمندگان اسلام در مقابل امپریالیسم بر جدیّت و قطعیت اون، افزود.
اگر چه انهدام سرمایه های ملی، آواره شدن صدها انسان بی گناه و به شهادت رسیدن رشیدترین جوون های ایران اسلامی، از نتایج تلخ جنگِ نابرابر ایران و عراق بود، امّا افشای چهره کریه دشمنان اسلام رو در پی داشت. اونایی که با کارهای خودشون، نشون دادن که «حمایت از حقوق بشر» تنها ادعا و شعاری بیش نیست که با مستمسک قرار دادن اون، به دنبال قدرت طلبی و زیاده خواهی های خودشون هستن.
از دیگر پیام های دفاع مقدس این بود که، هر ملتی که به خودباوری نرسه، به شکوفایی هم نخواهد رسید و هر جامعه ای که به فکر شکوفایی نباشه؛ به وابستگی تن خواهد داد.
دفاع مقدس احیا کننده خودباوری مردمی بود که سالیان دراز، این هدیه ی الهی رو رژیم ستمشاهی از اونها دریغ کرده بود و اونها بار دیگه با اعتماد به نفس، تار و پود اسارت وابستگی را پاره کردن تا ، جامعه ای شکوفا داشته باشن.
تأثیر جلوه های دفاع مقدس در فرهنگ ایران اسلامی کاملا آشکاره؛ به طوری که در فرهنگ و هنر ما هم تاثیر به سزایی داشت و می شه اون رو، «اهنر دفاع مقدس» نام نهاد. به تصویر کشوندن حماسه آفرینی ها و ایثارگری های مردان غیور ایران اسلامی، در قالب های گوناگون ادبی و هنری، از داستان و شعر گرفته تا رمان و فیلم و تئاتر ، همگی باعث ایجاد سبکی نو در تاریخ هنری شد و البته باعث تحوّل و تکامل در فرهنگ حماسی این مرز و بوم شد.
راوي: توي هواپيما كه نشسته بود داشت تصور ميكرد ايران چه شكليه؟ از زمان تولدش تا حالا فقط يه سري توصيفات شنيده بود و ايم ايران. مسلماً هميشه تعريف با واقعيت فرق داشت. حالا بعد از سالها بايد براي يه مأموريت ميومد ايران. نميدونست چي در انتظارشه. اما اون هميشه دنبال كشف چيزاي تازه بود... توي فرودگاه كه پياده شد محيط به نظرش صميمي اومد. زياد نميتونست معطل كنه هواپيماي بعدي تا لحظهاي ديگه پرواز ميكرد بايد ميرفت. اونم سمت جنوب. به جنوب که رسید سوار یک تاکسی قدیمی شد و گرم صحبت با راننده.
راننده: خب جوون خوش اومدي. كه گفتي اومدي بري جبهه خبر تهيه كني؟ ها؟
مسافر: بله. اگه بتونم هرچه زودتر برسم كه خيلي خوبه.
راننده: ها بله. خوبه. راستي لهجهي تونَم خوبهها! خوب هب زبون ما حرف ميزني.
مسافر: بله خب. چون مادرم ايرانيه. زبون فارسي رو از مادرم ياد گرفتم.
راننده: ها! رحمت به مادرت كه اينقد خانومه حتي تو غربت اسير جو اونجا نشده و به تو زبون فارسي رو ياد داده. دلت براش تنگ نميشه؟
مسافر: چرا خب. اما بايد تحمل كرد. خبرنگاري يعني همين ديگه.
راننده: ها خو. حق با تونه. خبرنگاري سختِ. دل شير ميخواد.
مسافر: حالا كي ميرسيم؟
راننده: صبر داشته باش فِك ميكني جبهه همي بغلِ؟ نه جونوم. ببين من ميبرمت بيمارستان شهر. هر دو روز يه آمبولانس از خط مياد اينجا مجروحا رو مياره بعد دارو ميبره برا رزمندهها. اگه كارت خبرنگاريتو نشون بدي ميتوني با آمبولانس بري خط.
راوي: ساعتي بعد سوار آمبولانس شده بود و داشت ميرفت به طرف خط. با ديدن مجروحا كمي حالش بد شده بود اما زود خودشو جمع و جور كرد. توي مسير با راننده صحبت ميكرد تا اطلاعات بيشتري به دست بياره.
مسافر: راستي چرا اين همه جوون و نوجوون توي مسير ميبينيم؟ هرچي بچه مدرسهايه اومدن جنگ؟
راننده: اينا سربازاي كوچيك اما شجاع و قهرمانن.
مسافر: يعني چي؟ مگه ايران ارتش نداره كه از اين جوونا و نوجوونا كمك ميگيره؟
راننده: چرا پسرم داره. اما اينا نيروهاي داوطلبن. خيلي عجله نكن يه كم كه اينجا موندي خودت ميفهمي اين به قول تو بچهها، اينجا چي كار ميكنن.
راوي: هرچي بيشتر جلو ميرفتن چيزاي عجيبتري ميديد. دوربينش مرتب دستش بود و داشت عكس ميگرفت. كمي جلوتر چند نفر اسيرو داشتن به پشت خط منتقل ميكردن.
مسافر: اِ... اينا كه همشون عراقي نيستن. من كشوراي زيادي رفتم خيلي از اينا مال مليتاي ديگه‑ان!
راننده: بله پسرم. اما زياد تعجب نكن. جنگ نابرابر كه ميگن همينه. همينكه عراق به زور با ما وارد جنگ شد، كشوراي عربي ديگه و حتی غربی و اروپایی باهاش متحد شدن تا ايرانو شكست بده.
مسافر: خب رزمندههاي شما چي كار ميكنن؟
راننده: غيرت به خرج ميدن پسرم. غيرت ميدوني چيه؟ وقتي بري جلوتر ميفهمي چي ميگم.
راوي: اما هنوز حرف راننده تموم نشده بود كه صداي انفجار مهيبي به گوش رسيد و بعد همهجا رو دود گرفت. بعد از چند لحظه كه چشاش تونست اطرافشو ببينه و حالش جا اومد تازه فهميد چي شده. يه خمپاره درست كنار ماشين اصابت كرده بود. راننده به شدت زخمي شده بود.
راننده: پسرم. تو حالت خوبه؟
مسافر: بله. بله. خوبم شما چطور؟
راننده: فكر نكنم ديگه بتونم ادامه بدم. بلند شو پسرجون بيا جاي من بشين. بايد اين داروها رو برسوني به بيمارستان صحرايي. مجروحا منتظر اين داروهان.
مسافر: اما من.... من كه نميتونم. مسيرو بلد نيستم.
راننده: معطل نكن. بجنب. من مسيرو بهت ميگم.
راوي: جاشو با راننده عوض كرد. تازه متوجه شد كه پاي خودشم تركش خورده. اما بهتر ديد سكوت كنه. اگه زودتر ميرسيد به بيمارستان صحرايي ميشد جون خيليار رو نجات داد.
مسافر: ميدونيد تمام زحماتم هدر رفت.
راننده: چرا؟!
مسافر: دوربينم داغون شد. تمام عكسام از بين رفت. اينهمه عكس گرفته بودم ميشد كلي گزارش باهاشون نوشت.
راننده: تو خودت بهترين دوربيني پسر م. يه شاهد زنده و گواه. خوب نگاه كن تا بتوني حقايقو همونجور كه هست بنويسي. پسرم حرمت قلمو نگه دار. خدا، تو قرآن به قلم سوگند خورده حرمتشو....
راوي: راننده ديگه سكوت كرد. ذهن مسافر خبرنگار ما پر شده بود از سوالاي زياد. درسته حالا اون ميتونست با دوربين چشاش ببينه و با قلمش واقعيت رو بنويسه. اما گزارشاي اين خبرنگار هيچوقت از هيچ رسانه‑اي پخش نشد چون حقايقو دقيقاً با دلش درك كرده بود و نوشته بود.
**************
روایت:
از ابتدای شهریور ماه سال 1359بود ، که عراق تجاوز های محدودی رو به پاسگاه ها ی مرزی جنوب و غرب کشور آغاز کرد و نیروهاش رو به پشت مرزهای کشور عزیزمون منقل کرد، اما روز 31 شهریور ماه 59 که هواپیماهای عراقی، حمله ی گسترده ای رو به پایگاه های نظامی و مراکر مهم استراتژیک کشورمون انجام دادند، جنگ رسما شروع شد، و عراقی ها خیال کردن که با همون حمله، پشت نیروهای نظامی ما رو شکستن، اما در واقع تنها چند ساعت بعد، دفاع مقدس هم از جانب دلیر مردان ایرانی شروع شد و در همون روز به یکباره 140 هواپیمای جنگی کشورمون به هوا بلند شدند و 15مرکر مهم نظامی رو در عراق بمباران کردند.
اون موقع به خاطر بی کفایتی های بنی صدر، نیروهای عراقی وارد خاک کشورمون شدند و تونستند تا حدی هم پیشروی کنند، اما با عزل بنی صدر، نیروهای انقلابی تونستند مراکز تصمیم گیری رو به دست بگیرند و دور تازه ای در جنگ اغاز بشه.
تا اون زمان خرمشهر به دست عراقی ها افتاده بود و آبادان هم در محاصره ی اونها بود و عراقی ها می خواستن که تا اهواز هم پیشروی کنند، اما با هکاری و اتحاد سپاه و ارتش، چند عملیات موفق اتفاق افتاد. محاصره آبادان در هم شکست و خرمشهر هم آزاد شد و ابتکار عمل به نیروهای ایرانی برگشت.
از سال 60 به بعد اوضاع جنگ عوض شد و حالا نیروهای ایرانی، متشکل از جان بر کفان سپاه و ارتش بودند که ضربات کاری و مهلک به نیروهای بعثی می زدند و تونستند که مناطق تصرف شده رو پس بگیرند، بخصوص بعد از فتح خرمشهر، استعمارگران خارجی که روی صدام حساب زیادی باز کرده بودند، متوجه شدند که چه اشتباهی کردند.
بعد از این مسائل، مشکلات زیادی برای ارتش صدام بوجود اومد، چون اونا مثلا قرار بود که سه روزه تهران رو فتح کنند، اما می دیدند که این جنگ چند سال طول کشیده و اونها هم آمادگی برای جنگ های بلند مدت نداشتند و روحیه اشون رو باخته بودند.
با موفقیت های پی در پی ایرانی ها در عملیاتهای مختلف و شجاعتی که از خودشون نشون می دادند، نیروهای عراقی در موضع ضعف قرار گرفتند و حتی شهر مهم بصره، در معرض تصرف ایرانی ها قرار گرفت و امریکایی ها که خیال می کردند می تونن انقلاب ما رو به زانو در بیارن، می دیدن که متحدشون یعنی صدام؛ حتی ممکنه که به کلی نابود بشه، بخاطر همین تمام هم پیمانان اروپایی و آسیایی خودشون رو برای کمک به عراق فراخوندن و سعی کردن حتی به صورت مستقیم البته غیر رسمی به صدام کمک کنند. بر اساس اسناد موجود، ایران در جنگ با عراق از 15 ملیت که در میان نظامیان عراقی بودند، اسیر جنگی گرفته بود و از طرفی 26 کشور همواره ماشین جنگی عراق را تجهیز می کردند.
از سال 64 به بعد که صدام می دید رو ی زمین و آسمون ایران کاری نمی تونه انجام بده، جنگ نفت کش ها رو شروع کرد تا از طریق اقتصاد و نا امن کردن تولید نفت ایران کاری از پیش ببره، اما حتی ناوهای امریکایی هم که به کمک صدام اومده بودن، مقهور مردان دریا دل ایرانی شدن، تا اینکه بالاخره در سال 67 و درحالیکه حتی یک وجب از خاک کشورمون هم به تصرف صدام در نیومده بود. با امضای قطعنامه ی 598 سازمان ملل، آتش بس برقرار شد و نهایتا عراق به عنوان آغازگر جنگ و متجاوز شناخته شد.
راوي: هوا خيلي گرم بود. انگار خورشيد داشت همهي زورشو ميزد كه نورو گرماشو با قدرت هرچه بيشتر به زمين برسونه. بچهها دستهجمعي رفته بودن توي آب و داشتن شنا ميكردن. توي اين گرما، شنا خيلي ميچسبيد.
حامد: بچهها من يه كم خسته شدم. ناهارم نخوردم خيلي گرسنهام. يه سر ميرم خونه. بعدازظهر قرارمون پشت نخلستون- زمين بازي. فعلاً . خوش بگذره بهتون
اكبر: حامد صبر كن منم ميام. مامانم گفته بود برم خونهي خاله صغري ازش كرهي محلي بگيرم. يادم رفت. حالا مياي با هم بريم بعدش برگرديم؟ آره؟
حامد: خونهي خاله صغري؟ اونور نخلستون؟ دور نيس؟!
اكبر: نه بابا! قبول كن ديگه! اصلاً شايد خاله ناهار مهمونمون كرد. (با خنده) ميدوني كه دستپختش حرف نداره.
حامد: چي بگم والله.باشه بزن بريم. دلم براي ماست و خرماي خاله صغري لك زده. تو اين گرما ميچسبه.
راوي: بچهها راه افتادن. اما هنوز به نخلستان نرسيده بودن كه صدايي شنيدن. مثل صداي ماشين بود. اما اين موقع روز! اونجا! خيلي عجيب بود! به طرف صدا حركت كردن.
حامد: اَ... خداجون! اكبر ميبيني؟ چقد ماشين! چقد سرباز....
اكبر: واي حامد بدبخت شديم!
حامد: واسه چي؟
اكبر: پسر! مگه نميبيني انگار همهي ارتش عراق ريختن اينجا!
حامد: عراق؟ ارتش؟! چي ميگي؟!
اكبر: بابا حواست كجاس؟ يه جور حرف ميزني انگار خبر نداري با عراق در حال جنگيم! نگا كن. به لباس سربازا دقت كن. عراقيان. ايراني نيستن!
حامد: راس ميگي... يعني...؟! اونا تونستن وارد شهر بشن؟ بدبخت شديم.
اكبر: هنوز نه. بزن بريم. بايد بريم لب رود به بچهها بگيم. دير برسيم، همه مردن. زود باش.
راوي: دوتايي با عجله راه اومده رو برگشتن تا برن باقي دوستاشونو خبر كنن. اما متأسفانه ديده شدن. حامد تير خورد و جلوي چشمش دوستش اكبر براي هميشه رفت به آسمونها. اكبر به هر زحمتي بود خودشو رسوند به بچهها. بچهها همگي از آب اومده بودن بيرون. لباساشونو پوشيده بودن و گريه امونشون نميداد باورشون نميشد حامد كه تا چند لحظهي پيش داشت باهاشون شنا ميكرد حالا نباشه . جنگ چقدر جدي شده بود كه حتي نيرهاي عراقي وارد خاك ايران شده بودن. يعني بعد از اين قرار بود چه اتفاقي بيوفته؟
اكبر: بابام چند شب پيش ميگفت: اگه جنگ به اينجا كشيده بشه، مجبورم شماهارو بفرستم يه جاي امن خودم بمونم براي دفاع از شهر اينجاي جايي براي زنها و بچهها نيس مردا بايد بمونن براي دفاع .
راوي: بچهها از غصهي جدا شدن از همديگه گريهشون گرفت. يعني اونا ميتونستن بازم مثل قبل با خيال راحت توي رود شنا كنن؟ هيچي معلوم نبود. جنگ بعضي وقتا چقد ناگهاني جدي ميشد؟!
حسين: عيب نداره. چيزي نشده. پاشيد بريم خونه اطلاع بديم چي شده. اصلاً ميگم: چطوره قرار بذاريم ما هم بمونيم و از شهر دفاع كنيم؟ وقتي شهر از وجود همهي اين نامردا پاك شد قرار بعديمون كنار همين رود همه باهم.
همهي بچهها (با شادي و فرياد): قبول
راوي: بچهها به اين اميد از همديگه خداحافظي كردن. اما اونا ديگه هيچوقت دور هم كنار رود جمع نشدن.
**************
روایت:
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ماه سال 1357، کشورهای استعمارگر مثل آمریکا و انگلیس که منافع خودشون رو در خطر می دیدند، سعی کردند که از هر طریقی، مانع موفقیت انقلاب بشن و جلوی پای اون سنگ بندازن.
اما، مردم ایران به خوبی می دونستن که ریشه ی تمام تفرقه ها و خیانت ها آمریکاست، بنابر این 13 آبان سال58، سفارت آمریکا رو تسخیر کردن. آمریکایی ها که انتظار چنین کاری رو نداشتند، اول با ترسوندن و تحریم می خواستن، باز هم به قلدری هاشون ادامه بدن، ولی فایده نداشت، تا جایی که در اردبیهشت سال 59 فکر حمله ی نظامی به سرشون زد و خدا، هم اونها رو در صحرای طبس گرفتار کرد.
از طرفی هم رژیم صهیونیستی دوست و حامی بزرگی مثل شاه رو از دست داده بود، و کشورهای حامیش مثل آمریکا و انگلیس موجودیت این رژیم رو در خطر می دیدند و همه سعی می کردن، به نحوی این انقلاب رو به زانو دربیارن، و وقتی که آخرین حیله اشون یعنی کودتای نوژه، هم شکست خورد، یه فکر احمقانه ی دیگه به سرشون زد.
بعد از انقلاب، به خاطر فرار و یا استعفای خیلی از فرماندهان ارتش، ساختار و تشکیلات ارتش به هم ریخته بود و کشورهای خارجی فکر می کردند که ایران دیگه، هیچ گونه نیروی تدافعی نداره و به راحتی شکست می خوره.
بنابراین آمریکا و انگلیس، به صدام که اون موقع ها رویای شهرت و قهرمان شدن رو در سرش می پروروند چراغ سبز نشون دادند و تا دندون مسلحش کردند که به ایران حمله کنه.
البته اون زمان کشورمون از لحاظ داخلی هم حال و روز خوبی نداشت، و فرد خائنی مثل بنی صدر، رئیس جمهور کشور بود و ظاهرا همه چی دست به دست هم داده بود که کشور ما و مردم انقلابیش رو تحت فشار بزاره، اما بچه ها با تدبير و رهبري امام خمینی ما تونستيم، به همه چیز تسلط پیدا کنيم و مانع موفقیت دشمنان بشيم.
بد نیست بدونید که برای شروع جنگ، همه ی کشورهای اروپایی و آمریکایی مثل آمریکا، انگلیس، آلمان، هلند، فرانسه، ایتالیا، یوگوسلاوی، بلغارستان و استرالیا، به کمک عراق اومدن و پیشرفته ترین سلاح های نظامی و تجهیزات رو در اختیارش گذاشتند که البته هزینه ی سنگین این جنگ رو هم عربستان و کویت می دادند.
و جالبه که سازمان ملل هم در مقابل این جنایت ها و تجاوز گری ها سکوت کرد، چرا که همه ی اونها مطمئن بودند که ایران توان مقاومت در برابر اونها رو نداره، حتی صدام در یک اقدام مسخره، وقتی می خواست که آغاز جنگ رو اعلام کنه، ادعا کرد که 3 روز بعد تهران رو فتح می کنه و در اونجا سخنرانی می کنه،
اما بچه ها خودتون دیدید که اونها هیچ کاری نتونستن از پیش ببرن و اتفاقا هشت سال دفاع مقدس، باعث خودباوری و خودکفایی و ایستادگی و اتحاد بیشتر مردمون شد.
البته مدیریت بحرانها و کنترل اوضاع توسط امام، همینطور فداكاري و جانفشاني مردم دلاور و از جان گذشته ی کشورمون هم بزرگترین علت پیروزی ما، در اين جنگ نا برابر بود.
معلم: خُب... وقتي سعدي عليه الرحمه ميگه: منت خداي را عزّوجلّ كه طاعتش .....
عباس: ميگم منصور، بالاخره بابات اينا ميخوان چيكار كنن؟
منصور: هيچي. رهبر گفته: فردا همه جمع ميشن تو ميدون ژاله. از حكومت نظامي هم نبايد ترسيد. اينا همش بهونهاس كه مردم حركت نكنن.
عباس: ما هم هستيم ديگه؟
منصور: آره. آقام گفته شما نبايد بياين. ولي ما ميريم. تازه نگا كن چي آماده كردم؟
(يه دسته كاغذُ از زير لباسش بيرون كشيد كه روي هر كدوم شعاري نوشته شده بود. آروم كاغذارو گذاشت لاي كتابش).
منصور: اينارو بين جمعيت پخش ميكنيم. باشه؟
عباس: باشه. حالا نصفشو بده به من.
معلم: نـخيـــــــــــــر! بهتره بدينشون به من! همهشو!
(هر دو با تعجب برگشتن عقب. معلم درست پشت سرشون بودو كاغذايي رو كه روش شعار نوشته بود ديد و ازشون گرفت.)
معلم: اينارو كي بهتون داده؟ مگه مدرسه جاي اين كاراس؟ بيرون. با هر دو تونم.
بدون اين كه حرفي بزنن رفتن بيرون. معلمم پشت سرشون. بيرون كلاس معلم دوباره سوالشو پرسيد اما منصور ياد باباش و دوستاش افتاد. اگه حرفي ميزد اونا به خطر ميافتادن. چيزي نگفت. عباسم همينطور.)
معلم: پس نميخواين حرفي بزنين نه؟ يالله از مدرسه بريد بيرون. اين دفه به مدير چيزي نميگم ولي واي به حالتون بازم از اين مزخرفات بياريد مدرسه. بيرون!
(از مدرسه رفتن بيرون. كينهي معلمو به دل گرفتن. قرار گذاشتن تو يه فرصت مناسب تلافيشو سر معلم دربيارن. فرداي اون روز قاطي جمعيت بودن و داشتن شعار ميدادن كه نيروهاي دولتي حمله كردن. جمعيت پراكنده شد. عباس و منصور دويدن طرف يه كوچه. اما چندتا مامور سر كوچه جلوشونو گرفتن)
معلم: ولشون كنيد. با اونا كاري نداشته باشيد. من گفتم بيان. من معلمشونم. گفتم امروز اين شعارو بهم برسونن كه توي جمعيت پخش كنم. اون بيچارهها تقصيري ندارن. مجبور شدن حرفمو گوش بدن.
مامور: بده ببينم كاغذارو... بزنيد اين نمك به حرومو تا درس عبرتي باشه براش.
(عباس و منصور رفتن پشت ديوار قايم شدن و نگاه كردن. كاري از دستشون ساخته نبود.) (فرداش معلم سركلاس نيومد. مدير اومد و گفت كه بچهها بريد خونه. براي معلمتون مشكلي پيش اومده. ديگه نميتونه بياد. از يكي دو روز ديگه هم يه معلم جديد براتون مياد. عباس و منصور اشك توي چشاشون جمع شد. كاش اينقدر زود راجع به معلمشون قضاوت نميكردن. قرار گذاشتن تو تظاهرات بعدي جاي معلمم شعار بدن. موقع خروج از كلاس عباس با گچ روي تخته سياه نوشت):
معلم عزيز، آقاي خسروي. شما تنها نيستيد.
**************
روایت:
تا قبل از ماه رمضان سال 1357، اعتراضاعات مردم به حکومت ظاغوتی پهلوی، ادامه داشت، اما در بعضی موارد ناهماهنگ و غیر مداوم بود، ولی عید فطر اون سال یعنی سیزدهم شهریور ماه سال 57، اتفاق عجیبی افتاد، چونکه بعد از نماز عید فطر که به امامت شهید مفتح، خونده شد، تظاهرات بزرگ و ملیونی ای علیه شاه و حکومت پهلوی به راه افتاد، که باعث دلگرم شدن مردمي شد که سالها بود برای سرنگونی این رژیم مبارزه می کردن.
از طرفی مردم فهمیدن که برای سرنگونی شاه باید تظاهرات مداوم و مستمر داشته باشن، بنابراین روز پنجشنبه 16 شهریور هم یک تظاهرات بزرگ و سراسری که ملیونها نفر در اون حضور داشتن، در تهران و چند شهر دیگه اتفاق افتاد.
این راهپیمایی های عظیم، شاه و اطرافیانش رو نگران کرد، تا جایی که اون ها تصمیم گرفتن که در کشور حکومت نظامی برقرار کنن، به این معنی که مردم از یک ساعتی به بعد، حق عبور و مرور در خیابان ها رو نداشتن و تجمع بیش از 3 نفر هم ممنوع بود، که خودبخود مانع ایجاد یک تظاهرات می شد.
بعد از تظاهرات 16 شهریور، شاه و اطرافیانش دیگه حسابی همه چیز رو در خطر دیدند و سعی کردند که مانع ادامه ی تظاهرات بشن، بنابراین به سرعت دستور اجرای حکومت نظامی رو گرفتن و قرار شد که شریف امامی هر چه زودتر اون رو اعلام کنه، اتفاقا فردای اون روز هم، یعنی 17 شهریور هم که بعد ها به جمعه ی سیاه معروف شد، قرار بود که مردم در میدان ژاله ی اون زمان که بعد از هفدهم شهیریور به میدان شهدا معروف شد، جمع بشن و تظاهرات بکنن.
حکومت پهلوی هم که حسابی دست پاچه شده بود، نصف شب هفدهم شهریور، حکومت نظامی رو اعلام کرد و صبح خیلی زود، تانک ها و ارتشی ها رو به میدون ژاله فرستاد، مردم از همه جا خودشون رو به میدون ژاله می رسوندن، و وقتی به میدون می رسیدن ارتشی ها رو می دیدند که با اسلحه توی میدون وایستادن،
هر لحظه به تعداد مردم افزوده می شد و فرماندهان ارتش با بلند گو سعی می کردن که مردم رو متفرق کنند، اما مردم با دعوت روحانیون میدون رو ترک نمی کردند و روی زمین نشستند، و ناگهان اتفاق در یک لحظه افتاد و تیراندازی شروع شد و فاجعه ای اتفاق افتاد که مثل زلزله باعث فروریختن پایه های کاخ شاهنشاهی ایران بود.
گفته می شه که در اون روز حدود 500 نفر شهید و حدود 2000 نفر زخمي شدند، ولی خون اونها پایمال نشد و با رهبری امام خمینی، چند ماه بعد انقلاب اسلامی ایران، به پیروزی رسید.
راوي: چند نفري جمع شده بودن و داشتن راجع به طرحشون بحث ميكردن. انگار به بنبست رسيده بودن!
سعيد:اَه! نميشه! از اولشم ميدونستم كه نميشه. ديگه خسته شدم.
امير: چيه بابا! چرا انقد زود جا زدي؟ چيزي نشده كه !
كاوه: منم با سعيد موافقم. انگار كه علافيم. اين همه تحقيق كرديم. اينهمه آزمايش. بازم همهچي خراب شد.
سعيد: راس ميگه امير. بيخودي اميدواري. از روز اولم هي تو بودي كه مارو تشويق كردي. اما به جون خودت من يكي ديگه نيستم. تو هم بايد بدوني اين كار از ما ساخته نيست! تمام!
امير: اي بابا! شماها چهتون شده؟ قرار نبود به اين زودي جا بزنيدا!
كاوه: به اين زودي؟ پسر مثل اينكه تو خوابي. اين هشتمين بارِ كه طرح شكست ميخوره. دفعهي اول و دوم كه نيست! هشت بار ميدوني يعني چي؟ قبول كن كه: هر كسي را بهر كاري ساختهاند.
امير: خودم ميدونم كه چند بارِ. اما من به ايناش توجه نميكنم. من به آخرش فكر ميكنم.
سعيد: هي ميگي آخرش. آخرش يه ماه ديگهاس بچه! جشنوارهي خوارزمي يه ماه ديگه داره شروع ميشه. ما حتي طرح اوليه هم نداريم كه ارايه بديم. اونوقت چطور ميخوايم توش شركت كنيم؟
امير: شركت ميكنيم. اگه همهمون ايمان داشته باشيم به كاري كه ميكنيم، هم طرح اوليه ارايه ميشه، هم طرح اصلي، هم اينكه مطمئنم جايزهي اول خوارزمي مال ما ميشه.
كاوه: ببينم امير تو فيلم هندي زياد ميبيني نه؟ قهرمان هرچي دلش ميخواد زود كارگردان براش آماده ميكنه و به همهي آرزوهاش ميرسه؟
امير: نخير! من به خودم. به طرحمون ايمان دارم. اگه بخوايم ميتونيم.
سعيد: كاوه جون مرغ اين آقا همينطور يه پا داره تخته گاز ميره. ولش كن. امير جان مگه ما تا حالا ايمان نداشتيم؟ مگه تا حالا نخواستيم. پس چرا نتونستيم؟
كاوه: راست ميگه ديگه! چرا نتونستيم. چون نِ- مي- شه. يه كلام: نميشه!
امير: بابا به خدا ميشه. يه كم ديگه صبر كنيد. اگه بدونيد دانشمنداي ديگه. محققاي ديگه چندبار شكست خوردن و نترسيدن و رفتن جلو تا بالاخره موفق شدن.
سعيد: عزيز دلم. دوست من. اونا شانس داشتن. ما نداريم. همين
امير: شانس چيه پسر؟ اونا اراده داشتن!
كاوه: يه جور ميگي اراده انگار ما اراده نداشتيم. ببينم روزي كه آقاي اهرابي گفت اين طرح مشكلِ شما از عهدهاش بر نمياين. روزي كه خانوادههامون با تعجب بهمون نگا كردن و گفتن شما الان بهتره بريد درس بخونيد و دنبال اين كارا نباشيد. كي بود كه اراده كرد و گفت: نه ما اينكارو انجام ميديم چون ميخوايم. هان كي بود؟
امير: خيل خب. تو كه خودت قبول داري. حالا هم ارادهتون سست نشه. ببينيد بچهها تو هركاري شكست هست فقط بايد ازش درس گرفت. بياييد درس بگيريم و ببينيم كه خطاهامون كجا بوده اونارو حذف كنيم و دوباره شروع كنيم.
كاوه: ببين اميرجون اين جملاتي كه تو ميگي من خودم كتابشون كردم و بردم زير چاپ! ناپلئونم گفته انقدر شكست خوردم تا راه شكست دادنو ياد گرفتم اما اون ناپلئون بود من و تو و سعيد بچههاي سال دوم دبيرستان يه مدرسهي دولتي. افتاد جانم؟!
امير: به خدا شما ترسيدين. شما به خودتون شك دارين وگرنه...
سعيد: ببين اميرجون. اصلاً هموني كه تو ميگي. ترس و شك و چه ميدونم هرچي تو بهش معتقدي. آقاجان من يكي استعفامو اعلام ميكنم اگه جايي رو بايد امضاء كنم بگو. من يكي ديگه نيستم. خودت به تنهايي ادامه بده. موفقيتي هم كسب شد تنهايي افتخارشو به دوش بكش ما رفتيم.
امير: كجا؟ سعيد صبر كن.
كاوه: اميرجون ما هم اگر بار گران بوديم ديگه نيستيم. ميريم كه شونههات يه خورده استراحت كنن. دوست نداشتم اينطوري برم. اما باور كن منم ديگه نه حال و حوصلهشو دارم نه به اين طرح دلخوشم.
راوي: دوستاش تركش كردن. چند لحظهاي ناراحت نشست. انگار ته دل خودشم خالي شده بود. شايد حق با اونا بود. شايد اين طرح از اول اشتباه بوده. شايد اين كار از عهدهي اونا خارج بود. نميدونست چيكار كنه. اما يه لحظه به خودش گفت:
امير: بايد به همه ثابت كنم كه ميشه. حتي اگه تا آخر عمرم طول بكشه. امتحانش ميكنم.
راوي: شب گويندهي خبر گفت: ایران در سرعت تولید علم، رتبه نخست را در جهان اسلام کسب کرد. ایران در المپیاد علمی در میان 54 کشور، رتبه نخست در جهان اسلام. رتبه دوم در منطقه، و رتبه پنجم را در جهان کسب کرده است.
راوي: كاوه گوشي تلفن رو برداشت و به سعيد تلفن كرد.
كاوه: خبرو شنيدي سعيد.
سعيد: آره! تو هم تو فكر هموني هستي كه منم؟
كاوه: آره. همونجا باش كه بيام دنبالت.
راوي: امير دم درخونه با تعجب داشت به كاوه و سعيد نگاه ميكرد!
امير: چيه؟ اگه اومدين عذرخواهي كنين. بايد بگم كه خيالتون راحت از دستتون ناراحت نيستم.
كاوه: نخير داداش اومديم كه تك خوري نكني؟
سعيد: راس ميگه. اومديم بگيم خواستيم ارادهتو امتحان كنيم كه ديديم خيلي عزمت به سمت جزم شدن رفته. حالا ما هم هستيم. نميشه كه همهي افتخارات جشنوارهي خوارزمي مال تو باشه!
امير: اما شما كه؟
كاوه: برو كنار ميخوام بيام تو. سعيد بريم كه كارگاه منتظرمونه. يالله.
سعيد: ما كه اومديم تو. اونم با اجازهي خودمون. اميرجان اگه همونجا وايستي كل جايزه جشنواره مال من و كاوه ميشهها!
راوي: هر سه تا دوست رفتن كه دوباره روي طرحشون كار كنن. جشنوارهي خوارزمي در پيش بود و حتماً اونا موفق ميشدن چون ايمان داشتن كه با خواستن ميشه به هرچيزي رسيد.
**************
روایت:
ایرانی ها حتی یک آفتابه هم نمی توانند بسازند، چطور می خواهند نفت را ملی کنند؟
این حرف زشت رو نخست وزیر وقت شاه، زمانی که مجلس شورای ملی می خواست نفت رو ملی کنه، زده بود. متاسفانه این نظری بود که کشورهای استعمارگر و البته ایادی اونها در داخل در مورد کشورهای آسیایی داشتند و همیشه دلشون می خواست که کشورهای تحت استعمارشون ، دست به دامن و محتاج اونها باقی بمونند. اما مردم ایران از همون روز مبارزه رو برای استقلال و خودکفایی شروع کردند.
مردم وارد مبارزه ی سختی شدند که دشمنانشون هر روز به یک شکلی، جلوی پاشون سنگ می تنداختند.
اما دیگه هیچ چیز جلودار مردمی نبود که تونسته بودن شاهی رو که پشتش به تمام قدرت های دنیا گرم بود، رو از تخت پایین بکشن.
وقتی که صدام با حمایت های استكبار جهاني وارد جنگ با ایران شد، مردم درس های ایستادگی رو مرور کردند و در تمام عرصه ها اونها رو به کار بستن.
وقتی که جنگ تموم شد، دوران جدیدی شروع شد و مبارزه شکل دیگه ای به خودش گرفت.
کشورای غربی که در طول جنگ تسلیحات و امکانات نظامی رو برای ما تحریم کرده بودن، شروع به تحریم های اقتصادی کردند ولی باز هم ایرانی ها بهشون نشون دادن که هیچ علم و فناوری نیست که از دسترشون خارج بشه.
یک زمانی تبلیغ می کردن که تکنولوژی هسته ای تنها در اختیار چند کشور صنعتی دنیاس ولی ما نشون دادیم که هیچ چیزی از اونها کم نداریم.
دیگه بعد از ساخته شدن ویرانه های جنگی که هر کشوری رو برای همیشه می تونست از پا بندازه، هیچ قله ی علمی نبود که از دسترس ما خارج بشه و توسط دانشمندان ایرانی فتح نشده باشه.
بعد از انرژی هسته ای و تکنولوژی های تسلیحاتی و دفاعی و موشکی و راداری، نوبت به فناوری های پزشکی بود.
بچه ها خودتون خوب می دونید که تمام این موفقیت ها در زمانی به دست اومده بود که کشور ما در تحریم به سر می برد و غربی ها خیال می کردن که ما این فناروی ها رو از اونها گدایی می کنیم ، اما با تعجب دیدند که هر چیزی رو که از دسترس ما خارج کردن، خودمون بهترش رو ساختیم.
تحریم معلمی بود که به ما درس خودکفایی داد. حالا سعی می کنیم، تنها به بخش کوچکی از موفقیت های کشورمون بپردازین.
یکی از پیچیده ترین فناوری ها، ساخت پالایشگاه هاست که متخصصین ما تونستن به اون دست پیدا کنن و با تحقیر تحریم بنزین، در زمینه ی تولید بنزین، کشورمون رو خود کفا کنن.
این تنها خودکفایی متخصصین ما نبوده، بلکه ما علاوه بر اینکه خودمون تمام سد های کشورمون رو می سازیم، بلکه مهندسین ایرانی در کشورهای دیگه هم مشغول ساخت سد هستند، اون هم با سیمانی که تولیدش کاملا در داخله و علاوه بر تامین نیازهای داخلی، به کشورهای دیگه صادر می شه.
از دیگر موفقیت های خیره کننده ی دانشمندان ما، ساخت و پرتاب موفقیت آمیز ماهواره ها و ماهوراه بر ها بوده.
یکی دیگه از زمینه های رشد علمی کشور ما فناوری نانو و همچینین، تحقیقات پزشکی و ژنتیکی بوده، چنانکه که کشور ما جزء معدود کشورهای موفق در زمینه شبیه سازیه.
بچه ها این موفقیت ها، اونقدر زیادن که در یکی دو برنامه نمی گنجن و البته خودتون هم حتما توسط اخبار ی که از اونها می رسه، ازشون مطلع شدید.
شاید بچه هایی که در المپیاد های علمی جهان مقام می آرن، از همکلاسی ها و دوستاتون باشن. پس ما هم سعی می کنیم که با خوب درس خوندن، نقشی در ساختن آینده ی کشورمون داشته باشیم.
راوي: نگاهي به قاب عكس انداخت. چقد روشو خاك گرفته بود. يه دستمال ورداشتو شروع كرد به پاك كردن. چند وقت گذشته بود؟ خودشم نميدونست. كاش هيچوقت اون خبرو اونجوري نداده بودن.
پدر: خب ببينم پاكشون كردي؟
مجتبي: آره بابا. همهشونو. حالا چيكار كنم؟
پدر: هيچي همه رو مرتب بذار يه گوشه. دستههاي 50 تايي درس كن. الان منصورم صدا ميكنم. بياد كمك. خوب بچينيدشون توي كارتون.
پدر: منصور، منصور عمو بيا. ببين به مجتبي هم گفتم اين كتابارو 50 تا 50 تا بر اساس سال تحصيلي مرتب ميكنيد ميذاريد توي كارتون بعد خوب ميبندينش. روي همشون هم سال تحصيلي رو مينويسيد. ببين اينا بايد تا شهرستان برهها خوب بستهبندي كنيد كه وسط راه پاره نشه. اين همه زحمتمون به هدر بره.
محسن: بابا، اون بستهاي كه ميخواستي بفرستي براي ساختمون نخستوزيري آماده است.
پدر: خوب عزيزم تماس بگير. بگو آقاي رضايي بياد ببردش.
محسن: تماس گرفتم. اما گويا رفته بازار يه سفارش داشته.
پدر: خب صبر كن تا برگرده. چيزي نميشه.
محسن: نميشه باباجون. مگه اين كتابايي كه مجتبي داره بستهبندي ميكنه نميخواين بفرستين بره شهرستان؟ خب مگه قرار نيست يه سري بسته رو هم از ساختمون نخستوزيري بگيريم و با همينا بفرستيم؟
پدر: خب ميگي چيكار كنم محسن جان؟ خودت كه ميبيني چه واويلاييه اينجا. همهي كارا مونده اين روز آخري.
محسن: خب ميگم سوئيچ موتورتونو بديد به من. خودم ميرم. هم سفارشارو تحويل ميدم هم اينكه بسته رو ميارم.
پدر: چي بگم. والا! باشه. مثل اين كه چارهاي نيست. بيا اين سوئيچ. فقط مواظب باشيا. ببينم. جاشو بلدي؟
پدر: ببين. ساختمون نخست وزيري رو كه ميشناسي؟
محسن: آره. اتفاقاً باباي علي دوستم از كارمنداي اونجاست. چند بار با هم رفتيم اونجا.
پدر: خيل خب. برو سفارشو بگير و خودتم زود برگرد كه كلي كار داريم.
راوي: سوار موتور باباش شد و راه افتاد تا هرچه زودتر سفارش رو بگيره و بياره براي بابا. دو ساعتي از رفتنش ميگذشت. اما برنگشته بود. بابا دلش شور ميزد. نكنه با موتور تصادف كرده؟ كاش خودش رفته بود. دم دماي غروب بود كه خبر همهجا پيچيد ساختمون نخستوزيري رو بمب گذاشته بودن. بابا قلبشو گرفت و از حال رفت.
مجتبي: محسن. آقا محسن با شمام. كجايي؟
محسن: هيچي. ببينم. سفارشا آمادهان؟
مجتبي: آره. راستي مامان تماس گرفت. داره ميره سر خاك بابا. گفت: منتظرمون باشه يا خودش تنها بره؟
محسن: نه زنگ بزن بگو صبر كنه همگي با هم ميريم.
مجتبي: راستي. جلدايي كه سفارش داده بوديم نرسيده. برم دنبالشون؟
محسن: نه خودم ميرم. تو به كاراي ديگه برس.
راوي: دستشو گذاشت رو چرخاي ويلچرشو اونا رو چرخوند و رفت به طرف در. نگاهي به عكس بابا انداخت و گفت: بابا جون. اجازه هست؟ دارم ميرم سراغ سفارشا ولي نه با موتور شما با چرخ خودم با چرخي كه تا آخر عمر همراهمه. ديگه نميخواد نگرانم باشي و قلبت از ترس وايسته.
**************
روایت:
در نريشن بهتر است كلامي از حضرت امام (ره) باصدا و درباره شهيد باهنر آورده شود.
شهيد حجت الاسلام دكتر محمد جواد باهنر، در سال 1312 در يك خانواده پيشه ور ساده در شهر كرمان به دنيا اومد و خوندن و نوشتن و قرائت قرآن رو در مكتبخونه های قدیم یاد گرفت و سپس به تحصيل علوم دينى در مدرسه معصوميه اون شهر پرداخت .
همزمان ، تحصيلات ابتدايى و متوسطه رو هم ادامه داد و بعد از گرفتن ديپلم در سال 1332 به قم رفت و سطوح عالى علوم اسلامى رو در حوزه علميه قم طى كرد. شهید باهنر فقه رو در محضر مرحوم آيت الله بروجردى ، فقه و اصول را در محضر امام خمينى (ره ) و تفسير و فلسفه را نزد علامه طباطبايى تحصیل کردن .
شهيد باهنر بعد از تحصیلات حوزوی به تحصيلات دانشگاهى رو آوردن و حدود سال 1337 موفق به اخذ ليسانس در رشته الهيات و بعد از آن موفق به اخذ فوق ليسانس در رشته علوم تربيتى و سپس دكتراى الهيات از دانشگاه تهران شدن.
شهيد باهنر ضمن تدريس و ايراد خطابه و برنامه ريزى، دينى ، مشغول به تاليف كتابهای درسى شدند و حدود سى كتاب و جزوه تعليمات دينى ، براى تدريس (از دوره ابتدايى تا دانشسرا) تاليف كردند؛ شهید با هنر همزمان ، فعاليتهاى اجتماعى خودشون رو هم ادامه دادند و در تاسيس دفتر نشر و فرهنگ اسلامى ،كانون توحيد و مدرسه رفاه، نقش موثرى داشتند .
شهيد باهنر در سال 1341، همكارى خودش رو با نهضت اسلامى و سياسى روحانيت به رهبرى امام خمينى ((ره )) آغاز كرد و در اسفند ماه 1342 بعد از سخنرانى هايى در مساجد، هدايت ، الجواد و حسينيه ارشاد، به مناسبت سالگرد حادثه فيضيه، دستگير شد و پس از اون متناوبا شش بار به زندانهاى كوتاه مدت محكوم شد و از سال 1350 توسط ساواک ممنوع المنبر شد و بالاجبار در جلساتى كه به عنوان كلاس درس برپا مى شد، سخنرانى و به بيان نقطه نظرات اسلامى ، انقلابى خودش مى پرداخت .
وایشون در سال 1357 به فرمان امام (ره ) و به همراه چندتن از دوستان بخصوص شهید رجایی ، مامور تنظيم اعتصابات شد و در همان سال هم با فرمان امام )ره ( به عضويت شوراى انقلاب اسلامى در اومد.
بعضی از مسئوليتهاى شهيد باهنر پس از پيروزى انقلاب اسلامى عبارتند از:
مسئوليت نهضت سواد آموزى ، نماينده مردم كرمان در مجلس خبرگان ، نماينده شوراى انقلاب اسلامى در وزارت آموزش و پرورش ، نماينده مردم تهران در مجلس شوراى اسلامى .
شهيد باهنر كه به سرنوشت آموزش كشور و آينده نونهالان انقلاب بى اندازه توجه داشت و مدام در فكر بهبود و پيشرفت اون بود، سرانجام در كابينه محمد على رجائى به سمت وزير آموزش و پرورش منصوب شد. پس از فاجعه شوم بمب گذارى در دفتر حزب جمهورى اسلامى و شهادت دكتر بهشتى ، شهيد باهنر به عنوان دبير كل حزب جمهورى اسلامى انتخاب شد و به دنبال انتخاب شهيد رجائى به سمت رياست جمهورى ، به عنوان نخست وزير جمهورى اسلامى به مجلس معرفى شد كه با راى قاطع مجلس کابینه ی خودش رو تشکیل داد .
اين شهيد فرزانه و سراسر اخلاق و اخلاص و تواضع ، كه خودش رو وقف خدمت به مردم ستمديده كرده بود، سرانجام بعد از سالها مبارزه تلاش ، به همراه يار و ياور ديرينه اش (محمد على رجائى ) رئيس جمهور اسلامى ايران ، در هشتم شهريور 1360 در انفجار ساختمان نخست وزيرى كه به دست منافقين كوردل صورت گرفت به شهادت رسید .
داستان:
راوي: پدربزرگ داشت قفس مرغ مينا رو تميز ميكرد. اميرحسين و دوستش علي توي اتاق نشسته بودن و داشتن با هم حرف ميزدن. دست پدربزرگ بدجوري ذهن علي رو به خودش مشغول كرده بود.
اميرحسين: راستش نميدونم. يعني نه اينكه ندونم. يه كمي ميدونم.
علي: يعني چي يه كم؟
اميرحسين: يعني فقط ميدونم سوخته. اما كجا و چطوريش رو نميدونم.
علي: خب چرا هيچوقت نپرسيدي؟
اميرحسين: اي بابا تو هم كليد كردي رو اين قضيهها! خب بابا جون روم نشده. اصلاً اين فضوليا به من و تو نيومده. به فكر مسابقهي شنا باش. آمادهاي؟
علي: ولي من ميپرسم. بايد بدونم. تازه ميخوام يه عكسم بگيرم.
اميرحسين: واسه چي؟ عكسو براي چي ميخواي؟
علي: براي كلاساي هلالاحمر. ميدوني كه عضو كانون هلال احمر شدم دارم آموزش ميبينم. حالا اين سوژهي خوبيه!
اميرحسين: حتما اگه تو كلاساي ستارهشناسي و چه ميدونم هوا فضا شركت ميكردي الان ميرفتي كرهي مريخ كه يه گزارش تصويري بگيري آره؟!
علي: شايد. اما ديگه دل تو دلم نيست. ببخشيد آقاي طلوعي ميشه بگيد...
(اميرحسين دستش رو گذاشت روي دهن دوستشو نذاشت كه اون حرفشو ادامه بده)
اميرحسين: اِ چيكار ميكني؟
پدربزرگ: چيه پسرم؟ چي شده؟ اِ اميرحسين چيكار ميكني؟ چرا جلوي دهن دوستتو گرفتي؟
اميرحسين: هيچي بابابزرگ. اين يه بازيه. شما به كار خودتون برسيد.
علي (در حال نفس نفس زدن): ببخشيد آقاي طلوعي من يه سوال دارم اما اميرحسين نميذاره بپرسم!
پدربزرگ (با خنده): خب پس قضيه اينه. بپرس جونم. سوالت چيه؟
علي: ببخشيد! ميشه بدونم دستتون چي شده؟ اگه اشتباه نكنم جاي سوختگيه؟ درسته؟ راستش دارم كلاساي هلالاحمرو ميگذرونم. ميخوام بدونم. اگرم اجازه بدين يه عكس بگيرم. كه براي گرفتن مدرك آخر ترمم، همچين مستند كار كرده باشم.
راوي: پدربزرگ آهي كشيد. از پنجره خيره شد به درخت توي كوچه. انگار توي يه فضاي ديگه بود. خاطرات داشت يكي يكي براش زنده ميشد. اومد نشست كنار بچهها و ماجرا رو براشون تعريف كرد.
پدربزرگ: راستش بچهها، اين جاي يه خاطره است يه زخم اونم مال سال 60 . اون موقع من معلم يكي از مدارس بودم. دوسال قبل از اين جريان يعني سال 58، شهيد رجايي به عنوان وزير آموزش و پرورش تلاش كرد تا همهي مدارس،دولتي بشن.همينطور انجمن اسلامي معلمان رو راهاندازي كرد. من بارها باهاشون برخورد داشتم و از نزديك ميديدم كه چقدر براي رفاه بچهها و معلمها تلاش ميكنند. چند وقتي ميشد كه مدرسهي ما دچار يه سري مشكل شده بود. همكارم بهم پيشنهاد داد كه چطوره بريم سراغ آقاي رجايي كه حالا ديگه رييس جمهور شده بودن و حتماً با شنيدن حرفامون ما رو كمك ميكردن. خوب يادمه اون روز يكشنبه هشتم شهريور سال 60 بود. با دفتر رياست جمهوري كه تماس گرفتيم گفتن آقاي رجايي رفتن توي جلسهاي كه قراره تو دفتر نخستوزيري تشكيل بشه، شركت كنن. همكارم گفت كه بهترين موقعيت همين الانه. ميشه رفت و از نزديك باهاشون صحبت كرد و راه چاره رو پرسيد. قبول كردم و دوتايي راه افتاديم. اما... رسيديم اونجا. بهمون گفتن كه جلسه آقاي رجايي هنوز تموم نشده. ميتونيم منتظر بمونيم. من و همكارم رفتيم يه گوشه نشستيم. داشتيم باهم صحبت ميكرديم كه چطور مسأله رو به آقاي رجايي بگيم كه يه دفعه. صداي وحشتناكي به گوش رسيد و همه جا رو دود و آتيش پر كرد. تا ساعتها نميدونستم چه خبره تا اينكه شب،توي بيمارستان فهميدم چه اتفاقي افتاده. توي دفتر، بمب گذاشته بودن و متأسفانه آقاي رجايي رييس جمهور و همراه هميشگياش آقاي باهنر كه نخستوزيرش بود. به همراه خيلياي ديگه شهيد شده بودن. از اون واقعه اين دست سوخته و جاش براي من مونده و يه دنيا حسرت...
اميرحسين: بابابزرگ من اصلاً اينارو نميدونستم.
پدربزرگ: خب چون نپرسيده بودي. راستي علي آقا. جواب سوالتو گرفتي؟ حالا اگه فكر ميكني با عكس گرفتن از دست من و نشون دادن اين تحقيق به بقيهي دوستات ميتوني عمق فاجعه رو نشون بدي من حرفي ندارم. فكر ميكني بشه سوزش و درد اين حادثه رو هم توي عكست بياري؟
راوي: علي ديگه چيزي نگفت. حق با پدربزرگ بود. بعضي از سوختگيها رو شايد بشه نشون داد اما دردشون رو هيچوقت نميشه به تصوير كشيد و توضيح داد.
**************
روایت:
بهتره كه در قسمت نريشن صحبتهاي حضرت امام (ره) در مورد شهيد رجايي آورده شود، مثلا:
آقايان رجايي و باهنر، اينطور نبوده است كه رياست در آنها تاثير كرده باشد، آنها در رياست تاثير كرده بودند، يعني آنها رياست را آورده بودند زير چنگ خودشان، رياست، آنها را نبرده بود تحت لواي خودشان، و اين يك درسي است كه انسانها بايد از اينها ياد بگيرند.
شهید محمد علی رجایی، سال 1312 در قزوین بدنیا اومد... ایشون در خانواده ی فقیری متولد شدن و به همین دلیل مجبور بودن از بچگی کار کنند... شهید رجایی با تحمل تمام سختی ها، توانست به تحصیلاتش ادامه بده و در زمان حکومت شاه، به عنوان معلم در مدرسه ها درس می داد.
البته ایشون از همون زمان به فعالیت های سیاسی و مبارزه با شاه می پرداختن و سال ها در زندان های شاه زیر سخت ترین شکنجه ها قرار داشتن. ایشون در سال 1357 از زندان آزاد شد و خیلی زود به صف مخالفین شاه پیوست. تا اینکه چند ماه بعد، انقلاب شکوهمند اسلامی پیروز شد. ایشون بعد از برکنار شدن دولت موقت و در زمان ریاست جمهوری بنی صدر، به عنوان نخست وزیر انتخاب شدن و سعی کردن که یک دولت مکتبی و معتقد به امام و انقلاب تشکیل بدن. اما متاسفانه ، بنی صدر تا جایی که می تونست سعی می کرد در کار ایشون کارشکنی و اخلال ایجاد کنه.
البته خیلی زود چهره ی واقعی بنی صدر مشخص شد و بعد از برکناری اون، انتخابات ریاست جمهوری برگزار شد و شهید رجایی با رای خیلی بالایی به ریاست جمهوری انتخاب شدن.
شهید رجایی در یکی از سخت ترین و بحرانی ترین دوره هایی که کشورمون به خودش دیده، به ریاست جمهوری رسید، چرا که کشور همزمان درگیر جنگ عراق بود و از طرفی هم منافقین کوردل با ترور سران نظام، سعی می کردن جو نا امنی رو در کشور ایجاد کنن.
اما شهید رجایی با اتکا به پشتیبانی مردم و بكاربستن رهنمودهاي حضرت امام با تمام قدرت به کارش ادامه می داد.
شهید رجایی تنها 28 روز رئیس جمهور ایران بود ولی ایشون در همین دوره ی کوتاه نخست وزیری و ریاست جمهوریشون، عملکردی از خودشون به جا گذاشتن که تا ابد می تونه چراغ راه سایر دولتمردان قرار بگیره.
راوي: ماه رمضان بود. همه پاي سفرهي افطار منتظر نشسته بودن كه اذان گفته بشه و روزههاشون رو افطار كنن.
مريم: بابا جون ميشه يه سوالي بپرسم؟
مادر: نه مريم جون. بذار بابا افطارشو بكنه. بعد.
پدر: نه خانوم چيكارش داري؟ بپرس عزيزم.
مريم: روز قدس كي ميشه؟
پدر: چي؟ تو روز قدسُ از كجا شنيدي؟
مريم: از تلويزيون. حالا بگيد. كي ميشه؟
پدر: همين جمعه. آخرين جمعهي ماه مبارك رمضان.
مريم: حالا يه سوال ديگه: مگه قدس تو فلسطين نيست؟
بابا: باريكالله به تو دختر. اين اسمارو هم از تلويزيون شنيدي؟ چرا عزيزم. هست. قدس تو فلسطينه. سوالات تموم شد؟
مريم: نه! خُب حالا اينم بگيد: مگه فلسطين دورتر از ايران نيست؟
پدر بازم درسته. حالا چرا اين سوالارو ميپرسي؟ اگه بهت اَمون بدن تا صُب ميخواي سوال بپرسي! درسته؟
وحيد: باباجون زياد تعجب نكنين اين فسقلي موتورش كه راه بيوفته حالا حالاها تخت گاز ميره. به هيچكس و هيچچيزم كار نداره.
مريم: نخيرم. به بابا ميگما؟! اصلا بابايي ميدونه چيه؟ راستش داداش وحيد ميخواد يه كار خطرناك بكنه.
وحيد: چي؟ چي ميگي فسقلي؟ اون چه كار بديه كه خودمم خبر ندارم؟
مريم: خودم شنيدم. حالا كه بابا اينجاست دروغ نميتوني بگي.
وحيد: چي داري ميگي؟
پدر: ولش كن وحيد ببينم بچه چي ميخواد بگه؟ بگو عزيزم بگو ببينم چي شده؟
مريم: امروز داداش وحيد داشت به مامان ميگفت كه قراره از طرف مدرسهشون روز جمعه بره تظاهرات. بخاطر روز قدس. مامانم گفت شما بياين از شما اجازهشو ميگيره. راس ميگم به خدا. خودم شنيدم. اجازه ندين بابا. وحيد ميره اونوقت سربازا بهش شليك ميكنن كشته ميشه.
(صداي خنده اهالي خونه: بابا و مامان و وحيد)
وحيد: فسقلي باز تو گوش واستادي؟ باز توي كاري كه بهت مربوط نيس دخالت كردي؟ آخه كي گفته من قراره برم كشته بشم.
مريم: خودم ميدونم. تازشم همش دارم تو تلويزيون نگا ميكنم. اون سربازا كه كلاه دارن و از اون لباساي سربازي مثل دايي فرهاد تنشونه. با تفنگاشون شليك ميكنن آدما ميميرن. اصلاً ديدي كه بابا گفت: فلسطين از ايران دورِ. پس چطوري ميخواي بري؟ مدرسهت چي ميشه؟
وحيد: ديدي هنوز كوچولويي. مغزتم اندازهي همينه. نگا كن: همين خرما. كه راحت قورتش ميدي... بعد... ديگه هيچي.
مريم: اِ بابا! نگاش كن.
پدر: وحيد جان اذيتش نكن. اگه ميبيني خواهر كوچيكت چيزي نميدونه راهنماييش كن. نه اينكه مسخرهش كني. مريم جون بابا بذار همه افطار كنيم. بعد همهچيزو خودم بهت توضيح ميدم.
راوي: بعد از افطار، پدر نشست و كل ماجرا رو براي مريم تعريف كرد. وحيد هم از توضيحات باباش اطلاعات زيادي به دست آورد.
پدر: ببينيد بچهها، . ۱۶ مرداد ۱۳۵۸، نیروهای اسرائیلي جنوب لبنان رو بمباران كردن، به دنبال اين واقعه امام خمینی از مسلموناي جهان خواست تا آخرین جمعهٔ ماه مبارك رمضان رو به عنوان «روز قدس» انتخاب کنند. سخن امام اين بود كه: روز قدس روز اسلامِ. حالا هر سال آخرين جمعهي ماه مبارك، مردم براي حمايت از مردم فلسطين تظاهرات ميكنن. البته اين راهپيمايي فقط توي ايران نيست تو همهي كشوراي مسلمون به نفع مردم فلسطين راهپيمايي ميشه.
وحيد: چه جالب. من اينارو نميدونستم. حالا فسقلي ديدي قرار نيست كشته بشم. تازه از ايرانم بيرون نميرم. فقط يه روز كامل از دست تو راحت ميشم. همين. راستي خانوم خبرچين خوب نوكت چيده شدا تا تو باشي ديگه تو كار بزرگترا دخالت نكني.
پدر: وحيد جان چند بار بهت بگم با بچه اينطوري حرف نزن؟! خودتم اندازهي مريم بودي همين اشتباهاتو
ميكردي تازه خيلي هم خوشحال باش. ببين خواهرت انقد دوسِت داره كه نگران بوده نكنه بري و بلايي سرت بياد براي همين قضيه رو به من گفت كه مثلاً جونتو نجات بده.
وحيد: ببخشيد بابا. حق باشماست.
وحيد تصميم گرفت تا از اون به بعد به جاي اينكه خواهرشو اذيت كنه. كمكش كنه تا اگه سوالي داشت به جواب سوالاش برسه نه اينكه اونو به خاطر بياطلاعيش مسخره كنه.
**************
روایت:
سلام بچه ها ... در دو برنامه ی قبلی، سعی کردیم از تاریخچه ی اشغال فلسطین توسط صهیونیست ها و تلاش هایی که مردم این کشور برای آزادی سرزمینشون انجام دادن حرف بزنیم.
حالا، در این قسمت می خوایم کمی هم در مورد موضع گیری های مراجع و روحانیون در مورد مساله فلسطین در ایران حرف بزنیم تا بدونید که هیچوقت روحانیون در کشور ما، حتی در زمان اختناق پهلوی هم که به یکی از حامیان این رژیم تبدیل شده بود، سکوت نکردن و اقدامات مهمی انجام دادن. شاید بشه گفت که اولین موضع گیری و سخنرانی بر ضد صهیونیسم و اسرائیل در ایران، سال 1327 توسط آیت ا... کاشانی اتفاق افتاد و ایشون تونستن با توجه به پشتوانه ی مردمی که داشتن ، اولین تظاهرات مردمی بر ضد اسرائیل رو در ایران سازماندهی کنن.
البته در همون سال آیت ا... سید محمد بهبهانی هم که از مراجع تقلید بزرگ اون زمان بودن، نامه ای رو خطاب به پاپ اعظم یعنی رهبر مسیحیان جهان فرستادن که در اون نسبت به کشتار بی رحمانه ی فلسطینی ها توسط صهیونیست ها اعلام نگرانی کرده بودن و همچنین نسبت به جنایت های اتفاق افتاده ، ابراز انزجار کردن و البته نویسنده اون نامه کسی نبود به جز خود حضرت امام خمینی.
می شه گفت حضرت امام، با احساس مسئولیتی که در قبال جهان اسلام داشتن، بعد از رحلت آیت ا... کاشانی، پرچمدار مبارزه با صهیونیزم شدن.
حضرت امام با هوشمندی و هوشیاری تاثیرات مهمی در مبارزه ی جهانی با صهیونیزم داشتن. در واقع ایشون در قدم اول سعی کردن که مساله ی مبارزه با اسرائیبل رو دینی و اسلامی کنن، چرا که تا پیش از اون، مساله ی فلسطین به شکل یک مساله ی قومی و عربی مطرح می شد، همچنین ایشون راهکارهای عملی پیشنهاد می دادن تا کسانی رو تنها با نوشتن مقاله و شعار دادن، مبارزه می کردن آگاه کنن که مساله ی فلسطین مهمترین مساله ی معاصر جهان اسلامه و بنابراین هویت دینی و اسلامی به مبارزات مردم فلسطین بخشیدن.
ایشون بدون اینکه تقصیر رو به گردن آمریکا یا ابرقدرت های دیگه بندازه، عدم وحدت مسلمین رو مهمترین علت قضیه ی فلسطین بیان می کردن و در مقابل مهمترین سلاح رو وحدت مسلمین معرفی می کردن.
این روشنگری ها در پیش از انقلاب توسط سایر روحانیون هم دنبال می شد، به طوری که یکی از آتشین ترین و تکاندهنده ترین این موضع گیری ها توسط شهید مطهری در سال 1349 اتفاق افتاد که در رابطه با مسئله فلسطین گفتند: " وا... قضیه ای که دل پیامبر اکرم را خون کرده است این قضیه ی فلسطین است ... اگر حسین بن علی بود می گفت : اگر می خواهی برای من عزاداری کنی! برای من سینه و زنجیر بزنی شعار امروز تو باید فلسطین باشد..."
این موضع گیری ها تا پیروزی انقالب اسلامی ادامه داشت تا زمانی که در 16 مرداد 1358، حضرت امام پس از بمباران جنوب لبنان توسط اسرائیلی ها از مسلمانان جهان خواست تا اخرین جمعه ی ماه رمضان رو به عنوان روز قدس انتخاب کنن و همچنین مراسن حج رو به آیین برائت مشرکین واقعی و ابراز انزجار آمریکا و اسرائیل مزین کردن.
شاید بشه گفت، روز قدس یکی از مهمترین یادگارهائیه که امام خمینی از خودشون به جا گذاشتند و تاثیرات این نامگذاری بعد از سالها هنوز هم ادامه داره.
راوي: عصر بود. آفتاب، حالا، ملايمتر ميتابيد و هوا خنكتر شده بود. بچهها زير
سايهي درخت زيتون بزرگ بالاي تپه نشسته بودن و منتظر يكي از دوستاشون بودن. هر روز عصر، پاي همين درخت قرار ميذاشتن. بعد به دو گروه 7 نفري تقسيم ميشدن و با تفنگاي چوبي و پلاستيكيشون به طرف هم شليك ميكردن و بازي ميكردن.
پسر(1): بچهها نگا كنيد. بالاخره آقا تشريف آوردن.
پسر (2): آره. چه عجب!
صابر: سلام بچهها.
همهي بچهها: سلام.
صابر: ببخشيد دير كردم. ببينيد شايد از امروز ديگه نتونم بيام باهاتون بازي كنم.
پسر(1): چرا؟
صابر: آخه. ... نميتونم بگم.
پسر (2): خودتو لوس نكن بگو ديگه.
صابر: ميگم. ولي همهتون دستاتونو بذارين رو هم. قسم بخورين به كسي چيزي
نميگين. اين درخت زيتونم شاهد ماست. هركي خيانت كنه. ديگه براي هميشه بايد قيد دوستاشو بزنه.
راوي: بچهها دستاشونو گذاشتن روي هم و قول دادن كه بعد از شنيدن حرفاي صابر به كسي چيزي نگن.
صابر: خب حالا با خيال راحت بهتون ميگم. من عضو سازمان آزادي بخش فلسطين شدم. از امروز ديگه من يه سربازم. ميخوام براي آزادي فلسطين بجنگم.
پسر (2): چي ميگي صابر؟ چطوري عضو شدي؟ بچه جون اين كار خطر داره. اصلاً ميفهمي چي ميگي؟
صابر: بله. ميفهمم. چيه؟ ميگيد همينجوري بشينم ببينم كشورمو دارن غارت ميكنن؟ تا حالا چند نفر از دوستامون مجبور شدن از اينجا برن و آواره بشن؟ بس نيس؟ ببينم اصلاً تا كي ميخواين اين بازي مسخره رو بكنين. هر روز عصر مياين بالاي اين تپه جمع ميشين و بعد با اسلحههاي چوبي و پلاستيكي با هم ميجنگين! كه چي بشه آخه؟.
پسر (1): تند نرو. تند نرو. مثل اينكه تا همين ديروز خودتم همين بازي رو ميكرديا. حالا چي شده تا عضو يه جناح شدي دوستات شدن ترسو و تو آقاي قهرمان؟
صابر: معذرت ميخوام منظورم توهين نبود. ببينيد، برادر بزرگم و دوستاش عضو اين سازمان شدن. هدف اين سازمانم اينه كه براي نجات كشور هر كاري از دستش بر بياد انجام بده. اصلاً اصلاً ميگم چطوره شما هم بياين عضو بشين. من با داداشم صحبت ميكنم هرچي تعدامون بيشتر بشه. بهترهها.
پسر(2): چي ميگي صابر؟ ما رو كه راه نميدن. ما بچهايم. تازه تو فكر كردي جنگيدن با اسرائيل مثل همين اسلحههاي پلاستيكي و چوبيه كه تير بهت بزنن يه ساعت ديگهاش بلند شي صاف صاف راه بري؟ نه جونم! اونا گلولههاش واقعيه به هركس بخوره. نفسش همونجا براي هميشه قطع ميشه.
صابر: خودم همهي اينارو ميدونم. اما بچهها بياين يه كم مرد باشين. حالا لازم نيست حتما ما بريم بجنگيم. اگرم بخوايم افراد سازمان نميذارن. به قول داداشم ما تازه بايد آموزش ببينيم اما ميتونيم تو كاراشون كمكشون كنيم. مثلاً بردن پيغام افراد سازمان به هم يا.. يا.. چه ميدونم حمل مهمات! بالاخره از نشستن و هيچ كاري نكردن كه بهتره.
راوي: بچهها رفتن تو فكر. بعد از اينكه صابر كلي باهاشون حرف زد و دليل آورد. اونا راضي شدن كه عضو سازمان بشن. اما يكي از بچهها دو دل بود.
پسر (1): عيب نداره. تو اگرم عضو نشدي مشكلي نيست. آخه تو كه عرب نيستي. تو مسيحي هستي. كسي تو رو مواخذه نميكنه.
صابر: اين چه حرفيه ميزني يوسف؟ از همين حالا بذار يه شرط سازمان رو بگم. اساس جمع شدن همهي ما كنار هم و تلاش براي نجات فلسطين. عرب بودن نيست. اتحادِ. حالا از هر نژادي كه ميخواد باشه. اگه تا حالا توي مبارزاتمون شكست خورديم فقط براي اين بود كه مثل تو فكر كرديم. اينكه بيتالمقدس مالِ عرباس. اما نه فلسطين مال همهي اوناييه كه توش زندگي كردن و از اول خونهشون اينجا بوده. مسيحي. مسلمون. يهودي. عرب. غير عرب.
راوي: بچهها، ديگه چيزي نگفتن. حرفاي صابر همهي اونارو تكون داده بود. شب تو خونهي صابر جمع شدن و يكي يكي عضو سازمان شدن تا براي نجات سرزمينشون تلاش كنن. چند وقت گذشت. متأسفانه. صابر تو يكي از مأموريتايي كه رفته بود تا خبري رو به يكي از اعضاي سازمان برسونه دستگير شد. اين خبر بين دوستاش پخش شد و همه ناراحت شدن. عصر همون روز همهي بچهها زير همون درخت زيتون بالاي تپه جمع شده بودن و داشتن از صابر ميگفتن و ناراحت بودن.
پسر (1): بچهها اونجا رو نگاه كنيد. اون ژوزف نيست؟
ژوزف: سلام بچهها.
همه: سلام.
پسر (1): چي شده ژوزف چند وقت بود ازت خبر نداشتيم. هيچ ميدوني صابر؟
ژوزف: هيچي نگو. ميدونم. ببينم بچهها سازمانتون عضو جديد نميخواد؟
پسر(1): چي؟
ژوزف: مگه حرف صابر يادتون نيست؟ فلسطين مالِ همهي اوناييه كه توش خونه دارن. شايد يه كمي دير بهتون رسيده باشم. اما مهم اينه كه اومدم. جاي صابر نبايد هيچوقت خالي بشه.
راوي: بچهها همه با خوشحالي ژوزف رو بغل كردن. اتفاق جديدي داشت ميوفتاد. همه با هم براي يك هدف!. بدون در نظر گرفتن مذهب و نژاد. تنها هدف مهم بود.
**************
روایت:
بعد از برملا شدن توطئه ی انگلیسی برای غصب سرزمین فلسطین و ایجاد کشوری یهودی، فلسطینی ها و دولت های عربی تلاش هایی کردن تا این رژیم غاصب و اشغالگر رو از بین ببرن، ولی متاسفانه در اغلب اونها بخاطر سادگی، عدم هماهنگی و نداشتن رهبری واحد و البته حیله گری انگلیسی ها و سایر حکومت های همدستش موفق نشدند.
یکی از مهمترین اونها که معروف به جنگ شش روزه اس، در سال1967 میلادی یا 1346 شمسی اتفاق افتاد. در این سال جمال عبد الناصر رئیس جمهور وقت مصر، سوریه رو از احتمال حمله ی صهیونیست ها اگاه کرد و ارتش های مصر، سوریه ، اردن، عراق و کویت به حالت آماده باش دراومدن و جنگ از طرف صهیونیست ها آغاز شد. مصر و سوریه، اعلام همبستگی کردن و با حمله به مرزهای رژیم صهیونیستی در مدت کوتاهی تونستن پیروزی های چشم گیری به دست بیارن.
انگلیسی های مکار، باز هم به حربه ی مذاکره روی آوردن و از اعراب یک هفته وقت خواستن تا مذاکره کنن، غافل از اینکه اونها می خوان در این فرصت ارتش رژیم صهیونیستی رو تجهیز کنن و البته همینطور هم شد و بعد از یک هفته رژیم صهیونیستی تمام اعراب رو با نامردی شکست داد و این بار کرانه ی باختری رود اردن، صحرا ی سینای مصر و بلندی های جولان سوریه رو هم اشغال کرد.
چند سال بعد هم در سال 1973، انور سادات رئیس جمهور مصر و حافظ اسد، تصمیم گرفتند حمله ی غافلگیرانه ای به رژیم صهیونیستی بکنن و البته در همون ساعات اولیه ی جنگ، رژیم صهیونیستی شکست سختی خورد و اعراب تونستن مناطق اشغالی رو پس بگیرن ولی اینبار امریکا به کمک رژیم صهیونیستی اومد و با ایجاد یک پل هوایی و کمک های بسیار زیاد نظامی این رژیم رو از مرگ حتمی نجات داد و رژیم صهیونیستی تونست اتفاقا اینبار بخش های بیشتری رو هم اشغال کنه!
و سر انجام با یک قرارداد صلح، جنگ تموم شد و یک سال بعد هم یعنی سال 1974 سازمان ملل، سازمان آزاذیبخش فلسطین رو به عنوان تنها نماینده ی فلسطین به رسمیت شناخت.
این قرارداد صلح، پله ای شد برای سایر قرادادهای ننگین مصر و رژیم صهیونیستی ، تا اینکه در نهایت در سال 1978، قراداد ننگین کمپ دیوید، بین انور سادات رئیس جمهور مصر و مناخیم بگین، نخست وزیر رژیم صهیونیستی و جیمی کارتر رئیس جمهور امریکا امضا شد و مصر، رژیم غاصب رژیم صهیونیستی رو به رسمیت شناخت.
این قرارداد شکاف سختی بین اعراب بوجود آورد و فضای یاس و نا امیدی زیادی رو بوجود آورد، اما در همین زمان انقلاب اسلامی ایران هم بوقوع پیوست و با سرنگونی حامی بزرگ رژیم صهیونیستی یعنی محمدرضا پهلوی، با رهبری امام خمینی، روح تازه ای به جان مبارزات دمیده شد.
راوي: همه دور هم جمع شده بودند و داشتند بحث ميكردند. با ورود سرهنگ نگاها خيره موند. همه ايستادند. سلام نظامي دادند و دور تا دور ميز نشستند.
سرهنگ: خب من منتظر شنيدنم. ببينم تونستيد كاري بكنيد؟
فرماندهي اول: بله قربان. من امروز موفقيت بزرگي داشتم. خوشبختانه سربازان تحت امر من موفق شدن به يك كاميون كه به سمت كرانه ميرفت حمله كنن. هم بارهاشون توقيف شد. هم دو نفر سرنشينش كشته شدن.
سرهنگ: خاك تو سرت! به اين ميگي موفقيت؟! توقيف بار يه كاميون و كشتن فقط دو نفر؟ همچين گردنتو راست كردي فكر كردم الان ميگي 2000 نفر از اون جونورا رو فرستادي جهنم. برو بيرون. همين حالا. واي به حالت اگه تا عصر وضعيتت بهتر نشده باشه.
سرهنگ: تو بگو فرمانده سَميل! تو كه حتماً با دست پر اومدي؟ مگه نه؟ اَه كه اون اولي حالمو بد كرد. دلم ميخواهد حداقل تو خبراي خوب داشته باشي.
فرمانده (2): راستش قربان! من هنوز كار زيادي انجام ندادم. اما...
سرهنگ: چي؟ چطور جرأت ميكني جلوي من بايستي و بگي كار زيادي انجام ندادي. برو..
فرماندهي (2): اجازه بدين قربان. سربازان نفوذي من تونستن يه پايگاهشونو شناسايي كنن. اونجا پر از ادوات جنگيه و حدوداً سي الي 40 نفر چريك فدايي فلسطين! داريم آماده ميشيم براي يه عمليات و حمله به اونجا.
سرهنگ: اوه خوبه. اين خبر يه كم خوبه. حالا كي حمله رو شروع ميكنيد؟
فرمانده (2): درست دم اذان صبح. ميدونيد كه اونا به اصول مذهبيشون پايبندن. همينكه مشغول نماز بشن، بهشون حمله ميكنيم.
سرهنگ: هر چقدر نيرو لازم داري بگو. دستور ميدم همه سريعاً براي كمك بيان.
فرماندهي (2): نيازي نيست قربان. با 200 نفر سرباز. 4 تا تانك. 6 تا توپ جنگي داريم آماده ميشيم براي رفتن.
سرهنگ: اي ديوانه! ميگم شما هيچي حاليتون نيست. باز باورتون نميشه! هر كدوم از اون آشغالا به اندازهي 10 نفر ميجنگن پس براي 40 نفرشون، 400 نفر احتياج داري شايدم بيشتر!. 4000 نفر!. با 20 تا تانك و توپ! ميخوام هيچي ازشون باقي نمونه. جنازههاشونم تيكه تيكه ميكني اين نمك به حروما حتي مردهشونم جون داره و ممكنه بلند شه اسلحه بگيره بايد همهشونو شقه شقه كنيد تا مطمئن بشيم كه ديگه كاري از دستشون بر نمياد.
راوي: بقيه هم گزارشات خودشونو دادن. بعضي از اونا سرهنگ رو خوشحال كرد و بعضياشونم ناراحت. چون هنوز فرماندها به اون حدي كه سرهنگ دلش ميخواست آدم نكشته بودن. روز بعد دوباره فرماندها جمع شدن تا گزارش كارهاشونو بدن و از موفقيتهاشون بگن اينكه كدوم يكي از اونها ميتونست مدال افتخارو به سينه بزنه به خاطر كشتار بيشتر مردم بيدفاع.
فرماندهي (1): قربان! امروز خبر خوبي براتون دارم. صبح سربازاي من به يه مدرسه حمله كردن. 37 تا شاگرد و معلمو درجا كشتن. اين خبر خوشحالتون ميكنه؟ ديگه از دستم ناراحت نيستيد؟ فكر ميكنم نسبت به ديروز پيشرفت كردم درسته؟
سرهنگ: ها ها ها. باريكالله. از كشتن بچهها بيشتر از آدم بزرگا خوشم مياد چون اونارو با نفرت بزرگ ميكنن. تازه اين كثافتا وقتي بزرگ ميشن هركدومشون 4 نفر عين خودشونو تحويل اين دنيا ميدن و كار مارو سختتر ميكنن. اما هنوز كمه. اگه همينطور ادامه بدي اونوقت شايد بتوني به اون جايگاه قبليت پيشم برگردي.
فرماندهي (1): قربان يه خبر ديگه هم دارم. متوجه شدم كه امشب يه عروسي تو همين روستاي مجاور برگزار ميشه و قراره آدماي زيادي از دو تا روستاي ديگه هم بيان. نظرتون چيه؟
سرهنگ: آفرين! نه خوشم اومد! تازه داري ياد ميگيري چطور خواستههاي منو فراهم كني. همين الان دستور تجهيز نيرو رو صادر ميكنم. شبونه از زمين و هوا به اونجا حمله ميكنيد و به بزرگ و كوچيكم رحم نميكنيد. يه كار ديگه هم انجام بدين. ورودي و خروجي روستا رو ببنديد. وقتي عمليات تموم شد. اونجا رو به آتيش بكشيد تا اگر احياناً كسي تونسته جون سالم به در ببره زنده زنده توي آتيش جزغاله بشه. آخ كه بوي پوست سوخته منو مست ميكنه!!!!!
راوي: سرهنگ ديگه به گزارش بقيه گوش نداد. وقت كم بود بايد هرچه زودتر براي حمله آماده ميشد. همهي فرماندهان رفتن تا مجهز بشن. عروسي در پيش بود. براي حمله به روستا و به آتش كشيدن اونجا نبايد وقتو تلف ميكرد.
**************
روایت:
بعد از جنگ جهانی اول نیروهای انگلیسی در سال 1917 بیت المقدس رو اشغال کردن و تا پاییز سال 1918 تونستن همه ی نیروهای عثمانی در فلسطین رو وادار به تسلیم کنن و در واقع فلسطین رو به اشغال خودشون دربیارن. بعد ار مدتی هم انگلیسی ها یک حکومت نظامی در فلسطین ایجاد کردند و سرزمین عرب نشین عثمانی بین دولت های انگلیس و فرانسه تقسیم شد.
در سال 1919 بود که فلسطین تحت الحمایه ی انگلیس شد و البته انگلیس اداره ی حکومت رو به هم دست گرفت. البته مردم منطقه به این مساله اعتراض کردند و یک سال جنگ و خونریزی بین اعراب و انگلیسی ها ادامه پیدا کرد تا اینکه انگلیس در سال 192 اعلام کرد که حکومت نظامی تموم شده و حکومت عادی تشکیل می ده و البته اداره ی این حکومت رو به عهده ی یک یهودی گذاشت!
این مرد مالیات ها رو زیاد کرد و وسایل و ابزار کشاورزی رو به انحصار حکومت درآورد و به بهانه ی مقروض بودن فلسطینی ها زمین هاشون رو از دستشون می گرفت و به یهودی ها منتقل می کرد و البته سیل مهاجرت یهودیها با حمایت انگلیس آغاز شد.
بعد از این اتفاقات تمام امتیازات آب و برق و معادن در اختیار یهودیها قرار می گرفت و حرکت های اعتراضی اعراب و فلسطینی توسط انگلیسی ها و صهیونیست ها به شدت سرکوب می شد.
در اوایل دهه ی 1930، در حالیکه در المان هیتلر روی کار اومده بود و یهودیها رو اخراج می کرد، مهاجرت اونها به فلسطین زیادتر شد و جمعیتشون به ناگهان حدود 40 درصد افزایش پیدا کرد، از طرفی هم آزانس یهود برای خودش یک حکومت در دل حکومت فلسطین ایجاد کرد و البته اونها هر چه بیشتر زمین های فلسطین رو از دستشون در می آوردن.
مردم فلسطین، خشم و اعتراض خودشون رو به انگلیسی ها نشون می دادن ، اما همزمان جنگ جهانی دوم شروع شده بود و صهیونیست ها هر کاری دلشون می خواست میکردن.
در سال 1947 و بعد از جنگ جهانی دوم، دولت انگلیس از سازمان ملل خواست تا برای فلسطین چاره اندیشی کنه و سازمان ملل هم رای به تقسیم فلسطین داد که با اعتراض اعراب مواجه شد.
انگلستان اعلام کرد که یک سال بعد فلسطین رو تخلیه می کنه، اما جالبه که تمام تجهیزلت نظامیش رو برای صهیونیست ها باقی می گذاشت و از طرفی هم فلسطینی ها رو به شدت کنترل و سر کوب می کرد تا نتونن اسلحه به دست بیارن.
در همین زمان صهیونیست ها، به فلسطینی ها حمله و اونها رو قتل عام می کردن و وقتی کشورهای عربی خواستن که از اونها دفاع کنن، انگلیسی ها تهدید کردن که با اونها مقابله خواهند کرد.
به این ترتیب انگلیس فلسطین رو تخلیه می کرد و مناطق فلسطینی رو در اختیار صهیونیست ها می گذاشت و البته در نتیجه ی اون خیلی از فلسطینی ها آواره شدند و به لبنان و سوریه و مصر و اردن پناه بردن و اعراب هم به خیال خودشون، منتظر بودن تا انگلیس فلسطین رو تخلیه کنه تا اونها بتونن با یهودیها مقابله کنن.
بعد از تخلیه ی فلسطین توسط انگلیسی ها بلافاصله دولت جعلی و نحس اسرائیل اعلام موجودیت کرد و جالبه که چند دقیقه بعد آمریکا و شوروی، این رژیم رو به رسمیت شناختند.
یکسال بعد هم سازمان ملل در اقدامی خائنانه این رژیم رو به عضویت قبول کرد و همون روزکه سازمان ملل اینکارو کرد، چهار کشور مصر، اردن، عراق و لبنان به این دولت نو ظهور اعلام جنگ دادند! و خیلی زود تونستند بخش های زیادی از فلسطین رو تحت کنترل بگیرن و شورای امنیت که ادامه ی جنگ رو به ضرر صهیونیست ها می دید، خواستار آتش بس شد و رژیم صهیونیستی با استفاده از این آتش بس با کمک آمریکا تونست خودشو تجهیز کنه و سه ماه بعد جنگ رو شروع کرد و اعراب هم که فرماندهی واحدی نداشتند، با میانجیگری سازمان ملل نتونستند کاری از پیش ببرن، رژیم اشغالگر قدس هم با حمله به روستاها و شهرهای فلسطینی اونها رو تخریب کرد و میلیونها نفر از فلسطینی ها رو آواره کرد.
متن قصه:
يه دوچرخهي كهنه داشت. هر روز صبح زود ميرفت ميدون جنوب شهر چند تكه قالب يخ ميگرفت و ميذاشتشون توي جعبهاي كه پشت دوچرخهاش با طناب بسته بود. بعد ميرفت سمت شمال شهر تا اونارو به مغازهدارا بده و پول بگيره از پولي كه اينطوري گيرش ميومد هم خرج مدرسهي خودشو در مياورد هم يه كمك خرج براي خانوادهاش بود. اما انگار يه چند روز بود كه اوضاع كوچه و خيابون به هم ريخته بود.
مادر: عباس ننه جون. ميري بالا مراقب باش. دم صبي از رمضون نونوا شنيدم قراره خيابونا شلوغ شه بخاطر طرفداري از مصدق.
عباس: نگران نباش ننه. با من كه كاري ندارن من نه سر پيازم نه ته پياز.
مادر: باشه ننه آتيش كه گُر بگيره همه رو باهم ميسوزونه. خشكُ تر. به خصوص كه شنيدم خونهي آقاي مصدق همون بالا بالاهاس. همونجا كه تو ميري.
عباس. آره ننه. اتفاقاً يه مغازه همون نزديكاي خونهي آقاي نخست وزيره. مغازهدارش، مش كرم. آدم مهربونيه. خيلي چيزا تا حالا راجع به دولت و مصدق و سياست بهم گفته كه اصلا تو مدرسه اينارو بهمون نميگن.
مادر: واي ننه خاك به سرم. يه وقت خودتو قاطي اين جريانات نكني كه آخر و عاقبت ندارهها!
عباس: نگران نباش ننه. من فقط ميخوام اطلاعاتم زياد شه همين. دنبال يه لقمه نون براي خودم و شمام پي دردسرم نميگردم.
اون روز 26 مرداد بود. از وقتي اومده بود بيرون احساس كرد خيابون وضع عادي نداره. به زحمت رسيد مغازهي مش كرم
عباس: سلام مشتي.
مش كرم: سلام عباس جون فكر كردم امروز نمياي
عباس: چرا؟
مش كرم: به خاطر اوضاع شلوغي. ببين پسر جون ميگم بهتره يه چند روز نياي.
عباس: نه مشتي نميشه. به پولش احتياج دارم. حالا چي شده؟
مش كرم: مگه نميدوني؟ خبرا رو نشنيدي؟
عباس: نه مشتي از كجا بشنوم؟ صب تا شب كه پي كارم. تازه خونهمونم كه راديو نداريم. سياهي شب ميرسم خونه غذا خورده نخورده كنار سفره ولو شدم تا فردا صب.
مش كرم: يادته از دكتر مصدق برات يه چيزايي تعريف كردم؟ گويا خواستن عليهاش كودتا كنن اما چند تا از افرادش كه توي جاهاي مختلف نفوذ داشتن ازكودتا باخبر شدن و اونو خنثي كردن. ميگن پاي انگليس و آمريكا تو كاره. تازه شاه مملكتم شبونه با هواپيماي اختصاصي فرار كرده حالا مملكت بيشاهِ.
عباس: راس ميگي؟ ميگم چرا خيابونا ريخته به هم؟ چه اتفاقايي بيخ گوشمون افتاده كه خبر نداشتيم. ولي به قول معروف به ما چه؟ مگه وقتي شاهش بود چه گلي به سرمون زد كه حالا با رفتنش بخوايم غصه بخوريم؟
مش كرم: چي بگم والله. از من ميشنوفي اين چند روز كارو تعطيل كن.
اما اون دوباره فرداش راه افتاد و با يه بسمالله كارشو شروع كرد. تا فردای روز بعدهم اوضاع ريخته بود به هم. توي خيابونا تظاهرات بود. هر گوشه مردم عكس شاهُ پاره ميكردن يا اينكه مجسمههاشو توي ميدونا پايين ميكشيدن. اما 28 مرداد يه روز ديگه اي بود انگار. حالا ديگه مردم عادي و كسبه و دانشگاهيا تو خيابون نبودن. يه عده اراذل و اوباش و قداره كش توي خيابونا ريخته بودن هرچي سر راهشون بودن با چوب و سنگ خراب ميكردن. شيشهي ماشينا رو خرد ميكردن و شعارهايي به نفع شاه سر ميدادن و نيروهاي دولتي هم هيچ تلاشي براي عقب زدن اونا نميكردن.
بعد از سه ساعت به زحمت خودشو رسوند به مغازهي مش كرم. چيزي كه ميديد باور نميكرد. مغازه ريخته بود به هم. خودِ مش كرمم يه گوشه با سر شكسته و لباس خوني نشسته بود.
عباس: مش كرم چي شده؟ حالتون خوبه؟
مش كرم: هيچي بابا ! خوبم. كمكم كن بلند شم. بايد از اينجا بريم.
عباس: آخه چي شده؟
مش كرم: هيچي فقط همين قدر ميدونم كه دستهي اراذل و اوباش ريختن خونهي مصدق و با چوب و تفنگ و چاقو و هرچي بود غارتش كردن. مغازهي من و خودمم از اين وحشيگري بينصيب نموند.
عباس: اي واي خود آقاي مصدقم چيزيش شده؟ آخه چرا اينجوري شد؟
مش كرم: نميدونم. حال ندارم. كمكم كن برسم خونه.
زير بغل مش كرم رو گرفت و به زحمت از اونجا دور شد. اما توي ذهنش هزار تا سوال بود. چطور شد كه يه عده عليه هم وطن خودشون قيام كردن ؟ چي شد كه تا ديروز همه ميگفتن مرگ بر شاه ولي امروز عكس شاهُ پخش ميكردن؟ چي شد كه تا ديروز از مصدق حمايت ميكردن اما امروز ريخته بودن خونهاش؟ هزارتا سوال بيجواب توي ذهنش بود و با همين سوالا از اونجا دور شد.....
***************************
متن روایت:
امروز سالگرد کودتای 28 مرداد سال 1332، کودتایی بود کعه باعث از بین رفتن تلاش های مردمی بود که با راهنمایی های آیت ا... کاشانی پشت دکتر مصدق، نخست وزیر وقت ایستادند تا به اون کمک کنند تا در قدم اول صنعت نفت ایران رو ملی کنه و در قدم های بعدی بتونه استقلال کشورمون رو به دست بیاره و ایران عزیزمون رو از سال ها استعمار نجات بده.
اما انگلیسی ها که تحمل کوتاه شدن دستشون از ثروت های ملی ما بخصوص نفت رو نداشتند، شروع به طراحی نقشه های مختلفی برای تاراج دوباره ی ذخایر ملی ما کردند.
انگلیسی ها اول به فکر حمله ی نظامی افتادن، ولی از ترس اینکه پای روسیه هم به ماجرا باز بشه، به فکر کودتا افتادن.
اونا برای این منظورشون اول نیاز داشتن که آمریکا رو که تازه می خواست به جمع کشورهای استعمار گر اضافه بشه، متقاعد کنند و بعد از اون یک سری افراد خائن که تحت نفوذشون داشتند برای کودتا و همینطور سازماندهی مردم در کوچه و خیابون استفاده کنند. پس سعی کردند که با خطرناک نشون دادن وضع ایران و ادامه ی حکومت مصدق، آمریکا رو بترسونن و نیتشون رو از استعمار ایران مخفی کنند. البته آمریکا اول زیر بار نمی رفت، اما وقتی انگلیس سر کیسه رو شل کرد و سهم 40 درصدی از نفت ایران رو پیشنهاد کرد، اونها هم به جمع حامیان کودتا پیوستن.
پس انگلیسی ها کودتا رو با استفاده از دو نیروی مجزا طراحی کردند.
گروه اول: افسران عالی رتبه ی پلیس، چند نماینده ی مجلس، عده ای از روزنامه نگاران و تعدادی از اراذل و اوباش و گروه دوم هم عده ای از روسای قبایل جنوب که با شروع عملیات گروه اول، اونها هم در مراکز شهرهای بزرگ جنوب قدرت نمایی کنن.
برنامه ی کودتا با شاه هماهنگ شد و قرار بود که این کودتا 25 مرداد ماه سال 1332 انجام بشه و شاه حکم برکناری مصدق و حکم نخست وزیری زاهدی رو امضاء کرد ولی پیش از انجام این کودتا، وزیر دفاع دولت مصدق از ماجرا مطلع شد وشاه در حالیکه حتی جوراب به پا نداشت از کشور فرار کرد.
اما صبح روز 28 مرداد، در حالیکه گروه هایی از جاهل ها و اراذل و اوباش که از قبل توسط انگلیسی ها خریده شده بودند توی خیابونها تظاهرات کردند، گروه هایی از طرفدارهای زاهدی در ارتش به خونه ی مصدق رفتند و اونجا رو آتیش زدند و تا بعد از ظهر اون روز تموم ساختمونای دولتی رو در اختیار گرفتند و از رادیو اعلام کردن که دولت مصدق سقوط کرده و زاهدی نخست وزیر شده و حالا شاه می تونه به ایران برگرده.
این بود سرنوشت ملی شدن نفت ایران که بعد از مصدق تا زمان سرنگونی رژیم پهلوی در بهمن سال 57، فقط اسمش ملی بود و با قراردادی به اسم قرارداد کنسرسیوم، بین آمریکا و انگلیس تقسیم شد.
البته یکی از بهترین تفسیرهایی که در مورد این کودتا شده رو حضرت امام خمینی فرمودند که" محمد رضا رفت و رضا شاه بازگشت"، یعنی محمد رضا پهلوی با دست خالی از ایران فرار کرد ولی بعد از کودتا، با اتکا به اربابان آمریکایی و انگلیسی خودش به شکل یک دیکتاتور دراومد و راه پدرظالمش رو ادامه داد.
*************************************************************
قسمت دوم
متن قصه:
راوي: تابستون بود. جاشو توي پشتبوم پهن كرده بود و داشت به ستارهها نگاه ميكرد. نميدونست چرا خوابش
نميبره. به زور چشاشو بست. تازه داشت دلش گرم ميشد كه در خونه به صدا در اومد.
پدر: كيه؟ چه خبره بابا جون؟ مگه سر آوردي؟ دارم ميام. دندون به جيگر بگير.
راوي: چند لحظهي بعد فهميد كه كسي اومده دنبال بابش و اون حتماً بايد بره.
مادر: حالا حتماً بايد بري؟
پدر: آره زن. نميبيني دنبالم فرستادن؟ ماموره شاهه! الكي كه نيس؟
مادر: خب يكي ديگه رو به جات ببرن. نميشه؟
پدر: هيچ ميفهمي چي داري ميگي؟ يه عمره از اين راه نون خورديم حالا چطور ميتونم بگم نه! سرم بالاي داره! ميفهمي؟
مادر: خب بگو مريضي. بگو من بايد برم بيمارستان عمل دارم. اصلاً چه ميدونم يه بهونهاي جور كن ديگه.
پدر: نميشه زن. تو عقلت به اين چيزا قد نميده. منو بگو اصلاً چرا واستادم دارم با تو جروبحث ميكنم. من رفتم. براتون پول گذاشتم به قد كافي. رفتنم با خداس. اومدنمم با خودشه. مواظب خودتون باشيد. به بچهها چيزي نگو. اگه شد براتون كاغذ ميفرستم ازم بيخبر نباشيد.
نميدونست چه خبره؟ فقط فهميد كه مامور شاه شبونه اومد دنبال باباشو اونم به دستور شاه رفته. حالا كجا؟ معلوم نيست. فردا كم و بيش از قضيه مطلع شد. اما با دونستن قضيه دل نگرانيشم بيشتر شده بود. به خاطر يه سري مسائلي كه اون ازشون سر در نميآورد، شاه به همراه خانوادهاش رفته بود كلاردشت چند روز بعد هم شنيد كه شاه و خانوادهاش شبونه به سمت فرودگاه بغداد پرواز كردن. حتماً بابا هم رفته بود آخه بابا آشپز دربار بود.
پسر: مامان امروز از راديو شنيدم كه شاه از ايران فرار كرده. بابا هم باهاشون رفته نه؟
مادر: چه ميدونم. ببين اكبر جون يه وقت به دوستات از اين قضيه چيزي نگيا؟
پسر: چرا؟
مادر: مگه عقلتو از دست دادي بچه؟ كافيه يه كلمه به دوستات بگي اونام به بابا و ماماناشون بگن. هيچي ديگه از فردا تو اين محله هيشكي برامون تره هم خورد نميكنه شايد اثاثمونم بريزن بيرون.
پسر: آخه چرا؟ مگه ما چه گناهي كرديم؟
مادر: اي واي از دست تو بچه. ما كاري نكرديم اما مردم عقلشون به چشمشونه. نه كه حالا شاه از مملكت رفته. هر كي به هر كي شده. يه وقت كافيه بگي باباتم با شاه رفته هيچي ديگه ميگن چون ما وصل به شاهيم، بايد جل و پلاسمونو جمع كنيم بريم. مثل شاه و خانوادهاش.
پسر: اما همسايهها كه ميدونن بابا تو دربار آشپزي ميكنه. الانم كه بابا نيس حتماً فهميدن كه بابا با خانوادهي شاه رفته.
مادر: نخير. نفهميدن و نميفهمن. چون من به تموم درو همسايه گفتم كه يكي از قوم و خويشاي بابا توي ده مريض شده خواسته وصيت كنه. كسي جز بابات امين نبوده رفته كه بالا سرش باشه و وصيتشو به سرانجام برسونه.
از وقتي بابا رفته بود. خونه سوت و كور بود اما برعكس توي خيابون غوغا بود. روز اول بعد از رفتن شاه وقتي مردم ريختن تو خيابونا و عكس شاه رو پاره كردن و مجسمهي شاه و پدرش رو توي ميادين شهر پايين كشيدن تازه به حرفاي مادرش پي برد كه چرا نبايد ميگفت بابا رفته. خيلي نگران باباش بود. يعني ممكن بود تا آخر عمرش ديگه بابا رو نبينه؟ اما روز سوم اوضاع طور ديگهاي بود. يه عده چاقو كش و قداره بند ريخته بودن توي خيابون. به زور عكس شاهو به درمغازهها ميچسبوندن و به نفع شاه شعار ميدادن. نيمههاي شب، روي پشت بوم خوابيده بود كه صدايي شنيد. سراسيمه اومد پايين. باورش نميشد بابا برگشته بود خونه. روي پلهها نشست.
ميخواست ببينه بابا چي ميگه؟
مادر: خب چي شد مرد؟ تعريف كن.
پدر: باور كن چيزي كه اتفاق افتاد اگه به چشمم نميديدم ميگفتم يا خيالِ يا دروغ.
مادر: چطور؟
پدر: اون شب كه فرستادن پي من. رفتيم كلاردشت. اوضاع آروم بود اما تلفناي مشكوك زياد ميشد فهميدم كه قراره يه كودتا بشه عليه مصدق . اما وقتي نزديكان مصدق فهميدن و يه جورايي كودتا شكست خورد. اوضاع به كلي به هم ريخت. همون شبونه يه هواپيماي اختصاصي براي شاه و خانوادهاش آماده كردن كه بريم بغداد.
مادر: خب. اينارو كه ميدونم. دلم هزار جا رفت. به درو همسايه گفتم رفتي پيش يكي از قوم و خويشات، ولايت.
پدر: هي زن. اگه جاي من بودي به آدم بودنِ خودت شك ميكردي.
مادر: چرا؟
پدر: وقتي ميرفتيم. شاه انقدر نگران بود كه حتي كفش نپوشيد و با همون لباس خواب توي هواپيما نشست. نگران بود. انگار ديگه قرار نبود برگرده ايران. همه ترسيده بوديم. اونجا هم كه بوديم از طريق اخبار شنيديم كه تهران چه غوغايي شده. اما...
مادر: اما چي؟
پدر: وقتي دوباره كودتا به كمك يه مشت چاقوكش و قداره بند و زورگو به ثمر رسيد. كاش بودي و ميديدي. ميديدي كه چطور شعبون بيمخ و دار و دستش و خيلي از همين زورگيراي تهرون پاي هواپيما اومده بودن دست بوس شاه. شعبون همونجا قول يه باغُ از شاه گرفت. هي روزگار....... يه لحظه ياد رضاشاه افتادم كه با انداختن ترس و وحشت بين مردم حكومت ميكرد. واقعاً كه شاه رفت و رضا شاه برگشت.
***********************
متن روایت:
بچه های عزیز ... در قسمت قبل در مورد چگونگی اجرای کودتای 28 مرداد با هم صحبت کردیم اما در این قسمت می خوایم در مورد پیشینه و تاثیرات این کودتا حرف بزنیم.
از حدود 100 سال پیش که اولین چاه نفت ایران در مسجد سلیمان کشف شد، تمام این ثروت توسط انگلیسی ها چپاول می شد و الته اونها منافع زیادی از این استعمار به دست آوردن، بخصوص در جنگ جهانی اول که ناوهای انگلیسی از طریق نفت ایران سوختگیری می شدن، اما زمانی که دکتر مصدق و آیت ا... کاشانی در مجلس شورای ملی، با این چپاول مخالفت کردن، دیگه کار برای اونها سخت شد.
29 فروردین سال 1329 بود که نفت ایران ملی شد و مدتی بعد هم دکتر مصدق با حمایت مردم و آیت ا... کاشانی با شعار پیگیری ملی شدن صنعت نفت ایران به نخست وزیری رسید.
البته دولت انگلیس بیکار ننشست و اول از همه با تهدیدهای نظامی و سپس از راه های سیاسی سعی در از بین بردن این مصوبه داشت و شکایت هایی رو به سازمان ملل و دیوان بین المللی لاهه برد ولی ایران در تمام این سازمان ها تونست حرفش رو به کرسی بنشونه و انگلیسی ها در یک اقدام دیگه خرید نفت ایران رو تحریم کردن و البته کشورهای دیگه هم مثل آمریکا و روسیه به انگلیس کمک کردن تا از این طریق دولت ورشکسته بشه و وقتی فشار اقتصادی به مردم زیاد شد، از این طریق دولت رو از بین ببرن.
اما مردم وقتی حمایت های روحانیون رو می دیدن، سعی می کردن بهای استقلالشون رو با صبر و تحمل بپردازن و از هر طریقی به دولت کمک کنن.
اما بعد از مدتی دکتر مصدق وقتی حمایت های مردم رو دید، خیال کرد که دیگه نیازی به روحانیون نداره و نسبت به اونها بی توجه شد و این سرآغازی شد برای اختلاف بین آیت ا... کاشانی و دکتر مصدق که با همکاری همدیگه تونسته بودن نهضت ملی شدن نفت رو به بار بنشونن.
انگلیسی ها هم از یک طرف شروع به کارشکنی کردن و از طرف دیگه هم خود مصدق از روحانیون فاصله گرفت و همین مساله باعث انجام کودتای 28 مرداد و سقوط دولتش شد.
بعد از کودتا تمامی اراذل و اوباشی که در کودتا دست داشتن به پول و زمین و مقام دست پیدا کردن و مصدق و یارانش دستگیر و زندانی شدن و دکتر فاطمی وزیر خارجه ی مصدق هم به جرم انتقاد از شاه به همراه سایر منتقدین اعدام شد.
کودتای 28 مرداد باعث باز شدن پای یه استعمار گر جدید به نام آمریکا به کشورمون شد و از اونجایی که شاه حکومت خودش رو مدیون آمریکاییها می دونست، تا انقلاب شکوهمکند سال 1357، نوکر و بله قربان گوی اونها شد و تمام منابع کشور رو در اختیار اونها گذاشت.
این کودتا اونقدر ننگین بود و اونقدر تاثیرات منفی در کشورمون گذاشت که حتی خود آمریکاییها هم بعدا از این کار پشیمون شدن، به نحوی که در سال 2000 مادلین آلبرایت وزیر خارجه ی آمریکا از مردم ایران بابت این کودتا عذرخواهی کرد.
(در میدان ده غوغایی بود. باز هم آخر ماه شده بود و بچهها آمده بودند وسط میدان که کُشتی بگیرند. هر سال همینطور بود. بچههای ده قرار میگذاشتند تابستان که شروع شد، آخر هر ماه جمع شوند و کُشتی بگیرند و هر کس که میتوانست هر سه دوره برنده شود، یک بز از کدخدا جایزه
میگرفت. مرداد ماه بود. ماه پیش امیرحسین برنده شده بود و حالا هم تمام تلاشش را میکرد که دوباره برنده شود . برنده شد. خوشحال رفت گوشهی میدان تا لباسش را بردارد).
- آفرین امیرحسین! واقعاً مثل شیر میجنگی. یه پهلوونی. درست مثل پدرت.
(با شنیدن نام پدر، کمی اخمهایش توی هم رفت. خاطرهای از او به یاد نداشت. اما همه میگفتند که پدرش مهربان بود و بسیار قوی)
-راست میگه امیرحسین. واقعاً نشون دادی پسر اکبر پهلوون خودمونی. شیر مادرت حلالت پسر!
(توجهی به حرفهایشان نکرد. این حرفها به جای آنکه شادش کند، بدتر انگار خنجری بود که در دلش فرو میرفت. خم شد. لباسش را برداشت و پوشید. هنوز یقهی لباسش را از گردن پایین نکشیده بود که.. )
-آره! کیف کن!. همه میگن تو بچهی یه پهلوونی. اما کی باور میکنه؟ تو که اصلاً ندیدیش. شاید اینا برای دلخوشیت این طوری میگن.
(لباس را پوشید. مطابق معمول، ناصر – دوستش بود . او همیشه به امیرحسین حسادت میکرد و همیشه هم نبودِ پدرش را به رخش میکشید. ترجیح داد جواب ندهد)
چیه؟ بِرّ و ِبرّ نیگا میکنی؟ راست میگم دیگه! همه فقط دیدن که بابات رفته جبهه. خُب خیلیای دیگه هم رفتن. همین جعفر آقا- شاطر ده، مگه اون نرفته؟ الانم برگشته داره کار میکنه. هیچکسم نمیگه پهلوونی کرده. همیشه هم خودش میگه وظیفه بوده. باید میرفتم. حالا چون بابای تو برنگشته، میگن که اِل بوده بِل بوده ! کسی چه میدونه؟ نه شهید شده نه...
(دیگر طاقت نیاورد.)
- بس کن ناصر. نمیخوام جوابتو بدم. شر به پا نکن.
- چیه؟ تحمل حرف حقو نداری؟ خُب پسر یه مدرکی یه سندی رو کن. نمیشه که طبق حرف اهالی گفت بابات یه قهرمانه.
(دیگر نفهمید چه کار میکند. یقهی ناصر را گرفت. با پشت خواباندش روی زمین. نشست روی سینهاش)
(صدایش را بلند کرده بود که کدخدا دستی به شانهاش زد و گفت):
- امیرحسین! چیکار میکنی پسر؟ دیگه مسابقه تموم شده. بلند شو.
- مسابقه نیست کدخدا! میخوام خفهاش کنم!
- چی؟ دعوا؟! بلند شو امیرحسین! خجالت بکش. کسی که کشتی میگیره اخلاقش باید پهلوونی باشِ. بلند شو ببینم پسر!
(بلند شد. چشمهایش پر از اشک بود)
- چی شده امیرحسین ؟ باید خوشحال باشی. دعوا چرا عزیزم؟
- هیچی کدخدا! ببخشید. حق با شماست. یه لحظه عصبانی شدم.
سعی کن همیشه مراقب رفتارت باشی. از پسر اکبر قهرمان، این کارا بعیده.
(دیگر حال خودش را نفهمید. فقط با صدای بلند گفت:)
-بسه دیگه! اسم بابامو نیارید. خواهش میکنم!
(و با عجله از میدان دور شد)
(کدخدا با تعجب رو به ناصر کرد و گفت):
- این پسره یه دفعه چش شد؟
- نمیدونم کدخدا. 2 دوره مسابقه رو برده، وهم و خیال ورش داشته که زور داره. میتونه به همه زور بگه.
- نه اینطوری پشت سر امیرحسین نگو. اون همچین پسری نیست. خوب نیست شما دو تا دوست و هممدرسهای با هم قهر باشین. همین امروز برید و با هم آشتی کنید.
(ناصر سرش را پایین انداخت و با صدای آرامی گفت):
- چشم کدخدا.
***************
( مادر توی اتاق، پشت چرخ نشسته بود و داشت چیزی میدوخت. امیر حسین بدون سلام رفت و آب خنک را از سر طاقچه برداشت. ریخت توی کاسه و یکهو سرکشید.
- یواش امیرجان. هول نزن. آبو هورت نمیکشن. آروم میخورن. بعدشم. سلامِت کو پسر؟
(با صدای خفهای گفت) : - سلام. (و رفت و نشست گوشهی اتاق)
- چیه؟ کُشتی رو باختی؟ آره؟ فدای سرت مادر. امسال نشد، سال دیگه. تو که یه بز داری. بعدشم...
(نگذاشت حرف مادرش تمام شود)
- ننه! بابا چطور بود؟
(مادر تعجب کرد) بابات؟!!!
- آره. برام ازش حرف میزنی؟
- چی شده یاد بابات افتادی؟
- خب. خب میخوام بدونم. همش دو سالم بود رفت جبهه. الان 12 سالمه یعنی 10 سالِ چیزی ازش نمیدونم. میخوام بدونم اون کی بود؟ چطوری بود؟
- راستشو بگو امیرحسین! باز کسی چیزی بهت گفته؟
- اصلاً ولش کن. تا میام چیزی از بابا بپرسم، تا سوال پیچم نکنی جواب نمیدی. میرم صحرا. با بزی.
(منتظر اجازهی مادر نماند. رفت. مادر هم زیاد پاپی نشد. میدانست وقتی پسرش تنهاست. نباید زیاد سر به سرش بگذارد. باید در تنهاییِ خودش فکر میکرد تا آرام میشد).
*******
(امیرحسین رفت تو صحرا تا با بزش حرف بزنه و خودش رو یه کم خالی کنه)
8 سال تموم. بابام و خیلیای دیگه رفتن که با دشمنایی که به خاکمون حمله کرده بودن بجنگن. اما من الان 10 سالِ که ندیدمش. اصلاً نمیدونم زنده است یا... ؟! میگن مفقودالاثره! نمیدونی چه زجریه 10 سال تُو بیخبری سر کنی.
(دلش گرفته بود. نی را برداشت و تا دلش خواست نواخت)
****************
( جلوی در خانه شلوغ بود. جمعیت زیادی ایستاده بودند. دلش هُری ریخت. به زحمت راه باز کرد. داخل شد. زنهای زیادی آمده بودند. خدایا! مادرش؟! نکند شیرین- خواهرش طوری شده؟!. نفهمید خودش را چطور به اتاق رساند. داد زد) :
- مامان! شیرین!
(زن دایی آمد جلو)- چیه امیرحسین جان؟
- مامانم؟! شیرین؟! تو رو خدا زندایی، چیزی شده؟
- نه عزیزم! همه خوبن! خبر خوش برات دارن. برو تُو، داییت بهت میگه.
- خبر خوش؟
- آره! برو.
(مادرش گوشهی اتاق نشسته بود و گریه میکرد. شیرین هم کنارش بود)
- شما خوبید؟ چی شده؟ اینجا چه خبره؟
- سلام دایی. بیا امیرجان. برات خبر خوش آوردم.
- سلام دایی جون چه خبری؟
- امروز زنگ زدن به مدرسه. اسم باباتو دوباره ازم پرسیدن. تمام مشخصاتشو.
(سرش گیج رفت. امروز برای بار سوم اسم پدری را میشنید که هرگز ندیده بود و هیچ تصوری هم نداشت. با صدای خفهای گفت): - خُب؟!
- یادته مادر؟ یادته امروز به من گفتی: بابا چطور بود؟ ازش برام بگو؟ حالا خودت دیگه میتونی بفهمی اون چطور بود. دیگه خودت ... (گریه امانش نداد.)
- من نمیفهمم داییجون! مامان چی میگه؟ شما چی میگین؟ میشه واضحتر بگید؟!
- ببین امیرجان! از 6-5 روز پیش، یه سری از رزمندههای ما که توی جنگ اسیر شده بودن و توی زندانای عراق بودن، دارن آزاد میشن و بر میگردن به وطن.
- خب اینو که میدونم اخبار اعلام کرده. مبارک خودشون و خانوادهشون. اما این چه ربطی به خبر خوش برای من داره؟
- خُب دایی جون من قضیه رو که شنیدم. اسم باباتو دادم به سازمان مربوطه. اونا اسامی اسرایی که قراره آزاد بشن، دارن. به این امید که اسم بابات توی اون لیست باشه چون ما هیچ خبری از بابا نداشتیم.
خب چی شد؟!!!
- هیچی امروز تماس گرفتن و گفتن که مشخصات بابات با مشخصات یکی از اسراء کاملاً مطابقت داره. یعنی خودشه. تا سه روز دیگه هم میان لب مرز . یعنی بابات زنده است و قراره آزاد بشه.
(صدای صلوات فضای خانه را پر کرد)
(دیگر چیزی نمیشنید. تا سه روز دیگر همه چیز روشن میشد. تمام سوالهایش جواب داده میشدند حالا میتوانست به ناصر بگوید که چرا پدرش را قهرمان میگفتند. ده سال در زندان عراق مدت کمی نبود. به خودش گفت: )- یعنی بابا چه شکلیه؟
در دلش شادی عجیبی حس کرد. سه روز دیگر میتوانست سرش را بالا بگیرد و به همه بگوید که پدر دارد. آن هم یک قهرمان!
************************************
متن روایت:
پس از آتش بس وشروع مذاکرات دقیقا دو سال طول کشید تا مبادله اسرا بین دو کشور ایران و عراق به مرحله اجرا درآید در صورتیکه مطا بق بند 3 قطعنامه598 سازمان ملل، پس از جنگ باید تمام اسرا بدون تأخیر به کشور خود بازگردانده شوند.
شاید اگر مسئله حمله عراق به کویت پیش نمی آمد مبادله اسرا نیز تا مدتهای دیگر به طول می انجامید . مبادله اسرا در روز 26 مرداد 1369 یعنی 15 روز بعد از حمله عراق به کویت و همزمان با عقب نشینی نیروهای نظامی عراق از باقی مانده مناطق اشغالی ایران صورت گرفت.
اولین گروه آزادگان 26 مرداد 1369 به خاک کشور وارد شدند. این گروه 1000 نفره از مرز خسروی به ایران آمدند تا اولین گام مبادله اسرا میان دو کشور که 8 سال با هم جنگیده بودند برداشته شود.
از تاريخ 26/5/69 مبادلة انبوه اسرا آغاز شد و در طي يكماه 37523 آزاده ايراني و 37934 اسير عراقي آزاد شدند و مبادله متوقف شد و پس آن مذاكراتي در بهمن ماه سال 1369 در ژنو برگزار شد ، از شهريور 1370 تا پايان سال 72، ايران در 32 مرحله 7902 اسير عراقي و عراق، 464 نفر آزاده ايراني را آزاد كرد . مسئله ديگري كه نشانگر مظلوميت جمهوري اسلامي و اتحاد شرق و غرب عليه جمهوري اسلامي بود وجود افرادي از 15 كشور در بين اسراي عراقي بود كه اين مزدوران با وساطت كشورهاي ديگر و با اجازه از مقام معظم رهبري به مناسبت هاي گوناگون از جمله اعياد مذهبي آزاد گرديدند.
در سال 1373 بيست هزار اسير عراقي در ايران بودند و ايران 30 هزار مفقود داشت. در پي چند مرحله مذاكره كه تا سال 74 به طول كشيد، چهار كميته براي بررسي اسرا ، پناهندگان ، جستجوي اجساد و مسائل مرزي تشكيل دادند و در نتيجه در سال 1374 وضعيت خلبان حسين رضا لشكري كه در شهريور 59 به اسارت در آمده بود نيز مشخص شد.
به طور كلي تا تيرماه سال 76 عراقي ها در 42 مرحله 38 هزار آزاده ايراني و ايراني ها در 68 مرحله 47 هزار عراقي را آزاد كردند . در اواخر سال 76، مذاكراتي براي پيگيري 60699 مفقود عراقي و 32632 مفقود ايراني صورت گرفت .
در 13 فرودين 77 مرحله جديدي از تبادل اسراء شروع شد و در طي 5 روز 319 اسير ايراني از جمله خلبان حسين رضا لشكري آزاده شدند و ايران 5584 اسير عراقي را آزاد كرد . در سال 77 در مجموع 8 دور مذاكرات در ايران و عراق صورت گرفت و وضعيت تعداد زيادي از مفقودين مشخص شد . در سال 78 هم چند مرحله مذاكرات صورت گرفت و عراقي ها در اين سال 24 جلد كتاب از خاطرات اسراي عراقي منتشر كردند . در يكي از اين خاطره ها اسير عراقي گفته بود : « ايراني ها به ما كم شير مي دادند .»
در سال 79 يعني ده سال پس از آزاد سازي اولين گروه انبوه آزادگان، مسئله مفقودين در دستور كار چندين مرحله مذاكرات قرار گرفت.
عباس دوران در تاريخ 30/4/61 با هواپيماي خود به سالن اجلاس سراي غير متعهدها در بغداد كوبيد و امنيت بغداد را براي جهانيان زير سؤال برد و درست 20 سال بعد در تاريخ 30/4/81 جنازه اش به ايران برگشت . آخرين مبادله اسرا و زندانيان در سال 81 انجام شد و 351 زنداني ايراني با 941 اسير عراقي مبادله شدند . با سقوط حزب بعث در سال 82 پرونده اسرا و مفقودين دو كشور بسته شد و كليه مفقودين ايران در تاريخ 9/9/82 شهادت آنها اعلام گرديد.
متن روایت:
دوشنبه 27 تیرماه بود که قطعنامه ی 598 سازمان ملل توسط ایران پذیرفته شد و رسما 8 سال دفاع جانانه ی مردم ایران در مقابل اشغالگرای بعثی تموم شد.
اما این قطعنامه برای منافین معنی دیگه ای داشت. اونها که هرگز به تموم شدن جنگ و سرافراز بیرون اومدن مردم از این امتحان سخت فکر نمی کردن، دیدن که همه چیزشون رو باختن!
چرا که اولا هر لحظه می ترسیدن ، صدام حالا که دیگه کارش با اونا تموم شده، بیرونشون کنه و از طرفی هم دیگه فضایی برای آتش افروزی ندارن.
اونا به خیال خامشون فکر می کردن پذیرش این قطعنامه بخاطر جدایی مردم از آرمانهای انقلاب و امام خمینیه و حالا فرصت خوبیه تا ضربه ی نهاییشون رو به پیکر انقلاب بزنن. بنابراین مسعود رجوی سرکرده ی منافقین تصمیم گرفت که به ایران حمله بکنه و سه روزه تهران رو فتح کنه!
رجوی با صدان توافق کرد که نیروهای بعثی از جنوب حمله کنن تا نیروهای ایرانی سرگرم جنگ در اون منطقه بشن و نیروهای اون از طرف غرب وارد بشن و به اصطلاح خودشون عملیات فروغ جاویدان رو انجام بدن!
صدام هم به عنوان آخرین تیر ترکش خودش خیال می کرد که می تونه حداقل بخش هایی از جنوب رو تصرف کنه و از طرفی هم به رجوی کمک کنه تا اون ایران رو فتح کنه!
پس در روز 31 تیر یعنی 4 روز بعد از اعلام پذیرش قطعنامه ی آتش بس از جانب ایران دوباره به جبهه های جنوب حمله کرد. نیروهای ایرانی هم سریعا به اونجا اعزام شدن و حمله ی صدام رو دفع کردن و تنها 24 ساعت بعد صدام وادار به عقب نشینی شد! و در عوض دامی برای منافقین پهن شد تا درسی بهشون بدن که هرگز از یادشون نره و یکبار برای همیشه طومار این گروهک فاسد پیچیده بشه.
روز 4 مرداد منافقین از غرب کشور وارد شدن و به خیال خودشون حالا که بین مردم و انقلاب فاصله افتاده، 33 ساعته به تهران می رسن. اما به محض گذشتن از مرز، دفاع مردمی در شهرها شروع شد، از طرفی هم ایرانی ها به اونا اجازه دادن تا جلوتر بیان و توی دام اونها بیفتن و در روز 5 مرداد یعنی 2 روز بعد، عملیات مرصاد برای انهدام اونها، با رمز یا علی و به فرمانهدهی شهید صیاد شیرازی شروع شد.
فرماندهان منافقین یعنی رجوی و دار و دستش خیلی زود فهمیدن که نه تنها پس از 33 ساعت بلکه پس از 33 سال هم به تهران نخواهند رسید و خودشون خیلی زود با هلی کوپتر فرار کردن و نیروهای فریب خوردشون رو جا گذاشتن که در عرض تنها دو روز همشون منهدم شدن!
البته کینه ی منافقین از شهید صیادشیرازی به قدری بود که سال 78 ، این شهید بزرگوا رو ترور و به آرزوی دیرینه اش یعنی شهادت رسوندن.
عید نوروز سال 1306 شمسی بود که خبر عجیبی در شهر قم پیچید. ماجرا از این قرار بود که این شایعه بین مردم پخش شد که خانواده ی رضا خان پهلوی می خواستن بدون حجاب وارد حرم حضرت معصومه بشن.
این خبر باعث عصبانیت شدید علما و روحانیون و مردم شد، به صورتی که یکی از علمای مجاهد اون زمان به نام آیه ا... شیخ محمد تقی بافقی برای خانواده ی شاه پیغام فرستاد که نباید با این وضغعیت وارد حرم بشن. اما اون ها توجهی نکردن و آیه ا.. بافقی هم با کمک مردم اجازه ی حضور اون ها را در حرم نداد. وقتی به رضا خان تلگراف شد که چه اتفاقی افتاده، با عصبانیت به طرف قم راه افتاد و خودش با چکمه وارد حرم شد و آیه ا... بافقی رو مورد ضرب و شتم قرار داد و پس از بازداشتش تبعیدش کرد.
رضا خان که مدت ها بود نقشه ی از میون برداشتن حجاب رو در سرش می پروروند، وقتی برخورد قاطع مردم رو دید، طرحش رو 8 سال به تاخیر انداخت.
دی ماه سال 1307 بود که قانون لباس های متحد الشکل تصویب شد و بعد از رضاخان دستور داد که دولتمردان و درباریان به اتفاق هسرانشون به صورت بی حجاب در مجامع حکومتی و در جامعه ظاهر بشن.
در دی ماه 1314 بود که رضا شاه با همسر و دخترانش که کشف حجاب کرده بودن به همراه همسران مسئولان کشوری که اون ها هم بدون حجاب بودن در مراسم جشن فارغ التحصیلی دختران دانشسرای مقدماتی شرکت کردند و در حقیقت به مساله ی کشف حجاب رسمیت بخشیدن.
تا پایان حکومت رضاخان کشف حجاب اجباری بود و وظیفه ی شهربانی و آجانها بود که به اجبار چادر از سر زنان بردارن.
اما در این سالها علما، مردم و روحانیون هم ساکت ننشسته بودن و در اماکن مذهبی مثل مسجد وکیل شیراز، صحن حرم حضرت معصومه و مسجد گوهرشاد جمع می شدن و اعتراضشون رو به این قضیه اعلام می کردن.
این اعتراض ها باعث تحصن علمای مشهد در مسجد گوهرشاد شد و صبح روز جمعه 20 تیر ماه 1314، قزاق ها به مسجد حمله کردن و حدود 150 نفر رو به شهادت رسوندن. اما وقتی خبر این جنایت به گوش مردم مشهد رسید، خودشون رو با داس و چوب و چماق به اونجا رسوندن و تحصن کردن و وقتی خبر این اعتراض ها و مقاومت ها به رضا خان قلدر رسید، دستور داد تا با توپ و مسلسل به مردم حمله کنند تا اینکه 21 تیر ماه 1314، نزدیک به 3 هزار نفر از مردم، توسط قزاق ها در مسجد گوهر شاد به شهادت رسیدن.
**************
حجاب یکی از مسائلیه که توی دین اسلام تاکید زیادی روی اون شده. البته این تاکید تنها در اسلام نیست و تمامی ادیان آسمانی پیش از اسلام اون رو واجب و لازم دونستند و زنان رو به سوی حفظ اون دعوت کردن، چرا که حفظ حجاب و عفاف به طور طبیعی در فطرت زن ها وجود داره و ادیان الهی هم که هماهنگ با فطرت انسان ها هستند، طبیعتا پوشش و حجاب رو برای زن ها واجب و لازم دونستن. اگر کمی توی کتاب های آسمانی پیش از اسلام دقت کنیم می بینیم که در اون ها هم دستوراتی برای حفظ حجاب وجود داشته.
مورخین، نه تنها از مرسوم بودن حجاب در بین زنان یهود سخن گفته اند، بلکه به افراط ها و سخت گیریهای بی شمار آنان نیز در این زمینه تصریح کرده اند.
ویل دورانت در مورد لزوم پوشاندن سر از نامحرمان در آیین یهود مینویسد: اگر زنی بدون آن که چیزی برسرداشت به میان مردم می رفت، یا با مردی صحبت می کرد، یا حتی اگر صدایش آن قدر بلند بود که همسایگانش می توانستند سخنان او را بشنوند، در آن صورت، مرد حق داشت بدون پرداخت مهریه ای او را طلاق دهد.
اصلا یکی از نمونه های واضح اون کشور عزیزمون ایرانه، که حتی در پیش از اسلام هم پوشش کامل سر و رو و بدن زنان وجود داشته و زنان از معاشرت با نامحرمان پرهیز می کردن. زن ها در پیش از اسلام هم ارج و قرب بالایی داشتند، و اگه نگاهی به نقش و نگارهای باقی مونده از هخامنشیان در تخت جمشید بندازیم، حتی تصویر یک زن هم در این نقش برجسته ها نمی بینیم.
حجاب بیش از اینکه یک محدودیت برای زنان باشه، اتفاقا یکی از راه های محافظت اونها در مقابل تهدیدات مختلف و عامل مصونیت اونهاست و البته هر جامعه ای که این مسائل در اون ها رعایت می شده، جامعه ای سالم و آرام بوده و تمامی جوامعی که به انحطاط کشیده شدن، بخاطر زیاد شدن بی بند وباری در اونها بوده.
یکی از مثال های خوبی که می شه برای این مساله زد، کشور اسپانیاست. بچه های عزیز بد نیست بدونید، تنها چند سال پس از ظهور اسلام مسلمونا تونستن نواحی زیادی رو فتح کنن، از جمله ایران، قفقاز، روم شرقی و از طرف غرب هم تا خاورمیانه و شمال آفریقا و پس از اون اسپانیا و قبرس و سپس قلب اروپا.
کشور اسپانیا که هنوز هم یادگار های زیادی رو از حضور مسلمون ها در اونجا داره، حدود هشتصد سال تحت سیطره ی حکام مسلمون بود و اروپائیها که می دیدن با این وضعیت ممکنه کل اروپا به دست مسلمونها بیافته، سالهای سال با اونها جنگیدن و توی بسیاری از این جنگها شکست خوردن برای همین برای از بین بردن مسلمانها بجای اینکه از طریق جنگ به مقابله بپردازند، از راه دیگه ای وارد شدند.
اون ها با توزیع رایگان مشروب در بین جوونا و همچنین ایجاد جاهایی برای رواج بی بند وباری جوانان را به سمت زنان و دختران خود سوق دادند تا آنها را به شهوات آلوده کنند ، اروپائیان توانستند با این اقدامات قبح و عظمت گناه را در نظر جوانان از بین ببرند و میخواری را در میان آنان رواج دادند. بعد از چند سال جوون های مسلمون این کشورها رو نسبت به دینشون بی اهمیت کردند و وقتی که فهمیدن تونستن که اعتقدات اونها رو از بین ببرن، خیلی راحت به مسلمونا غلبه کردند و حدود سه میلیون نفر رو به طرز فجیعی کشتن و بقیه مسلمانها رو از اروپا اخراج کردن تا حریف هشتصد سالشون رو کاملا نابود کرده باشن.
این تنها مثالی نیست که حکومت های مسلمون بعد از رواج بی حجابی و بی بند وباری، از بین رفتن.
امروز هم دشمنان ما وقتی دیدن که از طریق جنگ های سخت کاری رو نمی تونن از پیش ببرن، از طریق رسوخ در میون جوونا و کم اهمیت جلوه دادن حجاب و در نتیجه افزایش لا ابالیگری می خوان که بین ما رسوخ کنن و از این طریق جوونای مسلمون رو به دین و اعتقاداتشون بی علاقه کنن.
اما مطمئنا ما حواسمون خیلی بیشتر از این ها جمعه و دست اونها رو خوندیم. مگه نه بچه ها؟
****************************************************
متن قصه:
(برادرش توي حياط ايستاده بود و داشت دوچرخهاش را تميز ميكرد)
- داداشي! نگا كن مامان چه چادر قشنگي برام دوخته! خوشگله نه؟
- آره. قشنگه. حالا چي شده انقدر ذوق كردي؟
- خب. ديگه منم با شما ميام حرم. مسجد.
- مياي كه چي بشه؟
- خب نماز بخونم. مامان گفته اين هفته كه شما دارين ميرين منم با خاله و مامان اينا ميام. اين چادر قشنگمم ميارم كه سرم كنم. بعد باهاش نماز ميخونم.
- مگه بلدي نماز بخوني؟
- نه! ولي مامان گفته يادم ميده.
- اونوقت تو ميتوني ياد بگيري؟.
- آره!!! مگه من چِمه؟
- هيچي! فقط موتور مغزت يه كم دير راه ميوفته؟
- داداش؟!! .اصلا خودت چطور ياد گرفتي؟
- من؟!... من با تو فرق دارم. من بزرگ شدم
- خب منم بزرگ ميشم.
- تو هنوز بايد حرف منو گوش بدي.
- چشم داداشي من هميشه حرفتو گوش ميدم.
- هر چيزم بگم. رو حرف من... چي؟
- حرف نميزنم.
- آفرين! نه! معلومه داري بزرگ ميشي..
- پس چي داداشي. تازه الان ميخوام چادرمو به مهتاب- دختر خاله نشون بدم.
- حالا نميخواد با چادر بري بيرون.
- چرا؟
- اِ... ميگم بچهاي. ميگي نه! مگه نميدوني قدغنه؟
- چي؟
- بابا! چادر!... چادر سر كردن، خلاف دستور شاهه!
- چرا؟
- من چه ميدونم؟ اينو از شاه بپرس. از آژانا كه هر چادري كه سر راهشون ببينن جلوشو ميگيرن.
- ولي من يه بچهام با من كاري ندارن.
- چي شد؟؟؟! تا يه ديقه پيش ميگفتي كه بزرگ شدي.
- خب... خب بزرگ شدم اما براي اينكه آژانا سر راهمو بگيرن كوچيكم
- به هر حال هموني كه گفتم. قرار شد حرف منو گوش بدي. باز داري جرزني ميكنيا...
- نخير. جرزني نيست. ميگم ميخوام چادرمو...
- اصلاً من حريف تو نميشم
- مامان!......... مامان!
( مادر ، پنجرهي اتاق را باز كرد . نگاهي به رضا انداخت و گفت ):
- چيه رضاجون؟
- كي به شما گفت واسه اين فسقلي چادر بدوزي؟
- وا... مادر! اين چه حرفيه؟ اشكالش كجاس؟
- هيچي. خانوم هوس كرده تو اين اوضاع با چادر بره كوچه.
- آره زهره جون؟!
- خب مامان ميخوام برم خونهي خاله نرگس. چادرمو نشون مهتاب بدم.
- نميخواد عزيزم. بيرون پر از آژانه.
- اما خونهي خاله اينا كه همين جا، سر كوچهس.
- باشه. رضا حق داره. اصلاً صبر كن. غروب خود خاله اينا دارن ميان اينجا. اونوقت چادرتو به مهتاب نشون بده.
- اما دلم ميخواد الان نشونش بدم.
- همين كه گفتم. حالا زود بيا چادرتو درآر كثيف ميشهها!
- باشه ماماني.
- خدا رو شكر كه سر عقل اومدي!
- مگه عقل نداشتم داداشي؟
- چرا فقط گاهي وقتا روغنش تموم ميشه. مثل موتور بابا. اونوقته كه حركت
نمي كنه.
- داداشيِ بدجنس.
( رفت طرف حوض. با دستهاي كوچكش آب ريخت روي برادرش. رضا هم جا خالي داد. بعد... دور حوض دنبال هم كردند. شاد بودند و ميخنديدند.)
- ****************
( باباو مامان و خاله و شوهرخاله دم در خانه ايستاده بودند. قرار بود همگي بروند مسجد گوهرشاد و نماز بخوانند.)
- زهره جون. پس كجايي مادر؟ دير ميشهها!
- اومدم. اومدم ماماني.
- پس چرا اينقدر لفتش ميدي خانوم؟ مگه ذوق نداشتي بري با چادرت نماز بخوني؟
- چرا داداشي. داشتم به مهتاب دلداري ميدادم. چون مريضه نميتونه بياد، گفتم حتما هفتهي بعد با هم ميريم. وقتي حالش خوب شد.
(پدر گفت)
- خب ديگه حرف بسه. رضاجون تو از كوچه، پس كوچه مامان و خاله اينا رو ببر. من و عمو كامبيزم از پشت سرتون ميايم كه مواظب باشيم. وارد صحن حرم كه شديم، دم مسجد گوهرشاد از هم جدا ميشيم.
(راه افتادند..... زهره، دل توي دلش نبود. توي راه كلي با رضا شوخي كردند و سر به سر هم گذاشتند. ذوق اينكه حالا با چادر كنار مادر و خاله و خيليهاي ديگر ميايستاد و نماز ميخواند بدجوري شادش كرده بود. طوريكه نفهميد كي به در مسجد رسيدند)
- خب شما خانوما بريد تُو. بعدِ نماز بياين همينجا وايسين كه باهم برگرديم خونه.
- (رضا گفت) : خانوم كوچولو! سر نماز از ذوق چادرت نمازت يادت نره؟!
- نخير داداشي يادم نميره!
- مطمئني؟! من كه شك دارم. تو بيشتر حواست به چادره نه به نماز!
- اِ مامان.... نيگاش كن چي ميگه؟
- رضاجون! چيكارش داري! اذيتش نكن
- چرا مثه بچه كوچولوها به مامان ميگي؟
- اصلاً ديگه جوابتو نميدم.
- (پدر گفت): خيل خب بسه ديگه. بريد تُو كه وقت نمازِ.
( از هم جدا شدند. چند دقيقهاي نگذشته بود كه ناگهان صداي داد و جيغ در صحن گوهرشاد پيچيد... صداي جيغ بود و گلوله. رضا و پدر و شوهرخاله سراسيمه بيرون دويدند. منتظر مادر و خاله و زهره بودند).
- بابا ... اوناهاش... اون خالهاس....
- (دويدند به طرف خاله. پدر با نگراني گفت):
- نرگس خانوم! نسرين و زهره كجان؟
( خاله نشت روي زمين. هق هق گريه امانش نداد).
(مادر آمد. زهره روي دستهايش بود. غرق خون.....)
( پدر كمرش تا شد. نشت روي زمين. رضا دويد جلو... دستهاي خواهر كوچكش را گرفت. بوسيد. با گريه گفت):
- چي شده مامان؟ به صورت خواهرش نگاهي كرد. تو رو خدا زهره جون چشاتو وا كن. قول ميدم ديگه اذيتت نكنم. تو رو خدا.....
( مادر ضجه ميزد. زهره را به سينه چسبانده بود).
- آخ قربونت برم دختر عزيزم چقدر ذوق چادرتو داشتي؟
( رضا گوشهي چادر زهره را گرفت. بوسيد. با گريه به چشمهاي بستهي خواهرش نگاه كرد. چقدر دلش ميخواست زهره چشمهايش را باز كند. ديگر به او دستور نميداد. اذيتش نميكرد. از او مراقبت ميكرد)...
- زهره. آبجي كوچولو تو رو خدا بلند شو. بلند شو عزيزم.....
(یک مأمور دولت به آنها نزدیک شد):
- چیه؟ اینجا چرا وایستادین؟ اونم با چادر! در آر اون چادرو از سرت. مگه
نمیدونی رضاخان دستور داده...؟
(پدر نگذاشت حرفهای مرد تمام شود)
- آخه بیدین نیگا کن. تو خودت بچه نداری؟! گناه این طفل معصوم چیه که اینجوری پرپرش کردین اونم به خاطر چادر!
مأمور، نگاهش روی بدن غرق به خون زهره خیره ماند. باورش نمیشد. بدون اینکه بداند اشک در چشمش جمع شد. با صدای لرزانی گفت:
- آخه رضاشاه... به خدا ما بیتقصیریم...
رضا داد زد: - بیتفصیر؟ نامردا خواهرمو کشتین! آخه چرا؟؟!!!
( پدر رضا را در آغوش گرفت. چقدر زود زهره با چادر بزرگ شده بود) !!!
متن روایت:
10 صبح یکشنبه 12 تیر سال 67. دویست و نود نفر که 65 نفر از اونها کودک بودن و زیر 12 سال سن داشتند، در بندر عباس سوار هواپیما شدند تا به مقصد دبی پرواز کنن اما هیچکس باور نمی کرد که اینهمه آدم بی گناه قربانی کینه ی دشمنان جمهوری اسلامی بشن.
این هواپیمای مسافربری در حالیکه از مسیرهای بین المللی هر روزه، داشت راهش رو به طرف مقصدش ادامه می داد، ناگهان از صفحه ی رادارها حذف شد، چرا که ناو وینسنس آمریکایی به فرماندهی ناخدا " ویل راجرز" دو موشک به سمت این هواپیما شلیک کرد و باعث سقوط و کشته شدن تمام سرنشینان اون هواپیما شد.
این فاجعه ی بزرگ خیلی زود همه ی توجه ها رو به خودش جلب کرد، اما مقامات آمریکایی اعلام کردن که یک هواپیمای f14 جنگی رو هدف قرار دادند.
در حالیکه خانواده های زیادی در ایران داغدار شده بودن، اما آمریکایی ها بعد از اینکه دیدن ادعای مسخرشون در مورد جنگی بودن هواپیما هیچکس رو راضی نمی کنه، ادعا کردن که این هواپیما تغببر مسیر داده بوده، در حالیکه در طول هفته قبل از این فاجعه 180 پرواز در همون مسیر انجام شده بود. اما این ادعا ها ی مسخره هم نتونست حتی خود آمریکاییها رو راضی کنه، اما کمی بعد اونها ادعای جدیدی رو مطرح کردن که به این هواپیما اخطارهای لازم برای تغییر مسیر داده شده بوده، اما خیلی زود معلوم شد که این اخطارها روی طول موج های مخصوص هواپیماهای جنگی فرستاده شده بوده و هواپیمای مسافربری اصلا نمی تونسته که اونا رو دریافت کنه!
متاسفانه این اتفاق غم انگیز افتاد و دولت آمریکا بجای معذرت خواهی و یا دلجویی از خانواده های داغدیده و گردن گرفتن مسئولیت این جنایت، به ناخدای اون ناو، مدال شجاعت هم داد.
********************
متن قصه:
(با شادی تخم گل را از مادربزرگ گرفت. میخندید و مرتب به هوا میپرید. مادر گفت:)
- مریم جون انقدر بپر بپر نکن. سرم درد گرفت.
- آخه خوشحالم مامانی. ببین مادربزرگ چه تخم گل قشنگی بهم داده! قراره با هم بکاریمش توی باغچه. مطمئنم خیلی زود گل سرخم رشد میکنه.
- حالا چرا اینقدر ذوق داری؟! این همه گل توی باغچه ست!
- میدونم. اما هیچکدوم گل سرخ نیست. تازشم من صاحب یه گل سرخ مثل گل سرخ مسافر کوچولو شدم. همون که توی سیارهاش بود.
- امان از دست تو دختر! اینا چیه میگی؟ اونا همش کارتونه.
- نخیرم. واقعیت داره حالا که گلم بزرگ شد. حرف زد خودتون متوجه میشید!!!
(مادر دیگر چیزی نگفت. مریم را با خیالات قشنگش تنها گذاشت. مریم اما خندید و به تخم گل در دستش دوباره نگاه کرد)
****************
(عصر، مادربزرگ، کنار مریم، توی حیاط داشتند باغچه را میکندند تا تخم گل را بکارند. مریم با احتیاط دانه را توی گودی خاک گذاشت و به آرامی روی آن را با کمی خاک نرم پوشاند. بعد مادربزرگ یک لیوان آب در دستش گرفت و به آرامی روی خاک پاشید)
- مریم جون! یادت باشه هر روز سر همین ساعت. یعنی موقع عصر که خورشید کم کم داره غروب میکنه، یه لیوان آب، نه بیشتر، بریزی پای گلت تا خوب رشد کنه.
- چشم مادربزرگ. قول میدم خیلی خیلی مواظبش باشم.
**************
(مدتی بعد، گل جوانه زد. و سرش را از خاک بیرون آورد. مریم هر روز عصر پای گل سرخش مینشست و با او حرف میزد. مطمئن بود که اینطوری گلش زودتر رشد میکند).
(گل سرخ حالا دیگر قد کشیده بود و غنچه داده بود. اما هنوز گل نداده بود. مریم چند قطره آب روی گلش ریخت. و گفت:)
- سلام دختر خانوم خوشگل. چه غنچه ی نازی دادی؟ پس کی صورتتو میبینم؟
(گل تکانی خورد. مریم ذوق کرد. گلش حرف او را فهمیده بود و با تکان جوابش را داده بود)
- وای خدا !!! تو صدای منو میشنوی؟ آره؟
- (غنچه با صدای خوابآلو گفت): سلام، آره که میشنوم. تازه تمام حرفایی رو هم که توی این مدت بهم گفتی شنیدم. منتها چون زیر خاک بود تو صدامو نمیشنیدی.
- وای خدا جونم !!!!. گفتم. گفتم منم مثل مسافر کوچولو صاحب گل سرخ میشم!
- مسافر کوچولو کیه؟
- مسافر کوچولو.... ولش کن. حالا بعد بهت میگم. ببینم تو کی از خواب بلند میشی؟
- نمی دونم. شاید یه هفته دیگه. شایدم سه چهار روز دیگه.
- وای چقدر خوب. دوسِت دارم. خیلی. مواظب خودت باش. زودم بیدار شو چون میخوام صورت نازتو ببینم.
(بعد خم شد و گل را بوسید. مادر، پنجرهی اتاق را باز کرد)
- مریم! باز نشستی کنار گلت؟ بیا تُو کارت دارم
- چیه مامانی؟
- بیا بگو کدوم لباسو رو برات بذارم؟ برای بابات یه مأموریت پیش اومده یه چند روز باید بره مسافرت ما هم همراهش می ریم. زود بیا وسایلتو ور دار.
- چی؟! مسافرت؟ کی ؟ چند روز؟
- پس فردا. یه هفته هم اونجاییم.
(یک هفته؟ این مدت زیادی بود. پس گلش چه میشد؟ چه کسی از او مراقبت میکرد؟ مریم یادش افتاد که حتی یک بار نزدیک بود کلاغی جوانه ی گل را بکند اما او به موقع سر رسید)
- باز که رفتی تُو خواب و رویا. میگم زودتر بیا بگو چه وسایلی رو میخوای با خودت بیاری؟
- مامان جون میشه من نیام؟
- چی؟! نیای!
- آره. تو رو خدا. شما برید. قول میدم بچهی خوبی باشم.
- نمیشه. پیش کی میخوای بمونی؟
- مادر بزرگ.
- اصلاً حرفشو نزن. اون بنده ی خدا خودش مریضه. نمیتونه مواظب تو هم باشه
- بخدا قول میدم اذیت نکنم. قول میدم کمکش کنم
- گفتم: نه! حالا چرا اینقدر اصرار داری بمونی؟
- خب. خب بخاطر گلم.
- نگران نباش مادر بزرگ عصر به عصر میاد کل باغچه رو آب میده.
- اما گلم بدون من نمیتونه بمونه. اون دلش برام تنگ میشه. باهام حرف میزنه!
- چی؟! خیالاتی شدی عزیزم!. حرف چیه؟ بیا. زود بیا تُو
- اما...
(مادر دیگر ادامه ی حرفهای مریم را گوش نکرد. سریع پنجره را بست و به اتاق برگشت. مریم با بغض کنار گلش نشست.)
- شنیدی مامانم چی گفت؟
- آره
- حالا تو میگی چیکار کنم؟
- حرف مامانتو گوش بده. اگه منم مامان داشتم حتما حرفشو گوش میدادم
- اما... آخه تو رو چیکار کنم؟
- نگران نباش مگه مادربزرگت نمیاد بهم آب بده؟
- چرا. ولی آخه کلاغه چی؟
- (گل کمی لرزید.) من مواظب خودم هستم. خواست بیاد جلو خارامو فرو میکنم توی صورتش.
- راست میگی؟
- آره!
- اما من باز دلم نمیاد برم و تو رو تنها بذارم.
- برو. یه هفته که بیشتر نیست.
- (مریم قبول کرد و رفت تا وسایل سفرش را آماده کند)
- **********************
(صبح روز حرکت. مریم گلش را بوسید. کمی با او درد دل کرد. سفارش های لازم را کرد و ..)
- فقط یه هفته دختر خوب. یه هفته صبر کنی اومدم.
- باشه. برو. منتظرتم.
(مریم با بغض خم شد و دوباره گل را بوسید)
- برو دیگه . کم کم داری اشک منم در میاری.
- باشه رفتم. تو رو خدا نذاری کلاغه تو رو بکنه ها خیلی خیلی مواظب باش
- باشه. خیالت راحت. پس این خارارو واسه چی تیز کردم. برو عزیزم.
- مریم! کجایی؟ باز توی باغچه واستادی؟ بیا دیگه دیر شد.
- اومدم مامانی اومدم.
- *******
- (عصر، مادربزرگ آمد و کنار گل نشست. با دستانی لرزان به گل آب داد. اشک توی چشمانش جمع شده بود. با صدای بغضالودی گفت:)
- سلام گل سرخ عزیز، مریم میگفت که با تو حرف میزده. میدونم برنامه ی سفرشو بهت گفته و منتظری که یه هفته دیگه ببینیش. اما گل سرخ عزیز اومدم که بگم..
( مادر بزرگ، با گوشه ی روسری اش اشکهایش را پاک کرد. دستی به روی غنچه کشید و گفت:)
- مریم دیگه نمییاد!. آخه هواپیمایی که امروز اون توش بوده به مقصد نرسید. یه ناو آمریکایی هواپیما رو توی هوا زد. مریم و مامان و بابا و خیلیای دیگه...
(گریه امانش نداد)
(غنچه ی گل سرخ خم شد... پژمرد... )
(مادربزرگ با تعجب به غنچه نگاه کرد. فهمید که گل واقعا با مریم حرف میزده)
- نه . خواهش میکنم. تو دیگه نه. آخه تو یادگار مریمی. لااقل تو بمون.
(پرندهای سپید آمد . دور گل چرخی زد و رفت لب حوض نشست. )
(غنچه تکانی خورد و برای همیشه سرش افتاد پایین)
حتما حالا گل سرخ و مریم کنار هم بودند
متن روایت:
شهید بهشتی از اعضای اصلی شورای انقلاب، عضو مجلس خبرگان تدوین قانون اساسی و رئیس دیوان عالی کشور، یکی از سرمایه های انقلاب بودن که منافقین کوردل با ترور و به شهادت رسوندن ایشون، این گوهر گرانبها رو خیلی زود از انقلاب و مردم ایران گرفتن.
شهید بهشتی در سال 1307 در اصفهان متولد شدن و پدرشون از روحانیون اصفهان بودن. دکتر بهشتی از 4 سالگی به مکتب رفت و خوندن و نوشتن و قرائت قرآن رو یاد گرفت. ایشون بعد از اینکه وارد دبیرستان شدند، بخاطر علاقه ای که به علوم دینی داشتند تحصیل در دبیرستان رو رها کردند و در 14 سالگی وارد حوزه ی علمیه شدند و در 18 سالگی به قم رفتن و در کنار تحصیل در حوزه، در سال 1327 تونستن دیپلم بگیرن وهمون سال وارد دانشکده ی الهیات شدن و در سال 1330 بعد از گرفتن لیسانس به قم برگشتن و در اونجا به تدریس زبان انگلیسی در دبیرستان ها پرداختن.
ایشون کم کم تونستند دوره ی دکترا ی فلسفه و الهیات رو هم بگذرونن و پس از شرکت فعال در مبارزات سال های 41 و 42، ساواک برای اینکه بیشتر این شهید مظلوم رو زیر نظر داشته باشه، مجبورشون کردند که به تهران نقل مکان کنن.
شهید دکتر بهشتی بعدا به هامبورگ رفتن و در اونجا سرپرستی مسجد و تشکل مذهبی جوانان اون شهر رو به عهده گرفتن و البته هر کجا که امام تبعید می شد، ایشون هم به دیدارشون می رفتن و البته سال 1349 به ایران برگشتن و کمی بعد توسط ساواک زندانی شدند.
در آذر ماه سال 1357 بود که به دستور امام شورای انقلاب رو تشکیل دادن و بعد از پیروزی انقلاب هم حضور فعالی در عرصه های مختلف داشتند.
نقش ایشان در تهیه و تدوین قانون اساسی بسیار کلیدی بود. شهید بهشتی که ولایت فقیه را ادامه راه پیامبر و امامان می دانست اعتقاد داشت باید با شناخت بسیار بالا مجتهد جامع الشرایطی رو پیداکرد که بتونه همون مسیر رو به بهترین شکل ادامه بده.
به جرات می توان گفت شهید بهشتی برای افکار و دیدگاه هایش مخصوصا نظرش درباره ولایت فقیه بود که شهید شد تا به خیال منافقان افکارش دفن شود.
شهید بزرگوار بهشتی در حالی که ریاست دیوان عالی کشور رو به عهده داشتن، بعد از ظهر هفتم تیر ماه سال 60 در حین سخنرانی در تالار حزب جمهوری اسلامی بوسیله بمب گذاری منافقین به شهادت رسیدن.
***********************
متن قصه:
(با عجله دوید داخل حیاط. برگهای در دستش بود. داد زد):- مامان! مامان!
(به قول مادربزرگ، خانه را گذاشته بود روی سرش).
(مادر، سرش را از پنجرهی اتاق بیرون آورد و گفت):- چیه؟ چی شده؟ باز، اینجوری اومدی خونه؟! اونم سلام نکرده؟! اونم با داد و هوار؟؟!!!
- مامان! قبول شدم. ببین. نمرههام همش 20 شده. حالا دیگه بابا باید به قولش عمل کنه. من به قولم عمل کردم. آخ جون.............. دوچرخه!!!
- تبریک میگم. خیل خُب حالا بیا تُو، یه خورده هندونهی خنک بخور. بیا.
- نه. میرم کوچه با دوچرخهی سعید بازی کنم. بهش بگم خودم از امروز عصر، یه دوچرخه مثل اون، شایدم قشنگتر دارم. راستی بابا کجاس...
(هنوز حرفش تمام نشده بود که دستی را روی شانهاش حس کرد. پدر با لبخند گفت):
-کجا با این عجله؟
- بابا قبول شدم.
- علیک سلام!
- اِ.. ببخشید. سلام. قبول شدم بابا. اونم با معدل 20. زدم به هدف. درسته؟
- بده ببینم کارنامهی اعمالتو
(کارنامه را با خوشحالی به پدر داد)
- میبینید؟ همش 20. حالا دیگه شما باید به قولت عمل کنی.
(پدر با لبخند کارنامه را به دستش داد):
- خسته نباشی قهرمان! باریکالله. دستت درد نکنه.
-همین امروز بعدازظهر بریم دوچرخهای که دیدم بخریم؟
- باشه. مرد و قولشِ. مرد کوچولوی ما به قولش عمل کرده منم به قولم عمل میکنم.
- آخ جون! مرسی بابا.
- خیل خُب. حالا برو کنار میخوام برم سرکار. جلسهی فوقالعاده گذاشتن. یکی دو ساعت دیگه برمیگردم. عصری با هم میریم دوچرخه میخریم.
******
(از شادی انگار بال درآورده بود. توی کوچه – کنار سعید- دوستش- ایستاده بود. توصیف دوچرخهاش را میکرد. چقدر در خیالش، برای دوچرخه، نقشه کشیده بود)
- ببین سعید! زین دوچرخهای که من میخوام بخرم اینجوریه. یه کمی بلندتر. میخوام جلوشم یه سبد کوچیک بذارم صُبا که میرم برای مامان نون و شیر میخرم، بذارم توش. یه بوقم حتماً روش میذارم. دوچرخهی بیبوق مثل چیه؟؟؟؟؟
- کلهی بیمو!!!!
(هر دو خندیدند. از صبح بیشتر از 4 بار آمده بود خانه و برگشته بود کوچه. هربار سراغ پدر را گرفته بود و او هنوز نیامده بود. پدر گفته بود یکی دو ساعت دیگر اما نزدیک ظهر بود و او هنوز به خانه نرسیده بود. دفعهی آخر مادر گفته بود:)
– حتماً کارش کمی طول کشیده. تو بیا خونه. تُو این گرما هی توی کوچه، زیر آفتاب مریض میشیا!
(اما او طاقت نداشت. نمیتوانست توی خانه بند شود. دوباره رفت کوچه و آمد توی حیاط. لب حوض نشست. ماهیها را نگاه کرد. خبر دوچرخهاش را به آنها هم داده بود. مادر در اتاق بود. تلویزیون نگاه میکرد. یک دفعه صدای جیغ مادر از اتاق شنیده شد..)
(سراسیمه به اتاق دوید. مادر از حال رفته بود)
- چی شده مامان؟
(آب آورد. ریخت روی مادر. مادر با گریه گفت) :
- حسین جان! حسین برو مغازهی حاجی بابا! برید یه خبر بگیرید. تلویزیون گفته دفتر حزبو بمب گذاشتن. خدایا بدبخت شدم....
(دیگر چیزی نمیشنید. بمب... دفتر حزب ریاست جمهوری.... پدرش.. )
(نفهمید خودش را چطور به مغازهی حاجی بابا رساند).
*****
(شب با لباس سیاه بر تن، جلوی در خانه نشسته بود و زانویش را بغل کرده بود. کارنامه در دستش مچاله شده بود. )
(سعید آمد کنارش. دستی روی شانهاش زد و نشست. نگاهی به سعید انداخت):
- میدونی سعید من دیگه دوچرخه نمیخوام. دیگه هیچی نمیخوام. حتی این کارنامه با نمرههای 20 برام ارزش نداره. من..... من فقط بابامو...
(گریه امانش نداد. سرش را روی شانههای سعید گذاشت و گریه کرد.....)
